-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
سهشنبه 12 شهریور 1398 21:24
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب هرکه دنبال تو اوجِ سحرش بیشتر است اثرِ آهِ دلِ شعله ورش بیشتر است از حرم آمدهام با تو بگویم هر کَس بیشتر دل بِبَرد در به درش بیشتر است دهمین روز شد و شد دهِ ذیالحجهی من شُکر قربانیِ من برگ و برش بیشتر است خیمهات آمدهام بَسط نشستم گویم خیمهیِ خواهرِ تو شیرِ نَرَش بیشتر است به...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
سهشنبه 12 شهریور 1398 21:21
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب صف کشیده می رسد آن حیدر زهرا نشان تا دهد آداب سر هدیه نمودن را نشان در دوستش حاصل عمرش دو رعنا نوجوان در پی اش الله اکبر گو همه هفت آسمان وه بنازم بر امیر عشق و این سرلشگرش تا به خرگاه سپه سالار عاشورا رسید قامت رعنای دلبر پیش پایش قد کشید از نفیر عصمت الهی به روح دل دمید رشته ی...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
سهشنبه 12 شهریور 1398 21:18
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب وقتی کسی ز جان خودش دست میکشد از هستی و جهان خودش دست میکشد وقتی که آفتاب دلش میکندغروب از ماه آسمان خودش دست میکشد یادش میان خلق خدا میشود عزیز هر کس که از نشان خودش دست میکشد وقتی که صحبت ازغم و داغ حسین شد زینب ز کودکان خودش دست میکشد یک بار رو زدم به تو اینگونه تا مکن سهمیه ی...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
سهشنبه 12 شهریور 1398 21:16
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب این شیر بچه های من از نسلِ حیدرند همزاد پاکی و کرم از خونِ جعفرند در اوج خویش اگر چه به طیار می رسند ای رُکنِ عشق من به شما سجده می برند رخصت دهید لشکرِ طاغوت و جبت را با ذکر یا علی مدد از پا در آورند در عشق رفته اند به دائی ماهشان آئینه های رزم علمدارِ لشکرند سوگند خورده اند که...
-
کودک_ارمنی
سهشنبه 12 شهریور 1398 18:31
کودک_ارمنی شعری زیبا تقدیم به حضرت رقیه (سلام الله علیها) به مناسبت شهادت ایشان ارمنی بود و ارمنی زاده، ظرف خالی گرفت در دستش آمد و توی صف نذری گفت: السلام علیک یا دردانه پچ پچی دور او براه افتاد، عده ای خنده ، عده ای مبهوت زیر لب دختری غضب میکرد: مردک ارمنی دیوانه! سرخود را گرفت پایین تر، بغض تلخی گرفت جانش را: من...
-
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
سهشنبه 12 شهریور 1398 12:39
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه از چشم من گرفته عبور ِ تو خواب را پنهان نکن ز صبح ِ خودت آفتاب را هاجر شده ست عمه برایِ لبانِ من صد مرتبه دویده نگاهش سراب را تو دیده ای سه ساله ی تو نیز دیده است یک لحظه هم اگر که شده رویِ آب را مویِ مرا سفید نکرده ست آسیاب حس میکنم تفاوت خون با خضاب را از من دگر گذشته به عمه بگو پدر جایِ...
-
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
سهشنبه 12 شهریور 1398 12:37
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه هیچ دانی که چه غم بر اسرا سخت تر است قد طفلی که شد از غصه دو تا سخت تر است به روی نیزه سری سمت عقب برگشته حال پیداست که این داغ چرا سخت تر است صد پسر کشته شود دخترکی گم نشود گر بوَد طفل یتیمی بخدا سخت تر است دل شب باشد و یک طفل کتک خورده و دشت گر رسد دشمن بی شرم و حیا سخت تر است جای انگشت...
-
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
سهشنبه 12 شهریور 1398 12:34
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه وای از آن دم که از سرِ طفلی دستِ یک مرد روسری بکشَد وای از آن دم که بر سر بابا دختری دست مادری بکشَد دختری که عجیب دلتنگ است تنگِ بابا و تنگِ آغوشَش دختری که شُدست سرخ و کبود چون گلِ لاله ، لاله ی گوشش طفلِ معصوم عاری از کینه ست چیزی از جنگ هم نمیداند زیر لب غرقِ بغض میگوید زیر لب غرقِ بغض...
