-
قبرنوشتۀ یک مدیر! (با اجازه ایرج میرزا)
سهشنبه 26 شهریور 1398 21:28
قبرنوشتۀ یک مدیر! (با اجازه ایرج میرزا) ای مدیران که در این دنیایید «یا از این بعد به دنیا آیید» «این که خفتهست در این خاک منم» از مدیرانِ قدیمِ وطنم! یاد آن دورۀ بشکوه، بهخیر! یاد آن لذّتِ انبوه، بهخیر! جاننثاران همگی دورم جمع جمله پروانه و من همچون شمع پاچهام تا که کمی میخارید پاچهخار از همه سو میبارید!...
-
صبح امروز کسی گفت به من: تو چقدر تنهایی ...
سهشنبه 26 شهریور 1398 18:31
صبح امروز کسی گفت به من: تو چقدر تنهایی ... گفتمش در پاسخ : تو چقدر حساسی ... تن من گر تنهاست... دل من با دلهاست... دوستانی دارم بهتر از برگ درخت که دعایم گویند و دعاشان گویم... یادشان دردل من ... قلبشان منزل من…... صافى آب مرا یادتو انداخت...رفیق... تو دلت سبز... لبت سرخ... چراغت روشن... چرخ روزیت همیشه چرخان... نفست...
-
امام_حسین حضرت_زینب دروازه_کوفه
سهشنبه 26 شهریور 1398 09:22
امام_حسین حضرت_زینب دروازه_کوفه به روی نی سر تو می برد هوش از سر زینب چه سازد چون کند بی تو دل غم پرور زینب به سان شمع می سوزی به روی نی ولی افسوس که چون پروانه از غم سوخته بال و پر زینب جدایی من و تو ای برادر غیرممکن بود اگر ممکن شود روزی، نگردد باور زینب بخوان قرآن که قرآن خواندنت را دوست می دارم که می بخشد صدای تو...
-
حضرت_زینب دروازه_کوفه
شنبه 23 شهریور 1398 11:21
حضرت_زینب دروازه_کوفه به روی نی سر تو می برد هوش از سر زینب چه سازد چون کند بی تو دل غم پرور زینب به سان شمع می سوزی به روی نی ولی افسوس که چون پروانه از غم سوخته بال و پر زینب جدایی من و تو ای برادر غیرممکن بود اگر ممکن شود روزی، نگردد باور زینب بخوان قرآن که قرآن خواندنت را دوست می دارم که می بخشد صدای تو توان بر...
-
کی گفتَه سن که رَسیدبه پنجاه،فشار میادبه چَندجا
شنبه 23 شهریور 1398 11:18
*کی گفتَه سن که رَسیدبه پنجاه،فشار میادبه چَندجا* ‼ *سن که رسید به پنجاه* *تازه میشى روبراه* *عقل تو کامل شده* *ذهن تو بالغ شده* *تازه میشى مهربون* *با همگان ،همزبون* *دنیا برات ، فان میشه* *برنامه هات ، ران میشه* *بادِ سرت ، کم میشه* *دنیا جلوت ، خم میشه* *خوب و فروتن میشى* *قوى و پیلتن میشى* *قدرِ تو ،بالا میره*...
-
حضرت_زینب امام_زمان مناجات_امام_زمان
شنبه 23 شهریور 1398 11:11
حضرت_زینب امام_زمان مناجات_امام_زمان زمان لطف، صحبت از حقارتم نمی کنی کریمی و نظاره بر لیاقتم نمی کنی تو را ز یاد می برم زمان معصیت ولی مرا مؤاخذه برای غفلتم نمی کنی دلم شکسته و کسی به داد من نمی رسد میان راه مانده ام، حمایتم نمی کنی؟! چه نذرها نکرده ام که زیر و رو شود دلم به هر دری که می زنم اجابتم نمی کنی اسیر ظلمت...
-
امام_حسین دیر_راهب
شنبه 23 شهریور 1398 11:04
امام_حسین دیر_راهب بیا ببین دلِ غمگینِ بیشکیبا را بیا و گرم کن از چهرهات شبِ ما را "من و جُدا شدن از کویِ تو خدا نکند" که بیحرم چِه کُنَم غصههای فردا را خیالِ کربُبلایت مرا هوایی کرد بگیر بالِ مرا تا ببینیم آنجا را به موجِ سینهزنانت قسم به نامِ توام که بُرده گریهیِ ما آبرویِ دریا را گدایِ هر شبم و...
