چهارشنبه سوری
چارشنبه سوری است و هرطرف میدان جنگ
جان خود بردار و در رو ای عزیز شوخ و شنگ
این طرف باروت و دینامیت و گاز و فشفشه
آنطرفتر آبشار و بمب و کپسول و فشنگ
دود و آتش، کهکشان و چلچله یا فرفره
مشعل و پروانه و چرخوفلک با تکهسنگ
پیرمردی خواست از آن سوی کوچه بگذرد
خورد پیشش یک ترقه، هردو پایش گشت لنگ
اینطرف مرد جوانی صورتش گشته سیاه
بچه در آغوش مادر میکند هی ونگونگ
بمب انگاری که خورده روی ماشین مجید
آمده پایین موتور همراه چرخ و میللنگ
اینطرف آتش گرفته خانهی مستاجری
منفجر شد خانه با ترکیب اکلیل و سرنگ
نیست راه دررویی از معرکه در کوچهها
عرصه بهر مردمان شهر ما گردیده تنگ
اینیکی انگشت و آنیک دست خود را قطع کرد
آمده از آسمان بر فرق یک عابر کلنگ
با صداهای مهیبی یک زن از جایش پرید
گشت او دیوانه و مجنون و گیج و مات و منگ
لشگر داعش تو گویی آمده در شهرها
حمله با خمپاره کرده یا مسلسل یا تفنگ
بهر اطفای حریق و آتش و دود و شرار
آمده آتشنشان با آبپاش و با شلنگ
یا برو در پشتبام و یا درون خانهات
جان خود بردار و بگریز ای خردمند زرنگ
دوست داری جان خود را در خیابانها مرو
باید از میدان گریزی بیتامل بیدرنگ
گر دو پا داری دو تا هم قرض گیر و در برو
همچو یک آهو بدو از زیر چنگال پلنگ
اینهمه مصدوم و کشته سالیان سال رفت
باز هم تکرار گردد قصهی شهر فرنگ
درس عبرت گر نگیرد از حوادث این بشر
بایدش بر سر خورد هم سنگ و هم تیر خدنگ
چارشنبهسوری کهنه کجا و نو کجا؟
زشت گردیده رسوم کهنه و خوب و قشنگ
علیرضا تیموری
وطنز | بهترین شعرهای طنز
کلیپ شعردوش طنز
درگیر مذاکرات با اهرمن است
با منتقدانش چغر و بدبدن است
انگار که هشت سال کامل شب و روز
با نرخ خیار و موز دنبال من است
گفته است خودش کار بلد نیستم و
آنچه بلدم وعده و حرف و سخن است
مهمانان از گرسنگی مردند و
مشغول به سرو آفتابه لگن است
یک جملهی بی ربط که؛ مادر شوهر
تنها هنرش غر زدن و نق زدن است
سرویس شده دهان برجام و هنوز
مشغول تنفس دهن در دهن است
افسوس امید او به جایی بسته است
که تا سر خویشتن فرو در لجن است
انگار که جنس کاغذ برجامش
از بخش کلفت پوست کرگدن است
چیزی که به پایت اینچنین میسوزد
آقای مذاکرات! نامش وطن است!
امین شفیعی
وطنزبهترین شعرهای طنز
«قیمت» به درَک رها بماند، اسحاق!
بالا نرود، کجا بماند، اسحاق؟
مرغانه پرید از سر سفره، چه باک؟
کافیست که شوربا بماند، اسحاق!
چون مرغ جهیده از سبد، جایز نیست
فرزند از او جدا بماند، اسحاق!
هرچیز که هست را ببَر، ما سرّیم
نگذار نخی بهجا بماند، اسحاق!
یک چیز فقط برایمان هست مهم
آن را بگذار تا بماند اسحاق!؛
این «ارز به قیمت جهانگیری» را
بگذار برای ما بماند، اسحاق!
بالا نکشید این یکی را لطفا!
بگذار که خندهها بماند اسحاق!
بر «چار و دویست» بی صدا خندیدیم
شادیم به آن، لذا بماند اسحاق!
فهیمه انوری
وطنز بهترین شعرهای طنز
«بداهه خانهتکانی»
اسفند نگو! ماه بد خانهتکانی
ماهی که در آن پیر شود فصل جوانی
آن ماهِ پُر از آه! که از دست کمر درد
ره رفتن و بنشستن و خفتن نتوانی
کارم شده جارو زدن و شستن و رُفتن
حالا شدهام آدم مجنون و روانی
فرموده زنم خوب سرامیک بسابم
با دیدنش از دور بگردد هیجانی
تا جان به لبم آوَرد، اینبار نمودهست
با دستهی جارو و تی و فرچه تبانی
هرلحظه به من خیره شود با غضب و بغض
گویی که منم عامل تشدید گرانی
من نیز رمانتیک شدم؛ گفتم عزیزم
بانوی من، ای نازِ من، ای دلبرِ جانی
جای غضب و بغض فقط امر بفرما
اجرا بشود امر تو بیوقفه و آنی
گفتا به عمل کار بر آید نه به گفتار
ورنه همه جا پر شده از لاف زبانی
اینقدر نکن وِروِر و اینقدر نزن زِر
یکذرّه بیاموز تو از مردِ فلانی
او تِیکش و جاروزنِ قهّار و تواناست
تو سربههوا فرق تی و دسته ندانی
گفتم زن همسایه خودش دستبهکار است
از پنجره برخیز و ببین تا که بدانی
کوبید به پهنای سرم دستهی جارو
نالید که اینقدر نکن چشم چرانی!!
گفتم که مرا نهی نمودی تو ز منکر
ایکاش که این کار تو میبود لسانی!
القصه در این ماهِ جگرسوزِ شب و روز
از من پدری سوخته و نیست امانی
بداهه سرایان:
طاهره ابراهیمنژاد
سیدمحمد صفائی
فرشته پناهی، محمود حسنیمقدس
یاسر پناهیفکور، حسن اویسی
زهرا فرقانی، احد ارسالی
وطنزبهترین شعرهای طنز
اهلِ جایی شده ام ، که گل و ریحان دارد .
سوسن و نسترن و سنبل و مرجان دارد .
شربت و شهد و شراب و شکرین بانویی .
که فدای قدمش ، شاه و وزیران دارد .
گریه را او نشناسد ، همگی لبخند است .
او خداییست ، که دایم ، لبِ خندان دارد .
نه گناهی و نه جرمی و نه تعذیبی هست .
نه به تبعید فرستد و نه زندان دارد .
همه کس مست شود ، با نفسِ مُشکینش .
حلقه ی خاص ، زِ یاران و زِ مستان دارد .
مردمی عاشق و مومن ، به خداشان هستند .
و خدایی ، که به عاشق شدن ، ایمان دارد .
در دلِ مردمِ این شهر ، محبت بسیار .
نه نیازی به پیمبر و نه شیطان دارد .
بشر آن است ، که دل می دهد و می گیرد .
من دلم باز ، هوای لبِ جانان دارد .