-
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
پنجشنبه 14 شهریور 1398 10:35
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه طفلی که در دستان بی تابش عصا دارد شاید که قدّش رو به پایین انحنا دارد از آن جراحت های عمقی بین پهلویش ما که نمیدانیم... حتما چند تا دارد آرام تر... آرام تر لمسش نما آخر در پهلویش دو دنده ی از هم جدا دارد مقتل نوشته دستکم صد بار سیلی خورد متن "ابی مِخنَف" مگر در خود خطا دارد من هیچ...
-
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
پنجشنبه 14 شهریور 1398 10:25
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه وای از آن دم که از سرِ طفلی دستِ یک مرد روسری بکشَد وای از آن دم که بر سر بابا دختری دست مادری بکشَد دختری که عجیب دلتنگ است تنگِ بابا و تنگِ آغوشَش دختری که شُدست سرخ و کبود چون گلِ لاله ، لاله ی گوشش طفلِ معصوم عاری از کینه ست چیزی از جنگ هم نمیداند زیر لب غرقِ بغض میگوید زیر لب غرقِ بغض...
-
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه
پنجشنبه 14 شهریور 1398 10:24
اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه در علقمه از لحظه ای که آن قمر افتاد امنیت طفلی سه ساله در خطر افتاد مشغول گریه بود و با احوال غمبارش در کنج خیمه ناگهان یاد پدر افتاد رو سوی مقتل کرد ، قدری آب هم برداشت دنبال یار تشنه اش با چشم تر افتاد تا دید بابا را به زیر نیزه ها غش کرد تا گفت: " ای عمه بیا من را ببر " افتاد...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
پنجشنبه 14 شهریور 1398 10:06
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب نمی شناخت سر از پا برای دیدنشان چقدر ذکر ودعا خواند تا رسیدنشان دوتا زره به تن کوچک دو آهو کرد و چشم برد به دل بردن و چمیدنشان به شاد کردن قلب حسین می ارزید بهای این همۀ تا ابد ندیدنشان به دست خویش درختی ز میوه هاش گذشت و باد سر زده آمد برای چیدنشان و حس مادری اش بود اینکه دقت کرد...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
پنجشنبه 14 شهریور 1398 09:38
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب عجیب نیست زنی اشک را بخشکاند صبوری اش جگر کوه را بلرزاند در التهاب وداعی که بازگشت نداشت زمین حادثه را دور سر بگرداند بغل کند پسرش را زلال و آینه وار درون کالبدش عشق را بتاباند غرور نبض زند از نوک سرانگشتی که میل سرمه به پلک پسر بلغزاند سلام ای زن نستوه! هاله ی اندوه! چگونه شعر کنار...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
پنجشنبه 14 شهریور 1398 00:07
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن سر می نهد تمام فلک زیر پای او دل می برد ز اهل حرم جلوه های او عبدالله است و ایل و تباری کریم داشت با این حساب عالم و آدم گدای او انگار قاب کوچکی از عکس مجتبی هر لحظه می تپد دل زینب برای او او حس نمی کند که یتیم است و خون جگر تا با حسین می گذرد لحظه های او بالاتر از تمامی افلاک می...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
پنجشنبه 14 شهریور 1398 00:03
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن ماندن پروانه در حجم قفس ها مشکل است مأمن موج خروشان گشته تنها ساحل است در مرام عاشقی اول قدم سر دادن است گر چه این تحفه به درگاه عمو ناقابل است وقت جانبازی شده باید که جانبازش شوم غفلت از دلدار کار مردمان کاهل است زاده ی شیر جمل باید که شیدایی کند عمه جان رنجه نشو، این حرفها حرف دل...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
چهارشنبه 13 شهریور 1398 23:52
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن لشکری سنگ زد و تیر به ترفند آمد حرمله خیر نبینی! نفسش بند آمد شمر لبخند زد و غائله از تب افتاد خاک عالم به سرم! شاه ز مرکب افتاد لشکر کفر از این صحنه به تکبیر افتاد شاه تنها، ته گودال بلا گیر افتاد تشنگی،تشنه ی تسبیح و سجودش می کرد نیزه ای پیله به لبهای کبودش می کرد زیر سنگینی یک...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
چهارشنبه 13 شهریور 1398 23:33
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن شکرخدا عمو مرا مست خدا کرد سرتا به پا، پا تا به سر مست خدا کرد بعد از غلاف کوچه، بابای غریبم دست مرا نذر غریب کربلا کرد عمه رهایم کن نمی بینی که دشمن جسم عمویم را چگونه جابجا کرد دیدم سنان را خصم بین سینه چرخاند عمه ببین که استخوانهایش صدا کرد عمه ببین این بی حیا با میخ چکمه برسینه...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
چهارشنبه 13 شهریور 1398 23:25
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب می رود سمت برادر به تنش تب دارد دو پسر دارد و یک زمزمه بر لب دارد به فدای سر تو ! هرچه که دارم این است چه کنم؟هست همین هرچه که زینب دارد ارث زینب قد خم بود ، قسم داد و گرفت إذن خود را هم از آن قدّ مورّب دارد پسرش رفت به میدان و شغالان دیدند شیر این بیشه عجب باد به غبغب دارد رفت و...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
