-
شعارشب_تاسوعا حضرت_عباس
یکشنبه 17 شهریور 1398 17:17
شعارشب_تاسوعا حضرت_عباس ای لشکر حق را سر و سردار اباالفضل وی دست علی در صف پیکار اباالفضل هم خون حسین بن علی در تن پاکت هم روح تو در پیکر ایثار اباالفضل ریحانۀ دو فاطمه، ماه سه خورشید آرام دل حیدر کرار اباالفضل مانند تو در ارتش اسلام که دیده فرمانده و سقا و علمدار اباالفضل تو ماه بنی هاشمی و ما شب تاریک تو لالة عباسی...
-
اشعار شب_تاسوعا حضرت_عباس
یکشنبه 17 شهریور 1398 17:15
اشعار شب_تاسوعا حضرت_عباس دستی افتاد ز تن، دست دگر یاری کن گرچه بی تاب شدی خوب علمداری کن مشک! نومید مشو، تا به حرم راهی نیست تو در این معرکه ی درد مرا یاری کن تیر! در چشم برو، لیک سوی مشک میا به هوای سر زلفش تو هواداری کن تیر بر مشک نه، بر این جگر تشنه نشست عشق! ساکت منشین با دل من زاری کن چشم! دیدی علم و مشک به خاک...
-
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن
شنبه 16 شهریور 1398 22:37
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن جلوه ی روی پنج تن قاسم ابنِ اِبنِ ابوالحسن قاسم ماهْ رخسار انجمن قاسم سرو خوش قامت چمن قاسم ذکر من وقت پر زدن قاسم کیست این نوجوان؟قرار حسن وارث عزّت و وقار حسن دُرّ دردانه ی تبار حسن همه جا هست دستیار حسن حسن خانه ی حسن قاسم گیسوان حسن مجعّد بود پای تا فرق چون محمّد بود عشق بی عشق او...
-
اشعارشب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن
شنبه 16 شهریور 1398 22:31
اشعارشب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن شوریدگیت داده به دل اختیار را با زلف دوست بسته قرار و مدار را آیینه ی تمام نمای یل جمل از این سپاه فتنه درآور دمار را ابروکشیده ! حُکم نیام است این نقاب باید مهار کرد کمی ذوالفقار را از انعکاس نام «حسن» کوفه دلخور ست فریاد کن دوباره شکوه تبار را « إن تنکرونِ» تو لجشان را درآورد آری، به...
-
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن
شنبه 16 شهریور 1398 08:07
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن وقتی که تشنگی به نظر تاب می خورد ماهی ز تنگ تنگ خودش آب می خورد تا مشتری کم است، مرا انتخاب کن گاهی پلنگ حسرت مهتاب می خورد کرم حسود مشت مرا باز کرده است ماهی کور زود به قلاب می خورد از هول خیمه های جوان مرده می رسند اشکم به درد قصه ارباب می خورد ابروی کربلا شده قاسم، هزار شکر نام حسن...
-
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن
شنبه 16 شهریور 1398 08:03
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن هست قالو به لبش گر که بلامی آید از سما نعره لا حول و لا.. می آید از حرم آمده و قبله نما می آید بر دل کفر ببین شیر خدا می آید داده با هُرم عطش خنجر خود را صیقل هر کجا حمله برَد رفته به آن سمت اجل رجز اوست نهفته به کفِ شمشیرش اَلفرار است فقط هر طرف شمشیرش وای بر آنکه شود او هدف شمشیرش...
-
اندر حکایت بی بصیرت ها...
شنبه 16 شهریور 1398 08:02
اندر حکایت بی بصیرت ها... گویند زیر پرچم حسین سیاست صلاح نیست هیئت فقط سینه زنیست! سیاست چه صیغه ایست؟! گویند ای روضه خوان رجزی بخوان حیدری, ما را چکار به شهدا و انقلاب و رهبری. گویند ما سگ زینبیم، مست ابوتراب! مارا چکار به مبانی انقلاب. گویند ما گریه می کنیم برا غربت بقیع! ما قمه زنیم ما را چکار به ولایت فقیه! غفلت...