-
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
سهشنبه 12 شهریور 1398 10:42
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه مِنَت ویرانهاش را خِیلِ مُژگان میکِشند گنجها را غالبا شاهان به ویران میکِشند زحمتِ زائرِ نوازیهایِ او را از قدیم جبرئیل و آدم و نوح و سلیمان میکِشند او شبیهِ زینب و فرمان پذیرش عالم است بارِ او را آسمانیها به قرآن میکِشند در خرابه ماند اما کاخ را ویرانه کرد اَمرِ او را آفتاب و باد و...
-
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
سهشنبه 12 شهریور 1398 10:40
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه در میان خیمه ها زلف پریشان سوخته من خودم دیدم خم ابروی جانان سوخته وقت غارت چادرم آتش گرفت ای ماه من دست وپای بچه ها درشام هجران سوخته بارها نام تو را خواندم به زیر دست و پا حیف باباجان همین مرغ غزلخوان سوخته دستها سنگین و صورتها شبیه یاس بود بعد سیلی غنچه و گلزار و ریحان سوخته چشمهای بی...
-
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
دوشنبه 11 شهریور 1398 23:51
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه تشنه بودم دشمنت فهمید و سقا را گرفت کودکی ساحل نشین بودم که دریا را گرفت با برادرها دلم خوش بود اکبر را زد و از نگاهم آن عزیزِ ارباّ اربا را گرفت دید من گهواره جنبان علی اصغر شدم تیر را در چله کرد و کودک ما را گرفت کودکی های مرا طاقت نیاورد آخرش پیش چشمم داخل گودال بابا را گرفت روی خاک...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
دوشنبه 11 شهریور 1398 22:54
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب نه به اندازۀ علی اکبر ولی آن قدرها جگر داریم تو به روی خودت نیاوردی ما که از قلب تو خبر داریم به همین ذکر یا علی، مادر که نوشتیم روی پیشانی همۀ آرزوی مان این است بر تن ما کفن بپوشانی تو به خیمه بمان مراقب باش داییِ ما غم تو را نخورد آن قدر غُصه خورده، حداقل غُصۀ ماتم تو را نخورد دو...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
دوشنبه 11 شهریور 1398 22:40
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب دو خورشید جهان آرا، دو قرص ماه، دو اختر دو آزاده، دو دلداده، دو رزمنده، دو هم سنگر دو شایسته، دو وارسته، دو دردانه، دو ریحانه دو نور دیده در دیده، دو روح روح در پیکر دو یاس ارغوانی نه، بگو دو آیة قرآن دو یوسف نه، دو اسماعیل از یک قهرمان هاجر کشیده شانه بر مو، شسته صورت از گلاب اشک...
-
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
دوشنبه 11 شهریور 1398 22:31
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه ویراننشین شدم که تماشا کنی مرا مثل قدیم در بغلت جا کنی مرا گفتم میآیی و به سرم دست میکشی اصلاً بنا نبود ز سر وا کنی مرا آن شب که گم شدم وسط نیزهدارها میخواستم فقط که تو پیدا کنی مرا از آن لبی که دور و برش خیزرانی است یک بوسهام بده که سر و پا کنی مرا با حال و روز صورت تغییر کردهات هیچ...
-
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
دوشنبه 11 شهریور 1398 22:28
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه عشق کاری به قیل و قال ندارد عاشقی حرف جز کمال ندارد شاه عشّاق که مثال ندارد باغ او میوهای کال ندارد نخلهای علی نهال ندارد غیر راه علی مسیر ندیدم داخل خانهاش صغیر ندیدم سر بلندند؛ سر به زیر ندیدم من در این خانه غیر شیر ندیدم شیر بودن که سنّ و سال ندارد چون شده حیدری تبار؛ رقیّه هست...