چهارشنبه 13 شهریور 1398 23:23
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب با تو خورشید شدم، بی تو شبِ تار شدم غمِ تنهایی تو دیدم و بیمار شدم سایه رویِ سرم! زینبِ تو آشفته ست یار کم داری و از دلهره سرشار شدم پیش من بغض خودت را به گلویت نسپار جانِ من حرف بزن! از غم تو زار نگرانم شده ای! دلنگرانت شده ام عاشقت هستم و عمریست وفادار شدم گریه میکردم از اوّل که...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
چهارشنبه 13 شهریور 1398 21:27
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب دو خورشید جهان آرا، دو قرص ماه، دو اختر دو آزاده، دو دلداده، دو رزمنده، دو هم سنگر دو شایسته، دو وارسته، دو دردانه، دو ریحانه دو نور دیده در دیده، دو روح روح در پیکر دو یاس ارغوانی نه، بگو دو آیة قرآن دو یوسف نه، دو اسماعیل از یک قهرمان هاجر کشیده شانه بر مو، شسته صورت از گلاب اشک...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
چهارشنبه 13 شهریور 1398 21:24
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش یک دم سپر شوند برای برادرش خون عقاب در جگر شیرشان پر است از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش این دو ز کودکی فقط آیینه دیدهاند آیینهای که آه نسازد مکدرش واحیرتا که این دو جوانان زینباند یا ایستاده تیر دو سر در برابرش؟ با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
چهارشنبه 13 شهریور 1398 21:15
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب فرمانده بودی آمدی سرباز دین باشی دُر باشی و حُر باشی و مرد آفرین باشی از حضرت زهرا شفاعت را طلب داری باید بگویم هر چه داری از ادب داری چون در حقیقت حضرت زهرا نگاهت کرد با یک نظر فرمانده ی کل سپاهت کرد معنی حُرکربلا اینطور شد ساده هرکس که زهرا شد خریدارش،شدآزاده نعلین را در کربلا...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
چهارشنبه 13 شهریور 1398 21:13
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب چه می شود که بگیری به دامنت سر ما را سر شکسته همچون علی اکبر (ع) ما را یقین که موی سپیدش سپید تر شود از این اگر زمین بگذاری تو روی مادر ما را هم او که شیر به ما داده از محبت زهرا (س) و با ولایت حیدر (ع) سرشته جوهر ما را رقیه منتظر ماست پس به ما بده قولی به خیمه ها برسانی سلام آخر ما...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
چهارشنبه 13 شهریور 1398 21:09
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب گفتن از زینب و عشقش به تو کار زهراست زینبی که همهی دار و ندار زهراست پرورش یافتهی باغ و بهار زهراست باعث فخر همه ایل و تبار زهراست عمه نه؛ مادر سادات پس از زهرا اوست هیچ کس ثانی زهرا نشود، تنها اوست خواهرت هست و بر این فیض مباهات کند همه را مست خودش وقت مناجات کند قبل تکبیر اذان...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
چهارشنبه 13 شهریور 1398 21:03
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب نور چشمم فدای طفلانت جان زینب همیشه قربانت زندگی من و تب و تابم دست من خالی است دریابم حیف شد بیش از این توانم نیست حاصلی جز دو نوجوانم نیست تو که دریای رحمتی آقا تحفه ام را عنایتی آقا این دو فرزند نازنین،هدیه من و شرمندگی از این هدیه این دو گرچه تعلقات منند حاصل عمر من حیات منند تو...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
چهارشنبه 13 شهریور 1398 21:00
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب با تمامِ هستیات خود را ندیدن مشکل است سختتر از خود زِ اولادَت بُریدن مشکل است نیمه شب از خوابِ طفلانت پریدن مشکل است بعدِشان یک لحظه حتی آرمیدن مشکل است یک شبه یکباره یکدَم قَد خمیدن مشکل است از جگر از جان مگو وقتی که مادر نیستی از غمِ طفلان مگو وقتی که مادر نیستی از دلی سوزان...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
چهارشنبه 13 شهریور 1398 20:53
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب باید که راه بر دل تو واکنم حسین تا کِی به غربت تو مُدارا کنم حسین یک گوشه مینشینم و هِی گریه میکنم شاید میان قلب تو غوغا کنم حسین حالا که از غم علیاکبر تو تا شدی باید به محضر تو کمر تا کنم حسین موی سفید بعد علی در سرت نماند هر غصّه تو را به دلم جا کنم حسین پیش زنان و اهل حرم خجلتم...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
چهارشنبه 13 شهریور 1398 20:52
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب هستی اش را داد تا محفوظ باشد معجرش مثل کوهی ماند پای اعتقاد و باورش وقت بیرون رفتن از خانه، حسین و مجتبی با یل ام البنین بودند در دور و برش مریم و آسیه را دیدم که می آموختند با چه شوقی درس عفت را به پای منبرش دختر نور است این بانو و بی شک آفتاب می شود مانند شمعی بی رمق در محضرش اسم...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن شهید شد گودال