-
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا
شنبه 16 شهریور 1398 07:57
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا تاکه فرمود رسیدیم عَلَم را کوبید یک علمدار بر این خاک قدم را کوبید بر رویِ سینهی خود تیِغ دودَم را کوبید بینِ این دشت ستونهایِ حرم را کوبید بیرق افراشته شد ، باد تکانش میداد کیست این مرد که یک دشت نشانش میداد زانویش خم شده و هست مُهَیا خانوم با ادب گفت علمدار بفرما : خانوم آمد از محملِ...
-
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا
شنبه 16 شهریور 1398 07:20
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا دیدهام بر نینوا افتاد ، دلواپس شدم بارها از ناقه تا افتاد،دلواپس شدم نام این صحرا حسین، با قلب زینب آشناست بر لبانت کربلا افتاد دلواپس شدم خاکِ سرخ این بیابان بوی کوچه میدهد گوئیا مادر ز پا افتاد دلواپس شدم این دمِ پیری مرا آواره صحرا مکن راهمان دیدی کجا افتاد، دلواپس شدم من کنارِ تو...
-
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن
شنبه 16 شهریور 1398 07:18
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن میرسد نوبت خورشید شدن آهسته سپر غربت خورشید شدن آهسته نقل هرصحبت خورشید شدن آهسته قمر حضرت خورشید شدن آهسته زودتر میرود آنکس که مهیا باشد مرد آنست که با سن کم آقا باشد آسمان چشم به این واقعه حیران دارد باز انگار که دریا تب طوفان دارد ماه در دست خود آیینه و قرآن دارد پسر شیر جمل عزم به...
-
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن
شنبه 16 شهریور 1398 07:10
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن شور و شوقم را ببین، یاور نمی خواهی عمو؟ اکبری یک ذره کوچکتر نمی خواهی عمو؟ خواهشم را رد نکن من تازه دامادم ولی با عسل در دست من ساغر نمی خواهی عمو؟ تاب دوریِ مرا اینجا دل پاکت نداشت قاسمت را پیش خود آن ور نمی خواهی عمو؟ چهره ی زهرایی ام زیباست اما یک رجز روز آخر با دم حیدر نمی خواهی...
-
قاسم_بن_الحسن
شنبه 16 شهریور 1398 07:09
قاسم_بن_الحسن او بود و یک لشکر، ولی لشگر، چه کردند با یاس سرخ باغ پیغمبر، چه کردند گرگان کوفه، جسم او در بر گرفتند با هم گلاب از آن گل پرپر گرفتند با سوز دل زخم تنش را تاب دادند آن تشنهْلب، را از دمِ تیغ آب دادند جسمش ز نوک نیزه با جوشن یکی شد پیراهن خونین او، با تن یکی شد "بنسعد ازدی" بر تنش زد نیزه از پشت...
-
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن
جمعه 15 شهریور 1398 23:44
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست مست مدام شیشه می در بغل شکست یک بیت ناب خواند که نرخ عسل شکست فرزند آن بزرگ که پشت جمل شکست پروانهء رها شده از پیرهن شده است او بی قرار لحظهء فردا شدن شده است بر لب گلایه داشت که افتادم از نفس بی تاب و بی قرار، سراسیمه چون جرس سهم من از بهار فقط دیدن است...
-
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن
جمعه 15 شهریور 1398 23:37
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن چون حسین نامۀ حسن برداشت خط او دید و روی دیده گذاشت قاسم بن الحسن تمنا کرد اذن میدان گرفت و پر وا کرد کفنی بر تنش عمو پوشاند و نقابی به روی او پوشاند پاره ماه سوی میدان شد لرزه ای در سپاه عدوان شد ای عجب هیئتی عجب کفنی هیبتش هاشمی قَدَش حسنی و انا بن الحسن که افشا شد لشگر کوفه در تماشا...