-
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
دوشنبه 11 شهریور 1398 20:34
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه قافله رفته بود و من بیهوش روی شن زارهای تفتیده ماه با هر ستاره ای می گفت: بی صدا باش! تازه خوابیده قافله رفته بود و در خوابم عطر شهر مدینه پیچیده خواب دیدم پدر ز باغ فدک سیب سرخی برای من چیده قافله رفته بود و من بی جان پشت یک بوته خار خشکیده بر وجودم سیاهی صحرا بذر ترس و هراس پاشیده قافله...
-
اشعار #شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
دوشنبه 11 شهریور 1398 20:15
اشعار #شب_سوم_محرم حضرت_رقیه حق خواسته که دست عطا داشته باشی بالا بنشینی و گدا داشته باشی والله که حق است که در جمع بزرگان بالای سر عمّه تو جا داشته باشی رزّاقی و روزی خور این سفره دوعالم ای کاش برایم تو غذا داشته باشی تو جمع صفاتی تو خودت جلوه ذاتی باید حرمی نزد خدا داشته باشی از آن همه شهزاده ی ارباب تو باید مخصوص...
-
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
دوشنبه 11 شهریور 1398 20:05
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه نیست کوچک او بزرگ عالم است کی سه ساله ؟ پیر بازار غم است وای اگر می ماند ، اگر قد میکشید دلبر عالم در این عمر کم است مُحرم حج حسین بن علیست در حریم کبریایی مَحرم است کسب فیض از دامن عباس کرد پس یقین مانند او صاحب دم است در مسیر جذب عشاق حسین بر سر دوش رقیه پرچم است روز محشر دستگیر ما همه...
-
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
دوشنبه 11 شهریور 1398 20:04
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه اگر چه زخمی و خاموش و بی صدا آورد تو را برای من از عرش ِ نی خدا آورد تو را درون طبق رویِ دست های بلند برای گرمی این بزم ِ بی نوا آورد قدم گذار به چشمی که ریخت مژگانش سرت به گوشه ی ویرانه ام صفا آورد نه دست مانده برایم نه پا، ولی عمه مرا برای تو از زیر دست و پا آورد عدو شده سبب خیر تا تورا...
-
شعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
دوشنبه 11 شهریور 1398 20:03
شعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه دستگیر عالمم اما دودستم بر سر است من چهل منزل رخم نیلی و چشمانم تر است گر به من گویند بابا را نخوان سیلی نخور صورتم سازم سپر گویم که بابا بهتر است شام را ویران کنم ورنه رقیه نیستم ذکر صبح و شام اینان سب جدم حیدر است غائبین کوچه بر من عقده خالی میکنند هرکه دیدم گفت رویت مثل روی مادر است می...
-
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا
یکشنبه 10 شهریور 1398 17:46
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا دشت در دشت دلهره می ریخت هرم صحرا به آسمان می رفت کاروان در سکوت صحرا، گم مرگ دنبال کاروان می رفت کاروان رفت تا دیاری که حزن و اندوه و داغ می بارید بوی دلتنگی و جدایی داشت گریه گریه فراق می بارید همه جا بوی تشنگی دارد بچه ها خواب آب می بینند هر طرف روی می کنم آقا چشم هایم سراب می بینند...
-
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا
یکشنبه 10 شهریور 1398 17:44
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا با احتیاط لاله ی ما را پیاده کن عباس جان، سه ساله ی ما را پیاده کن با احتیاط بار حرم را زمین گذار زانو بزن وقار حرم را زمین گذار با احتیاط تا که نیفتد ستاره ای می ترسم آنکه گیر کند گوشواره ای چشم مخدرات به سمت نگاه تو دوشیزگان محترمه در پناه تو باحوریان رفته به زیر نقابها یک لحظه روبرو...
-
آقا سلام! ماه محرم شروع شد
یکشنبه 10 شهریور 1398 17:39
آقا سلام! ماه محرم شروع شد ماه عزا و گریه و ماتم شروع شد بازآمدم به محضر تو ای قتیل اشک اشکم برای این دهه، نم نم شروع شد جا دارد از هجوم غمت جان دهم ولی شادم، دوباره سینه زنی هم شروع شد کم کم لباس مشکی و کم کم نگاه تو آدم شدن ز شرم تو از کم شروع شد نام بلند تو، سَرِ لبهای قدسیان افتاد، حُزن حضرت آدم شروع شد هاجر که از...
