دو تا شلوار توی خشکشویی
شبی کردند باهم گفت وگویی
یکی از آن دو خیلی شیکتر بود
کمی از آن یکی باریکتر بود
دوتا جیب بزرگ از پشت و رو داشت
همیشه لنگه اش خط اتو داشت
شکیل و خوشگل و ابریشمی بود
از آن اجناس شیک دیلمی بود
خلاصه جنس مرغوبی خفن داشت
کمربندی ز چرم کرگدن داشت
یکی دیگر چروک و ساده تر بود
کمی از آن یکی افتاده تر بود
تمیز و شسته اما بی اتو بود
هم از بالا هم از پایین رفو بود
به قدری کهنه بود و خسته از کار
به زحمت میشد او را گفت شلوار
گذشت روزها بی ارزشش کرد
تلاش و کارو زحمت نخکشش کرد
پس از یک شست وشو با خوب رویی
نشسته گوشه ای از خشکشویی
به سویش آمد آن شلوار زیبا
به عشوه شانه ها را داد بالا
کنار او نشست و با تکبر
به او میگفت از روی تمسخر
که من یک روز در بوتیک بودم
کنار جنسهای شیک بودم
مرا دیدند مردم پشت شیشه
که شلواری گران بودم همیشه
همیشه تو جایی لوکس بودم
کنار جنسهایی لوکس بودم
کنار کفشهای چرم اعلا
و کتهایی به قیمتهای بالا
پس از یک دوره ی چشم انتظاری
رسید از راه مرد پولداری
تراولهایی از جیبش درآورد
مرا فوری خرید و باخودش برد
چه جاهایی که با آن مرد رفتیم
میان مردمی بی درد رفتیم
همیشه روی مخمل می نشستم
درون جمع اول می نشستم
به یک چشمک برایم شد مهیا
گرانقیمت ترین ماشین دنیا
خوراکم بود چک پول و تراول
تراولهای رنگارنگ و خوشگل
درون خانه ده شلوار بودیم
که باهم مدتی همکار بودیم
درون ناز و نعمت خواب بودیم
همه در خدمت ارباب بودیم
تو اما ظاهراً شلوار کاری
که روی زانوانت وصله داری
دل شلوار کهنه سخت آزرد
ولی پیش رقیبش کم نیاورد
به حسرت گفت ای شلوار زیبا
لباس مردهای رده بالا
منم مثل تو شلوارم برادر
ولی من آبرو دارم برادر
مرا یک مرد فرهنگی خریده
شبی از جمعه بازاری خریده
نه در عمرم تراول دیدم هرگز
نه ماشینهای خوشگل دیدم هرگز
نه روی مخمل و اطلس نشستم
نه با جمعیتی ناکس نشستم
نه دستی را به نامردی فشردم
و نه پولی ز حق الناس خوردم
خدارا شکر اربابم شرف داشت
نهادش ریشه در آب و علف داشت
همیشه سر به زیر و مهربان بود
تمام عمر وقف دیگران بود
به خوشرویی رفاقت کرد با من
صبورانه قناعت کرد با من
نه در عمرش گناه ومعصیت کرد
هزاران مرد دانا تربیت کرد
معلم بود و دانشمند و دانا
نژاد پاک انسانهای والا
معلم در صف پیغمبران است
که دریای معلم بیکران است
اگر صد بار جانم را بسوزند
مرا خیاط ها زانو بدوزند
اگر یک عمر تنهایی بپوسم
به جز پای معلم را نبوسم..
