| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
اهلِ جایی شده ام ، که گل و ریحان دارد .
سوسن و نسترن و سنبل و مرجان دارد .
شربت و شهد و شراب و شکرین بانویی .
که فدای قدمش ، شاه و وزیران دارد .
گریه را او نشناسد ، همگی لبخند است .
او خداییست ، که دایم ، لبِ خندان دارد .
نه گناهی و نه جرمی و نه تعذیبی هست .
نه به تبعید فرستد و نه زندان دارد .
همه کس مست شود ، با نفسِ مُشکینش .
حلقه ی خاص ، زِ یاران و زِ مستان دارد .
مردمی عاشق و مومن ، به خداشان هستند .
و خدایی ، که به عاشق شدن ، ایمان دارد .
در دلِ مردمِ این شهر ، محبت بسیار .
نه نیازی به پیمبر و نه شیطان دارد .
بشر آن است ، که دل می دهد و می گیرد .
من دلم باز ، هوای لبِ جانان دارد .