-
اشعارشب_دوم_محرم ورود_به_کربلا
یکشنبه 10 شهریور 1398 17:38
اشعارشب_دوم_محرم ورود_به_کربلا کاروان عشیره ی خورشید وارد قتلگاه خون شده است کاروانی که محو در معبود وارد ورطه ی جنون شده است همه ی دشت ساکت و آرام در تماشای منظری زیباست دست عمّه درون دست علیست پلّه ی عمه زانوی سقّاست در همین دشت عاشقی می شد خیمه هاشان یکی یکی برپا خیمه ی زینب است پیش حسین پاسدار حرم شده سقا گوشه ی...
-
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا
یکشنبه 10 شهریور 1398 15:07
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا تا که پایت به کربلا واشد غم عالم به سینه ام جا شد از نگاهت به سمت اهل حرم نیت رفتنت هویدا شد میکنی خار از زمین با اشک شاید این خار سهم یک پا شد التماس نگاه عباس است شاید این بار شد محیا شد علی اصغر چه ناز خوابیده کربلا تا رسید غوغا شد قاسم آمد به نیت پدرش دیدگان با نگاش دریا شد علی اکبر...
-
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا
یکشنبه 10 شهریور 1398 14:55
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا جان زینب بیا که برگردیم دل من شور میزند این بار نکند بار آخری باشد در کنار همیم ای دلدار بی ابلفضل بر نمیگردم میبرندم به کوچه و بازار من که داغ فراق ها دیدم تو دگر داغ بر دلم نگذار قاتلت نعره میکشد سر من خواهرت را به قاتلت نسپار با ابهت رسیده ام اینجا دشمنان تو میکنندم خار زیر پاهای...
-
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا
یکشنبه 10 شهریور 1398 14:48
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا این کاروان هفتاد و دو عشق آفرین دارد از بهترین های دو عالم بهترین دارد این شیرمردی که به گِرد شاه می گردد با خود سفارش هایی از ام البنین دارد زینب رسیده کربلا، دورش بنی هاشم یعنی نگین اینجا رکابی از نگین دارد نامحرمی هرگز ندیده سایه اش را هم صدیقه ی صغری وقاری اینچنین دارد حتی غبار راه...
-
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا
یکشنبه 10 شهریور 1398 14:43
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا « ای تو ای دلبر و دلدار بیا برگردیم» تا نباشیم عزادار بیا برگردیم یاد عباس علمدار کنم من امشب ای تو ای یار وفادار بیا برگردیم تا علمدار بدیدند دگر لرزیدند جان آن میر علمدار بیا برگردیم مینوسم غزلی ناب به یاد از عباس روز روشن که شده تار بیا برگردیم غم گرفآته که دگر کرب و بلا را امشب ای...
-
اشعار شب_اول_محرم آغاز_محرم مناجات_اول_مجلس
یکشنبه 10 شهریور 1398 14:39
اشعار شب_اول_محرم آغاز_محرم مناجات_اول_مجلس بوی اسپند کرده مدهوشم دارم آقا سیاه می پوشم اشک ریز غروب گودالم از همین ابتدای چاووشم آه ارباب اذن گریه بده نکند کرده ای فراموشم؟ سینه با نیتت زدم،یک عمر بوی گل می پرد از آغوشم اشک هایم جوابگویت نیست پس برایت فرات می جوشم دارد آقا سپید می گردد با غم کربلا بناگوشم عهد کردم...
-
اشعار شب_اول_محرم آغاز_محرم مناجات_اول_مجلس
یکشنبه 10 شهریور 1398 14:35
اشعار شب_اول_محرم آغاز_محرم مناجات_اول_مجلس عشق است مرا که در عزایت رنگ بدنم سیاه باشد از لطمهی روضهی غم تو عشق است تنم سیاه باشد از بس که مرا همیشه مادر از کودکیام سیاه پوشاند پایان وصیتم نوشتم حتی کفنم سیاه باشد من کیسهای از گناه دارم در سینه دلی سیاه دارم گفتی که بیا چه عیب دارد گر سینهزنم سیاه باشد انگشتر تو...