-
حضرت_زینب
شنبه 23 شهریور 1398 11:02
حضرت_زینب سر به دریای غمها فرو میکنم گوهر خویش را جستجو میکنم من اسیر توام، نی اسیر عدو من تو را جستجو کوبهکو میکنم تا مگر بر مشامم رسد بوی تو هر گلی را به یاد تو، بو میکنم استخوانم شود آب از داغ تو چون تماشای آب و سبو میکنم صبر من آب چشم مرا سد کند عقدهها را نهان در گلو میکنم تا دعایت کنم در نماز شبم نیمهشب...
-
دروازه_کوفه حضرت_زینب
شنبه 23 شهریور 1398 10:54
دروازه_کوفه حضرت_زینب بر خاک کربلاست اگر پیکر حسین امشب رسیده است به کوفه سرحسین ای آسمان بنال که از ظلم کوفیان خاکستر تنور شده بستر حسین سرخ است گرکه خاک ز خون گلوی او خاکستری شده ست رخ انور حسین امشب شب زیارت و شام عزا بُود بنشسته در محیط غمش مادر حسین آهسته تر بنال دل من، که فاطمه احیاگرفته است کنار سرحسین خون از...
-
دروازه_کوفه حضرت_زینب
شنبه 23 شهریور 1398 10:47
دروازه_کوفه حضرت_زینب بر خاک کربلاست اگر پیکر حسین امشب رسیده است به کوفه سرحسین ای آسمان بنال که از ظلم کوفیان خاکستر تنور شده بستر حسین سرخ است گرکه خاک ز خون گلوی او خاکستری شده ست رخ انور حسین امشب شب زیارت و شام عزا بُود بنشسته در محیط غمش مادر حسین آهسته تر بنال دل من، که فاطمه احیاگرفته است کنار سرحسین خون از...
-
حضرت_زینب مصائب_شام
شنبه 23 شهریور 1398 10:45
حضرت_زینب مصائب_شام اینجا بریدنِ سر مظلوم عزت است نایاب بین مردمِ این شهر غیرت است بهر نگه به قافله ی بی پناه تو دروازه ی ورودی کوفه قیامت است اینجا میان این همه نامحرمانِ پست یک تکه پاره پاره ی معجر غنیمت است باران سنگ وهلهله یک سو ولی «حسین» سوزان تر از تمامی اینها اهانت است خرما و نان برای رقیه می آورند اینجا چقدر...
-
مرثیه_امام_سجاد مصائب_شام
جمعه 22 شهریور 1398 23:19
مرثیه_امام_سجاد مصائب_شام خیال کن که پر از زخم ، پیکرت باشد شکسته در غل و زنجیرها پرت باشد خیال کن هدف سنگ های کوفه و شام به روی نیزه سر دو برادرت باشد فقط تو باشی و هشتاد و چار ناموست و جمله های"حواست به معجرت باشد" خیال کن حرمت بی پناه مانده و بعد به روی نی سر سردار لشگرت باشد کنار عمۀ سادات، یکطرف، شمر و...
-
دروازه_کوفه حضرت_زینب
جمعه 22 شهریور 1398 23:11
دروازه_کوفه حضرت_زینب از سنگ شکوفه است اینجا دروازه ی کوفه است اینجا بر بام تمام خانه ها سنگ در دست همه نشانه ها سنگ اینجا همه مردمش عجیبند بی غیرت و پست و نانجیبند این شهر بوی خدا ندارد چشمان کسی حیا ندارد یک قافله از بلا رسیده از سختیِ کربلا رسیده پیشانیِ سنگ خورده آمد یک عمّه ی نیمه مرده آمد بر نیزه سرود نور دارد...
-
امام_حسین حضرت_زینب حضرت_رقیه مصائب_شام
جمعه 22 شهریور 1398 23:09
امام_حسین حضرت_زینب حضرت_رقیه مصائب_شام همین که نامِ بلندت به هر زبان افتاد چه شور و وِلوِله ای در دل جهان افتاد برایِ ذکرِ مصیبت دلم گرفت آتش و سیلِ گریه و ماتم به عمقِ جان افتاد به وقتِ غارت و حمله چه بر سرت آمد؟ که شمر خسته شد و خولی از توان افتاد! به روی نیزه و در جمع این حرامی ها رقیه(س) دید تو را و نفس زنان،...
-
این زن که از برابر طوفان گذشته بود
جمعه 22 شهریور 1398 22:45
این زن که از برابر طوفان گذشته بود عمرش کنار حضرت باران گذشته بود صبرش امان حوصله ها را بریده بود وقتی که از حوالی میدان گذشته بود باران اشک بود و عطش شعله می کشید آب از سر تمام بیابان گذشته بود آتش گرفته بود و سر از پا نمی شناخت از خیمه های بی سروسامان گذشته بود اما هنوز آتش در را به یاد داشت آن روزها چه سخت و پریشان...
