وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

اشعار شب_سوم_محرم حضرت_رقیه

اشعار شب_سوم_محرم

حضرت_رقیه

قافله رفته بود و من بیهوش

روی شن زارهای تفتیده

ماه با هر ستاره ای می گفت:

بی صدا باش! تازه خوابیده

قافله رفته بود و در خوابم

عطر شهر مدینه پیچیده

خواب دیدم پدر ز باغ فدک

سیب سرخی برای من چیده

قافله رفته بود و من بی جان

پشت یک بوته خار خشکیده

بر وجودم سیاهی صحرا

بذر ترس و هراس پاشیده

قافله رفته بود و من تنها

مضطرب، ناتوان ز فریادی

ماه گفت ای رقیه چیزی نیست

خواب بودی ز ناقه افتادی

قافله رفته بود و دلتنگی

قلب من را دوباره رنجانده

باد در گوش ماه دیدم گفت:

طفلکی باز هم که جامانده

قافله رفته بود و تاول ها

مانعی در دویدنم بودند

خستگی،تشنگی،تب بالا

سد راه رسیدنم بودند

قافله رفته بود و می دیدم

می رسد یک غریبه از آن دور

دیدمش-سایه ای هلالی شکل-

چهره اش محو هاله ای از نور

ازنفس های تند و بی وقفه

وحشت و اضطراب حاکی بود

دیدم او را زنی که تنها بود

چادرش مثل عمه خاکی بود

بغض راه گلوی من را بست

گفتمش من یتیم و تنهایم

بغض زن زودتر شکست و گفت:

دخترم ، مادر تو زهرایم

ز بس که طعنه از هرکس شنیدم

که از این زندگی کردن بریدم

لباسم پاره بود و بین کوچه

ز دختر ها خجالت میکشیدم

من غرورم جریحه دار شده

شاکی از دست ساربان هستم

کعب نی ها مدام میگویند

دست و پا گیر کاروان هستم

دختر حرمله چه مغرور است

به من از بام دست تکان میداد

او خبر دار شده یتیم شده ام

پدرش را به من نشان میداد

شاعر: وحید_قاسمی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.