| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
پدر پیری دستش را روی شانه
پسرش گذاشت و از او پرسید:
تو قوی تری یا من؟
پسر گفت:من!
پدر با کمی دلشکستگی دوباره پرسید:
تو قوی تری یا من؟
پسر گفت: من!
پدر با دلی گرفته به یاد همه زحماتی
که برای پسرش کشیده بود
دستش را از روی شانه پسر برداشت
و دورتر شد دوباره پرسید:
تو قوی تری یا من؟
پسر گفت: شما!
پدر پیر با تعجب پرسید:
چرا نظرت عوض شد؟
پسرگفت:
وقتی دست شما روی شانه هایم بود
حس می کردم یک کوه پشتیبان من است!!