-
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
جمعه 15 شهریور 1398 23:27
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه بی تو بابا رَمقِ بال و پَرم را بردند شادی زندگی مختصرم را بردند تا که خاموش شوم رأس تو را آوردند سود کردم تو رسیدی ضررم را بردند عوض اینکه بخوانند برایم قصّه بسکه فریاد کشیدند سَرَم را بردند بی تو هر صبح لگد بود که بیدارم کرد خوشیِ اوّل صبح و سحرم را بردند تار صوتی من از ناله زدن بسته شده...
-
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن
جمعه 15 شهریور 1398 23:24
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن هرچه این بیت مقفّی به غزل آغشته است سیزده مصرع شیرین به عسل آغشته است کوفه مشهور به نامردی اهلش شده است بیعت مردم کوفی به مثل آغشته است ظاهراً کوفه مسلمان ولی از شرک پر است خوی این شهر مسلمان به هُبل آغشته است کربلا لُجّه ی خون است و فرو رفته در آن دستهایی که به میراث جمل آغشته است تیغ...
-
گفتا ربابه با حال مضطر
جمعه 15 شهریور 1398 23:07
گفتا ربابه با حال مضطر کی کودک شش ماهه ام علی اصغر آیا کسی آبی رساند بر حنجر تو با نیزه و تیر و کمان ان پست کافر پرپر شدی تو ای جان مادر مظلوم طفلم علی اصغر خون میچکید از ان گلوی نازک تو آخر چه سازم ای حی داور مادر بقربانت شود کی کرد شهیدت ای لاله خونین من ای جان مادر پر پر شدی تو ای جان مادر مظلوم طفلم علی اصغر یا رب...
-
اشعار شب_ششم_محرم
جمعه 15 شهریور 1398 22:54
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن جانِ من جانِ من ای جانِ حسن باز کن چشم به دامانِ حسن یک عمو نه پدری بابایی یا کمی ناله حسن جانِ حسن لب اگر لطف کنی باز کنی میروم باز به قربانِ حسن هرکه در کوفه نشست و میخورد قدری از نانِ علی نانِ حسن همگی بر سرِ تو ریختهاند پاره کردند گریبانِ حسن چقدر دورِ خودت پیچیدی آه ای زلفِ...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
جمعه 15 شهریور 1398 22:42
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن هرکه خواهد بخدا بندگی آغاز کند باید عبداللَهی احساس خود ابراز کند کیست این طفل که در کودکی اعجاز کند قدرت فاطمی اش بُرده به بابا حَسَنش کیست این طفل که تفسیر کند مردن را سهل انگاشت به میدان عمل رفتن را غیرت حیدری اش ریخت بهم دشمن را یازده ساله ولی لایق رهبر شدنش واژه ای نیست به...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
جمعه 15 شهریور 1398 22:39
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن ز جانش چشمه چشمه خون به باغ باغبان میداد پناه باغبان بود این گل سرخی که جان میداد زمام جان به دست و با تمام کودکی هایش بزرگی را نشان دوستان و دشمنان میداد جهان بینی یک عالم به دست او دگرگون شد که دست پرپرش درس مروت بر جهان میداد به عطر کهنه پیراهن، چنان جان غزل پیچید که با هر آه شعر...
-
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن
جمعه 15 شهریور 1398 22:38
اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن وای بر من که خزان در چمنت می بینم ای یتیم حسنم چون حسنت می بینم قدرتی نیست که لب را به سخن باز کنی چقدَر لخته ی خون در دهنت می بینم زرهی قد تو پیدا نشد و میسوزم با کفن رفتی و پاره کفنت می بینم گرگها دور و بر پیکر تو حلقه زدند که رد پنجه روی پیرُهنت می بینم نیزه بیرون زده از سینه ی...
-
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
جمعه 15 شهریور 1398 17:52
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه ای چراغ شب شهادت من ای تماشای تو عبادت من جان من! باز بر لب آمده ای آفتابا! چرا شب آمده ای داغ تو ذره ذره آبم کرد لب خشکیده ات کبابم کرد حیف از این لب و دهن باشد که بر او چوب، بوسه زن باشد اشک و خون، جاری از دو عین من است بوسهء من شهادتین من است گلوی پاره پاره آوردی عوض گوشواره آوردی از...
