وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

فراق نامه ی یک باتجربه

فراق نامه ی یک باتجربه

عمرم به سر رسید و نیامد به سر فراق

عمرش نمی شود بشود مختصر فراق؟

او که کلید خانه ی بخت مرا گرفت

دیگر نشسته بود چرا پشت در فراق

کفش نو وصال مرا زشت کرده است

جوراب پاره پوره ی عصر حجر، فراق

آنقدر خورده بود حقوق وصال را

محکوم شد به نقض حقوق بشر فراق

طاووس و مرغ عشق و کبوتر، وصال بود

سوسک سیاه و مارمولک و کره خر فراق

شاعر به وصل یار رسید و سرود خواند

یک باره رفت گریه کنان پشت در فراق

بعد از دو ساعت و چهل و چند قطره اشک

یک گوشه رفت، ساکت و بی دردسر فراق

آرام گفت: بعد گذشت از وصال هم

خواهی نوشت: بود از اهل نظر فراق

قسط نخست مهریه را دید مرد و گفت:

ای کاش مانده بود کمی بیشتر فراق

محمدرضا شکیبایی زارع

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir

آتش و آب و آبرو با هم

آتش و آب و آبرو با هم

هر سه گشتند در سفر همراه

عهد کردند هر یکى گم شد

با نشانى ز خود شود پیدا

گفت آتش به هر کجا دود است

میتوان یافتن مرا آنجا

آب گفتا نشان من پیداست

هر کجا باغ هست و سبزه بیا

آبرو رفت و گوشه اى بگرفت

گریه سر داد گریه اى جانکاه

آتش آن حال دید و حیران شد

آب در لرزه شد ز سر تا پا

گفتش آتش که گریه ى تو ز چیست ؟

آب گفتا بگو نشانه   چو ما

آبرو لحظه اى به خویش آمد

دیدگان پاک کرد و کرد نگاه

گفت محکم مرا نگه دارید

گر شوم گُم نمیشوم  پیدا

رهی معیری

شعر بسیار زیبای علی_یا_انسان_کامل از استاد شهریار

شعر بسیار زیبای علی_یا_انسان_کامل   از استاد شهریار

یا علی نام تو بردم نه غمی ماند و نه همّی، بـابـی انـت و امـّی

گوئیا هیچ نه همی به دلم بوده نه غمّی، بـابـی انـت و امّـی

تو که از مرگ و حیات این همه فخری و مبـاهات، علی ای قبله حاجات

گوئی آن دزد شقی، تیغ نیالوده به سمّــی، بـابـی انـت و امّـی

گوئی آن فاجعه دشت بـلا هیچ نبودست، در این غم نگشوده است

سینه هیچ شهیـدی نخراشیـده به سُمّی، بـابـی انـت و امّـی

حق اگر جلوه با وجه اتـم کرده در انسان، کان نه سهل است و نه آسان

بخود حق کـه تـو آن جـلوه با وجه اتمـّی، بـابـی انـت و امّـی

منکر عید غدیر خم و آن خطبه و تنزیل، کر و کور است و عزازیل

با کـر و کـور چه عید و چه غدیری و چه خمّی، بـابـی انـت و امـّی

در تولا هم اگر سهو ولایت، چه سفاهت؟ اف بر این شم فقاهت

بی ولای علی و آل چه فقهی و چه شمّی، بـابـی انـت و امـّی

آدمی، جامع جمعیت و مـوجود اتم است، گر به معنای اعم است

تو بهین مظهر انسان، بـه معنای اعمـی، بـابـی انـت و امـّی

تو کم و کیف جهانی و به کمبود تو دنیا، از ثـری تا بـه ثریا

شر و شور است و دگر هیچ، نه کیفی و نه کمّی، بـابـی انـت و امّـی

چون بود آدم کامل غرض از خلقت آدم، پس بـه ذریّه آدم

جـز شمـا مهـد نبوت نبـود چیز مهمّی، بـابـی انـت و امّـی

عاشق توست که مستوجب مدح است و معظّم، منکرت مستحق ذم

وز تو بیگانه نیرزد نه به مـدحی نه بذمّی، بـابـی انـت و امّـی

بیتو ای شیر خدا سبحه و دستار مسلمان، شده بازیچه شیـطان

این چه بوزینه که سرها همه بسته به دمّی، بـابـی انـت و امّـی

لشکر کفر اگر موج زند در همه دنیـا، همه طوفان همه دریا

چه کند با تو که چون صخره صمّا و اصمّی، بـابـی انـت و امّـی

یا علی! خواهمت آن شعشعه تیغ زر افشان، هم بدو کفر سر افشان

بایدم این لمعان دیده، ندانم به چه لمّی، بـابـی انـت و امّـی

#شهریار

بنام مــــــادر

بنام مــــــادر

بنام مادر" پابه پای غم من پیر شد و حـرف نـزد...!!!

داغ دید از من و تبخیر شد و حـرف نـزد...!!

شب به شب منتظرم بود و دلش پر آشوب.!!!

شب به شب آمدنم دیر شد و حرف نزد.!!!

غصه میخورد که من حال خرابی دارم...!!!

از همین غصه ی من سیر شد و حرف نزد!!!

وای از آن لحظه که حرفم دل او را سوزاند!!!

خیس شد چشمش و دلگیر شد و حرف نزد!!!

صورت پر شده از چین و چروکش یعنی!!!

مادرم خسته شد و پیر شد و حرف نزد •••!!!

درود بر تمامی مادران...

تقدیم به تمام مادران کشورم

آدمها شبیه لیوانند

آدمها شبیه لیوانند

ظرفیتهایی مشخص دارند...

بعضی به اندازه استکان،

بعضی فنجان ،

بعضی هم یک ماگ بزرگ،،،

وقتی بیش از ظرفیت لیوان در آن آب بریزی، سر ریز میشود،

خیس میشوی،

حتی گاهی که در اوج بدشانسی باشی

و در لیوان به جای آب ،

شربتی چیزی را زیادی ریخته باشی

وسرریز شده باشد ،

لکه ش تا ابد بر روی لباست میماند.

آدمها مثل لیوان میمانند .

ظرفیت هایی مشخص دارند .

لطفا" قبل از ریختن مهر و عطوفت در پیمانه های وجودیشان ،

ظرفیتشان را بسنج...

به اندازه محبت کن...

اگر اینکار را نکنی ،

اگر زیادی محبت کنی

اگر سر ریز شدند و محبت بالا آوردند ،

باد الکی به غبغب انداختند

و پیراهن احساست را لکه دار کردند ،

فقط از خودت

و عملکرد خودت عصبانی باش،

نه از آدمها که شبیه لیوانند...

سیمین دانشور