-
دروازه_کوفه حضرت_زینب
جمعه 22 شهریور 1398 10:25
دروازه_کوفه حضرت_زینب واردِ کوفه شدم دردم دو چندان شد حسین خواهرِ مظلومه ات خیلی پریشان شدحسین گرچه با دستانِ بسته خطبه خوانی کرده ام اهلِ کوفه از کلامم مات و حیران شد حسین مثلِ بابایم علی شمشیر را بستم ز رو کلِّ شهر از کرده هایِ خود پشیمان شد حسین تا که تسکینی شود بر قلبِ زینب ، ماهِ من صوتِ قرآنت برایم درد و درمان...
-
تنور_خولی امام_حسین
جمعه 22 شهریور 1398 10:21
تنور_خولی امام_حسین به خولی بگفت آن زن پارسا که را باز از پا درآورده ای؟ که در این دل شب چو غارتگران برایم زر و زیور آورده ای به همراهت امشب چه بوی خوشی ست! مگر بار مشک تر آورده ای؟ چنان کوفتی در که پنداشتم ز میدان جنگی سر آورده ای چو دانست آورده سر، گفت آه! که مهمان بی پیکر آورده ای چو بشناخت سر را بگفت ای...
-
حضرت_رقیه مصائب_شام
پنجشنبه 21 شهریور 1398 22:50
حضرت_رقیه مصائب_شام صدای هِلهِله ها می کُشَد مرا امشب! بگو که من شده ام عازمِ کجا امشب؟! برای دیدنِ بابا چه خوب پَر می زد نگاهِ زخمیِ من سویِ نیزه ها امشب به یاد لحظه ی غارت چقدر نالیدم ولی چه ساکت و آرام و بی صدا امشب! در ازدحام و هیاهو عجیب لِه کردند تمامِ بال و پَرَم را به زیرِ پا امشب! به قصد کَندَنِ زیور به صورتم...
-
تنور_خولی امام_حسین
پنجشنبه 21 شهریور 1398 22:44
تنور_خولی امام_حسین ماجرا هر چه بود پایان یافت هر کسی بود عازم کویش زنی انگار چشم در راه است از سفر، چه میآورد شویش لحظهها بیقرار و دلواپس غصههایش بدون حد میشد مرد او از سفر نیامده بود شب هم از نیمه داشت رد میشد آسمان تار و تیره و خونبار آه آن شب نبود معمولی نیمهٔ شب پرید زن از خواب آمده بود از سفر خولی گفت خولی...
-
دروازه_کوفه حضرت_زینب
پنجشنبه 21 شهریور 1398 22:39
دروازه_کوفه حضرت_زینب وارث حق پیمبر شد علی بعد چندین سال رهبر شد علی عدل حیدر کوفه را مجذوب کرد مرتضی اوضاع بد را خوب کرد حق هرکس را به حق دارش رساند دزد سرکش را سر جایش نشاند سهم هرکس را ز بیت المال داد کوفه شد شهر علی و عدل و داد شهر کوفه شد مسلمان علی کوفه شد شهر محبان علی شهر کوفه پایگاه شیعه بود لشگر کوفه سپاه...
-
روز عاشورا
چهارشنبه 20 شهریور 1398 21:40
روز عاشورا ای شاه بی لشکر بگو پس لشکرت کو؟ گر تو سلیمانی بگو انگشترت کو ؟ ظرف دو ساعت این همه نیزه شکسته؟ بوی تو می آید بگو پس پیکرت کو ؟ با ناله های فاطمه اینجا دویدم گر تو حسین مادری پس مادرت کو؟ یک جای بوسه در تنت باقی نمانده خاک دو عالم بر سرم موی سرت کو ؟ آقای من پیراهنت کو ؟ خاتمت کو ؟ سیمرغ قاف عاشقی بال و پرت...
-
روز عاشورا
چهارشنبه 20 شهریور 1398 21:16
روز عاشورا بلند مرتبه شاهی و پیکرت افتاد همین که پیکرت افتاد خواهرت افتاد تو نیزه خوردی و یک مرتبه زمین خوردی هزار مرتبه زینب، برابرت افتاد همینکه از طرف جمعیت دو تا چکمه رسید اول گودال،مادرت افتاد تورا به خاطر درهم چه درهمت کردند چنانکه شرح تن توبه آخرت افتاد ولی به جان خودت خواهرت مقصر نیست درآن شلوغی اگر بارها سرت...