-
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
جمعه 15 شهریور 1398 17:29
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه دختر اگر یتیم شود پیر می شود از زندگی بدون پدر سیر میشود هم سن و سال ها همه او را نشان دهند دل نازک است دختر و دل گیر می شود باشد شبیه مادر خود نافذ الکلام این شهر با صدایش چه تسخیر می شود فریادهای یا ابتایش چو فاطمه در سرزمین کفر چو تکبیر می شود وقتی که گیسوان سری پنجه می خورد هر تاب آن چو...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
پنجشنبه 14 شهریور 1398 15:26
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن ای عمو تا نالۀ هَل مِن مُعینت را شنیدم از حرم تا قتلگه با شور جانبازی دویدم آنچنان دل بُرد از من بانگ "هَل مِن ناصِر" تو کآستینم را ز دست عمّه ام زینب کشیدم گرچه طفلی کوچکم امّا قبولم کن عمو جان بر سر دست تو من قربانی شش ماهه دیدم کس نداند جز خدا کز غصّۀ مظلومی تو با چه...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
پنجشنبه 14 شهریور 1398 13:52
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن رها کن عمه مرا باید امتحان بدهم رسیده موقع آنکه خودی نشان بدهم رها کن عمه مرا تا شجاعت علوی نشان حرمله و خولی و سنان بدهم دلم قرار ندارد در این قفس باید کبوتر دل خود را به آسمان بدهم عمو سپاه حسن می رسد به یاری تو من آمدم که حسن را نشانتان بدهم عمو شلوغی گودال بیش از اندازه است خدا...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
پنجشنبه 14 شهریور 1398 13:50
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن تمامِ ماهِ محرم کران کران حسن است حسن حسین شده پس"حسین جان"حسن است حسن حسین شده تا حسین جلوه کُنَد اگر حسین شنیده بدان که آن حسن است اگر ظهور کُنَد خیره خیره میبینیم به هر نَفَس حسن است و به هر زبان حسن است حسن شُکوهِ حسین و حسن شُکوهِ علی حسن شبیهِ رسول است پس اذان حسن...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
پنجشنبه 14 شهریور 1398 13:38
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن سر می نهد تمام فلک زیر پای او دل می برد ز اهل حرم جلوه های او عبدالله است و ایل و تباری کریم داشت با این حساب عالم و آدم گدای او انگار قاب کوچکی از عکس مجتبی هر لحظه می تپد دل زینب برای او او حس نمی کند که یتیم است و خون جگر تا با حسین می گذرد لحظه های او بالاتر از تمامی افلاک می...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
پنجشنبه 14 شهریور 1398 13:38
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن کشتهی دوست شدن در نظر مردان است پس بلا بیشترش دور و بر مردان است یازده ساله ولی شوق بزرگان دارد در دل کودک اینها جگر مردان است همه اصحابِ حرم طفل غرورش هستند این پسربچّهی خیمه پدر مردان است بست عمّامه همه یاد جمل افتادند این پسر هرچه که باشد پسر مردان است نیزه بر دست گرفتن که...
-
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا
پنجشنبه 14 شهریور 1398 11:06
اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا گربمانیم در این دشت دلم زار شود چشمم از غصه و غم های تو خونبار شود به دلم از همه سو غم روی غم آمده است ترسم آن است حرم بی کس و بی یار شود به همان خانه که می سوخت بیا برگردیم پدرم گفته چها عاقبت کار شود بیم دارم که در این دشت به پیش چشمم پیکرت زیر سم اسب گرفتار شود نکند نیزه به پهلوی تو...
-
چهارم محرم الحرام
پنجشنبه 14 شهریور 1398 11:04
چهارم محرم الحرام گرچه خارم ای گل زهرا تو دستم را بگیر من که افتادم زغم ازپا تو دستم را بگیر من به امید نگاه رحمت تو آمدم قطرۀ ناچیزم ای دریا تو دستم را بگیر چکمه های خویش را برگردنم آویختم کن نظر یک لحظه حالم را تو دستم را بگیر سربه خاک آستانت می گذارم یاحسین برنمی دارم سراز اینجا تو دستم را بگیر گر رهت رابستم وقلب...