
یک کوسه رسید و ماهیان را دوشید ،
یک کوسه نشست و خونشان را نوشید !
تا کوسه و کوسه زاده اینجا جمعند ،
این برکه فقط سیاه خواهد پوشید
Hosenpanahi
<< یاد مادر >>
سالها رنج کشیدی مادر
بام تا شام دویدی مادر
بهر شیرینی کام فرزند
تلخی دهر چشیدی مادر
رایگان نقد جوانی دادی
نسیه ی عمر خریدی مادر
خم شد از محنت من قامت تو
پیر گشتی و تکیدی مادر
قطره قطره به ره من چون شمع
آب گشتی و چکیدی مادر
ریختی پای من ایام شباب
خیر من هیچ ندیدی مادر
باغبان بودی و با آنهمه رنج
میوه ی باغ نچیدی مادر
از من عمری نبریدی دل ، حیف
دل از عالم تو بریدی مادر
ایستاد از طپش آن قلب رئوف
از جهان رخت کشیدی مادر
روح تو شاد که در نزد خدا
بنده ی روی سپیدی مادر
رفتی و باز دعاگوی منی
تو مرا عید و نویدی مادر
وصف تو با چه لسان باید گفت
که مرا صبح امیدی مادر
فرهاد_لسان
یکروز بلند آفتابی
در آبی بیکران دریا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترانه بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آن دم که ترا در آب دیدم
در غربت آن جهان بی شکل
گویی که ترا بخواب دیدم
از تو تا من سکوت و حیرت
از من تا تو نگاه و تردید
ما را می خواند مرغی از دور
می خواند بباغ سبز خورشید
در ما تب تند بوسه میسوخت
ما تشنه خون شور بودیم
در زورق آبهای لرزان
بازیچه عطر و نور بودیم
می زد ‚ می زد درون دریا
از دلهره فرو کشیدن
امواج ‚ امواج نا شکیبا
در طغیان بهم رسیدن
دستانت را دراز کردی
چون جریان های بی سرانجام
لبهایت با سلام بوسه
ویران گشتند ...
یک لحظه تمام آسمان را
در هاله ای از بلور دیدم
خود را و ترا و زندگی را
در دایره های نور دیدم
گویی که نسیم داغ دوزخ
پیچیده میان گیسوانم
چون قطره ای از طلای سوزان
عشق تو چکید بر لبانم
آنگاه ز دوردست دریا
امواج بسوی ما خزیدند
بی آنکه مرا بخویش آرند
آرام ترا فرو کشیدند
پنداشتم آن زمان که عطری
باز از گل خوابها تراوید
یا دست خیال من تنت را
از مرمر آبها تراشید
پنداشتم آن زمان که رازیست
در زاری و هایهای دریا
شاید که مرا بخویش می خواند
در غربت خود خدای دریا
فروغ فرخزاد
foroghfarokhzad
انسان سه گونه میمیرد:
مرگ روح
مرگ وجدان
مرگ جسم
مرگ روح یعنی :
شکستن وقار و غرور یک انسان به
دست دیگری...
مرگ وجدان :
یعنی استفاده از انسانها برای
مقاصد شخصی بدون هیچ گونه
پشیمانی و ترحمی...
مرگ جسم :
یعنی ایستادن نفس و تپش قلب...
دردناکترین مرگ ها، مرگ روح است
وحشتناک ترین مرگ ها، مرگ وجدان
و آسان ترین مرگ ها مرگ جسم...
عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو،
خوب و بد می گذرد وای به حال من و تو،
قرعه امروز به نام من و فردا دگری،
می خورد تیر اجل بر پر و بال من و تو،
مال دنیا نشود سد ره مرگ کسی،
گیرم که کل جهان باشد از آن من و تو....،
هر مرد شتربان اویس قرنی نیست،
هر شیشه ی گلرنگ عقیق یمنی نیست،
هر سنگ و گلی گوهر نایاب نگردد،
هر احمد و محمود رسول مدنی نیست،
بر مرده دلان پند مده خویش میازار،
زیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیست،
جایی که برادر به برادر نکند رحم،
بیگانه برای تو برادر شدنی نیست...!
مولانا