-
گودال قتلگاه
چهارشنبه 20 شهریور 1398 21:12
گودال قتلگاه همه ی قافیه با شمر به هم می ریزد بدنت را به خدا شمر به هم می ریزد خواهرت پیش تو صد بار زمین می افتد وسط معرکه تا شمر به هم می ریزد ضجّه ی آه بُنیّ به هوا می خیزد در همان حال و هوا شمر به هم می ریزد خنجر کند گرفته به میان دستش حنجر پاک تو را شمر به هم می ریزد پنجه انداخته در گیسوی تو ای آقا گیسویت را ز قفا...
-
گودال قتلگاه
چهارشنبه 20 شهریور 1398 20:55
گودال قتلگاه چگونه صبر کنم رفتن تورا بینم نوای وا عطشا گفتن تورا بینم در این طرف تو صدا می زنی “ انا المظلوم ” جواب هلهله دشمن تورا بینم بپوش زیر زره دست دوز مادر را مباد لحظه ای عریان تن تورا بینم چگونه معجر خودرا به سر نگه دارم چگونه لحظه جان دادن تورا بینم کویر واین همه لاله حسین خیز وببین میان دشت فقط گلشن تورا...
-
گودال قتلگاه
چهارشنبه 20 شهریور 1398 15:27
گودال قتلگاه آنقدر چکمه به پهلوش زدن نامردا نیزه و تیر به بازوش زدن نامردا با عصا بر لب و ابروش زدن نامردا پنجه در طُره ی گیسوش زدن نامردا مادرش از نفس افتاد زبس داد کشید خواهرش رو به مدینه شد و فریاد کشید هر چه که دور و برش بود به غارت بردن شال سبزی کمرش بود به غارت بردن حتی عمامه سرش بود به غارت بردن آنطرف تر سپرش...
-
گودال قتلگاه
چهارشنبه 20 شهریور 1398 15:17
گودال قتلگاه دربین هجوم بی امان گیرافتاد بستندمسیروناگهان گیرافتاد هل داد یکی حسین را درگودال بدجور میان دشمنان گیرافتاد برسینه اونشست ملعونی مست درهجمه ی نیزه و سنان گیرافتاد بالاسراونشست یک تیرانداز تیری به دهان زدو زبان گیرافتاد بانیزه نشانه رفت پهلویش را سرنیزه میان استخوان گیرافتاد سرنیزه که برنگشت تاکرد آن را...
-
گودال قتلگاه
چهارشنبه 20 شهریور 1398 15:15
گودال قتلگاه در حدود سه ساعت و اندی به تو سالار من جسارت شد تیر و تیغ و درفش و نیزه و سنگ بعد از آن پیکر تو غارت شد سهم تو از هجوم نامردان بوسه ی نعل اسب ها به تنت سهم من از حرامیان اما خنده و طعنه و حقارت شد خیمه هامان همه به یغما رفت لرزه افتاده بر تن طفلان لگد و تازیانه و سیلی سهم شان بعد تو اسارت شد وای وقتی که...
-
گودال قتلگاه
چهارشنبه 20 شهریور 1398 11:53
گودال قتلگاه گفتـمت سر به سر نیزه نکن، حرف نزن سر به سر با دل آن هرزه نکن، حرف نزن گفتمت حرف نزن، قاتل امانت ندهد نوک سر نیزه امانی به دهانت ندهد دیدی آخر چه بلایی به سرت آوردند؟ آنچه ترس من از آن بوده سرت آوردند پیکرت روی تن خاک و سرت روی سنان گشته بازیچه ی یک عده از این سگ صفتان سـرت آئینه ی زیـنـب چه بلایـی آمد؟؟؟...
-
اشعارعصر_عاشورا امام_حسین
چهارشنبه 20 شهریور 1398 11:51
اشعارعصر_عاشورا امام_حسین تمام حجم تنت را سوارها بردند به زیر مرکبشان نیزه دارها بردند به این دوچشم پرازاشک دیدم از روی تل تورابه هرطرف دشت بارها بردند برای کشتن تو بیقرار بودند و قرار قلب مرا بیقرارها بردند مسیح نیزه نشین منی که راس ات را به بزم مستیه شمشیردارها بردند لباس و جوشن وانگشترو عبایت را حیا نکرده و بی بند...
-
اشعار عصر_عاشورا امام_حسین
چهارشنبه 20 شهریور 1398 11:47
اشعار عصر_عاشورا امام_حسین کوتاه کن کلام … بماند بقیه اش مرده ست احترام … بماند بقیه اش از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود آن هم نشد حرام … بماند بقیه اش هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت آمد به انتقام … بماند بقیه اش شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام شد سنگ ها تمام… بماند بقیه اش گویا هنوز باور زینب نمی شود بر سینه ی...