چهارشنبه 13 شهریور 1398 16:53
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن شهید شد گودال و زیر نیزه تنش ناپدید شد گودال حسین سورهی نور ز نیزه شأن نزول حدید شد گودال و جسم عبدالله مراد بود و برایش مرید شد گودال رسید حرمله و به زنده ماندن او نا امید شد گودال پس از سنان و شَبَث رسید چکمه و زخمش شدید شد گودال به تن گره خورده زره شدهست و به روی بدن گره خورده...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
چهارشنبه 13 شهریور 1398 12:22
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن رها کن عمه مرا باید امتحان بدهم رسیده موقع آنکه خودی نشان بدهم رها کن عمه مرا تا شجاعت علوی نشان حرمله و خولی و سنان بدهم دلم قرار ندارد در این قفس باید کبوتر دل خود را به آسمان بدهم عمو سپاه حسن می رسد به یاری تو من آمدم که حسن را نشانتان بدهم عمو شلوغی گودال بیش از اندازه است خدا...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
چهارشنبه 13 شهریور 1398 12:15
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن از نسل حیدرم، حسنی زاده ام عمو از کوچکی به دست تو دلداده ام عمو با سن و سال کوچکم آماده ام عمو افتاده ای زمین و من افتاده ام عمو حالا زمان مردی و پیکارم آمده بابایم از مدینه به دیدارم آمده کشته شدن به راه تو باشد سعادتم چشم انتظار لحظه پاک شهادتم من هم مدافع حرمم، از ارادتم هوهوی...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
چهارشنبه 13 شهریور 1398 12:09
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن عمه محکم گرفته دستش را داشت اما یتیم تر می شد لحظه لحظه عمو در آن گودال حال و روزش وخیم تر می شد باورش هم نمی شد او باید بنشیند فقط نگاه کند بزند داد و بعد هر تیری ای خدا کاش اشتباه کند این هم از عشیره می باشد مرگ بازیچه ایست در دستش مرگ را می زند صدا اما حیف افتاده بند بر دستش یادش...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
چهارشنبه 13 شهریور 1398 12:01
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن خسته ام این روزها از سن کمتر داشتن می خورد اینجا به درد من فقط سر داشتن قصد من این بود از دستی که دادم رفته است باری از روی دو کوه شانه ات برداشتن هرکسی دور و بر قاسم نبوده، آمده کار دستم داده است اینجا برادر داشتن چند دسته چشم دارد می دود سمت حرم یک پسر می ارزد اینجاها به دختر...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
چهارشنبه 13 شهریور 1398 11:37
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب صف کشیده می رسد آن حیدر زهرا نشان تا دهد آداب سر هدیه نمودن را تشان در دوستش حاصل عمرش دو رعنا نوجوان در پی اش الله اکبر گو همه هفت آسمان وه بنازم بر امیر عشق و این سرلشگرش تا به خرگاه سپه سالار عاشورا رسید قامت رعنای دلبر پیش پایش قد کشید از نفیر عصمت الهی به روح دل دمید رشته ی...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
چهارشنبه 13 شهریور 1398 11:16
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن گـذرِ ثانیه هـا هر چه جلوتر می رفت بیشتر بینِ حرم حوصله اش سر می رفت بُغض می کرد یتیمانه به خود می پیچید در عسل خواستن آری به برادر می رفت تا دلِ عمّه شود نرم بـه هـر در مـی زد با گلِ اشک به پا بوسیِ مـعجر می رفـت دیـد از دور که سر نیزه عمـو را انداخت مثـلِ اِسپند به دلسوزیِ مَجمر...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
چهارشنبه 13 شهریور 1398 11:14
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن طاقت ندارم لحظه ای تنها بمانی من باشم و در حسرت سقا بمانی من عبد تو بودم که عبدالله گشتم نعم الامیری، عالی اعلا بمانی فریاد هل من ناصرت بیچاره ام کرد من مرده ام آقا مگر تنها بمانی؟! قلبم، سرم، دستم همه نذر دو چشمت من می دهم جان در ره تو تا بمانی آقا نبینم در ته گودال باشی ای زینت...
-
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن
چهارشنبه 13 شهریور 1398 11:12
اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن من آمـده ام تا کـه به پای تو بمیرم امـروز غـریبـانـه بـرای تو بمیرم غم نیست اگر در قدمت دست من افتد شادم به خدا تا که به پای تو بمیرم از خیمه دویدم که کنم جان به فدایت خواهـم که عمو زیر لوای تو بمیرم ای کاش ذبیح تو شـوم در ره توحید تا در ره عشقت به منـای تو بمیرم این قـوم اگـر تشنـۀ...
-
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب
سهشنبه 12 شهریور 1398 21:27
اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب چه وداعی چه قدر جانسوز است کربلا ، کرب والبکاء شده است مادری پشت پرده ی خیمه دست بر دامن دعا شده است گریه های حرم سؤالی شد! راستی بانوی قبیله کجاست!؟ شیرِ مردانِ زینب کبری! کمی آهسته ؛پس عقیله کجاست!؟ سخت از پیر خیمه دل کندید بال پروازتان تقلا کرد نام زهرا گره گشاتان شد قسم عشق کار...