از خیاطی پرسیدند:
زندگی یعنی چه ؟
گفت : دوختن پارگی های
روح با نخ توبه
از باغبانی پرسیدند :
زندگی یعنی چه ؟
گفت: کاشت بذر عشق
در زمین دلها، زیر نور ایمان
از باستان شناسی پرسیدند :
زندگی یعنی چه ؟
گفت : کاویدن جانها برای
استخراج گوهر درون
از آیینه فروشی پرسیدند :
زندگی یعنی چه ؟
گفت : زدودن غبار آیینه دل
با شیشه پاک کن
از میوه فروشی پرسیدند :
زندگی یعنی چه ؟
گفت : دست چین خوبی ها
در صندوقچه دل !
باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب
تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب
ساز در دست تو سوز دل من می گوید
من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب
مرغ دل در قفس سینه من می نالد
بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب
زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است
بیم آنست که از پرده فتد راز امشب
گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان
پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب
گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز
می کنم دامن مقصود پر از ناز امشب
کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ناز
بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب
شهریار آمده با کوکبه گوهر اشک
به گدائی تو ای شاهد طناز امشب
شهریار
پدر پیری دستش را روی شانه
پسرش گذاشت و از او پرسید:
تو قوی تری یا من؟
پسر گفت:من!
پدر با کمی دلشکستگی دوباره پرسید:
تو قوی تری یا من؟
پسر گفت: من!
پدر با دلی گرفته به یاد همه زحماتی
که برای پسرش کشیده بود
دستش را از روی شانه پسر برداشت
و دورتر شد دوباره پرسید:
تو قوی تری یا من؟
پسر گفت: شما!
پدر پیر با تعجب پرسید:
چرا نظرت عوض شد؟
پسرگفت:
وقتی دست شما روی شانه هایم بود
حس می کردم یک کوه پشتیبان من است!!
دنیایی ...
که؛ با برادرکشی !
آغاز شود
دنیای ِ خوبی نیست
عاقبت ِ خوبی ندارد !
میدانم ...
میدانم که دنیا
با کُشتن ِ انسانیت،
به زوال خواهد رسید
این روزها
بیشتر از همیشه
منتظر ِ مرگ ِ دنیا - نشستهام !
اگر دیر هم شود، دروغ نیست ...!!
حسن_جهانچی
دیماه - ۱۳۹۵
دیروز به پدرم زنگ زدم ,
هر روز زنگ میزنم و حالش را میپرسم.
موقع خداحافظی حرفی زد که حسابی بغضی شدم
گفت:"بنده نوازی کردی زنگ زدی".
وقتی که گوشی را قطع کردم
هق هق زدم زیر گریه
که چقدر پدر خوب و مهربان است.
دیشب خواهرم به خانهام آمده بود ,
شب ماند, صبح بیدار شدم
و دیدم حمام و دستشویی را برق انداخته است .
گاز را شسته است , قاشق و چنگالها
و ظرفها را مرتب چیده است و ....
وقتی توی خیابان ماشینم خاموش شد
اولین کسی که به دادم رسید برادرم بود...
و منو از نگاه ها و کمک های با توقع رها کرد...
امروز عصر با مادرم حرف میزدم ,
برایش عکس بستنی فرستادم .
مادرم عاشق بستنیست
گفتم بستنی را که دیدم یادت افتادم .
برایم نوشت:"من همیشه به یادتم...
چه با بستنی...چه بی بستنی".
و من
نشستهام و به کلمهی "خانواده" فکر میکنم ،
که تنها یک کلمه نیست،
بلکه یک دنیا آرامش و امنیت است.
قدر خانواده هاتون رو بدونید ...
روزو روزگارتون شاد باد..
nargesiiiaaa