تقدیم به تمام معلمان و فرهنگیان کشورم
امام زمان اروحنا فداه
ظهور حضرت باران به عالم بستگی دارد
به عزمی راسخ و پیمان محکم بستگی دارد
جهان از دیدنش محروم،فرمان خدا بوده
ولی این غیبت کبری به ماهم بستگی دارد
از این هجران طولانی،فراوان اشک می باید
که گاهی رویش گل ها به شبنم بستگی دارد
برای این که در خشکی کویر تشنه جان گیرد
به چندین قطره ی باران نم نم بستگی دارد
نخواهد بود هر چشمی شرفیاب حضور او
که دیدارش به چشم و گوش محرم بستگی دارد
ندارد زخم این دنیا مداوایی به جز با او
دوای زخم طولانی به مرهم بستگی دارد
کدامین جمعه می آید،سوالی مبهم است اما
ظهور او به فرزندان آدم بستگی دارد
(علی علی بیگی)
فروغ فرخزاد میگه:
در حیرتم از خلقت آب،
اگر با درخت همنشین شود، آنرا شکوفا میکند.
اگر با اتش تماس بگیرد، آنرا خاموش میکند.
اگر با ناپاکی ها برخورد کند، آنرا تمیز میکند.
اگر با آرد هم آغوش شود، آنرا آماده طبخ میکند.
اگر با خورشید متفق شود، رنگین کمان ایجاد میشود.
ولی اگر تنها بماند، رفته رفته گنداب میگردد.
دل ما نیز بسان آب است،
وقتی با دیگران است زنده و تاثیر پذیر است،
و در تنهایی مرده و گرفته است...
"باهم" بودنهایمان را قدر بدانیم.
خلقت کون و مکان از کرم فاطمه است
زین همه آیتی از لطـف کم فاطمه است
بخــداوند قســــم قبلــــۀ اربـــــــاب ولا
خاک درگــاه ملائک خَــدَم فاطمه است
اشک از دیــده ببارید که در باغ خیــال
مُـژه جاروکش خاک قـــدم فاطمه است
ما ولای علـــی از فاطمــه آموخته ایــم
شُکرلِله ، که ایـن از نِعَــــم فاطمه است
ایمــن از تابـش خورشیــد قیامــت باشد
هرکسـی سایه نشیــن عَلَــم فاطمه است
گــربه ظاهر حرمی نیست برای زهرا
دل هــر شیعــۀ مولا حــرم فاطمه است
اَلسَّــــــلامُ عَلَیـــکِ اَیَّتُـهَاالصِّــدیقَةّ الشَّهیــــدَة
جانم به تب است و تاب نتوانم
صد شعله ز غم فتاده در جانم
تا بندیِ بیستاره دَیجورم
بیدارم و پرستاره دامانم
آن به که بهپای یأس دربازم
کاری که نمیرسد به سامانم
زین شک که شکیب من به یغما برد
ترسم خللی رسد به ایمانم
شمعم، که به یک نسیم خاموشم
ای چرخ، محک مزن به طوفانم
تا شعر و سخن بلای جان آمد
صد درد که شاعرم، سخندانم
عمریست دراز تا که دست غم
کوته نشدهست از گریبانم
رخصت نرسد ز دست گردونم
کایّام به کام خویش گردانم
این عهد، مرا شکسته میخواهد
زیرا به جهان درستپیمانم
خاکم بدهد به باد اگر بیند
بر آتش سینه آبی افشانم
لبدوخته در خزان دردافزا
دلسوخته چون هزاردستانم
جان را دیریست تعزیتگویم
دل را عمریست مرثیتخوانم
سرگشتۀ این رونده افلاکم
درماندۀ این درنده دورانم
در دام عَنا همیشه پابندم
بر خوان بلا هماره مهمانم
جز شومی بخت خود چه میبینم؟
جز تلخی عمر خود چه میدانم؟
دردا ز فلک نبردهام گویی
گویی به مثَل شکسته چوگانم
تا فتنۀ شعر دلکشم، دیریست
دلدادۀ پورِ سعدِ سلمانم
رفتم به قفای نظم او امّا
«از کردۀ خویشتن پشیمانم»
از عهده برون نیامدم واکنون
«جز توبه رهِ دگر نمیدانم»
سعید_سلیمان_پور
bolfozool