هفتم محرم الحرام
ماهی من سوی آب، راه ندارد
بهر تلظّی به سینه، آه ندارد
لالهی من بس که داغ تشنهلبی دید
جز لب خشکیده و سیاه ندارد
رنگ رُخش گشته رنگِ عارضِ مهتاب
رنگ به رخ، غیر رنگ کاه ندارد
بس که رمق رفته از هلالِ دو چشم
جلوهی او را هلالِ ماه ندارد
کیست بر این غنچه شبنمی برسانَد؟
کز عطش آبی به بوسهگاه ندارد
زردی رویش، گواه تشنگی اوست
بهتر از این شاهد و گواه ندارد
گر که به زعم شما، مراست گناهی
کودکِ ششماههام، گناه ندارد
غیر همین طفل شیرخواره که بینید
خسرو لبتشنگان، سپاه ندارد
من که دگر آخرین امید ربابم
کودک او، جز به من، نگاه ندارد
گر ندهید آب، آب میشوم از شرم
زآن که جز آغوش من، پناه ندارد
پای من از شرمِ رویِ مادرِ این طفل
قوّت رجعت به خیمهگاه ندارد
حرمله، سیراب کرد گر چه پسر را
آه که از شرم، آب کرد پدر را!
شاعر: مرتضی_جام_آبادی
jannatol_hossein
اشعار شب_تاسوعا
حضرت_عباس
افتاده ای برای چه از پا؟ بلند شو
خوردم زمین کنار تو، از جا بلند شو
لشکر به قامت خم من خنده می کند
شد علقمه محلِّ تماشا، بلند شو
لب تشنه اصغرم دگر از حال رفته است
گوید رباب؛ حضرت دریا بلند شو
مادر فتاد روی زمین گفت: "یاعلی"
تو هم به اسم اعظم بابا بلند شو
یک جور می دهیم جواب سکینه را
باشد... بیا به خیمه تو حالا... بلند شو...
من قول می دهم که به رویت نیاورد
که خالی است مشک تو سقّا، بلند شو
اکنون که خوانده ای تو برادر حسین را
خواهر بگو به زینب کبری، بلند شو
امّ البنین نیامده، زهرا که آمده
بی دست من، به خاطر زهرا بلند شو
شاعر:رضا_رسول_زاده
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
اشعار شب_تاسوعا
مناجات محرمی امام زمان
امام_زمان مناجات_امام_زمان
ای قلب داغ دیدهٔ عالم بیا بیا
صاحب عزای ماه محرم بیا بیا
خیمه به خیمه، روضه شدم در فراق تو
ای همنشین گریهٔ نمنم بیا بیا
اشک فراق، شور شعور آفرین بود
شیرین شود ز فیض تو زمزم بیا بیا
شد شامل دعای تو هر کس به روضه ها
بهر فرج دعا کند هر دم بیا بیا
در خیمه ای که روضه عباس شد به پا
من با امید قول تو ماندم بیا بیا
ما نوکریم، خوب و بد از هم سوا نکن
ما را ببر به علقمه درهم بیا بیا
افتاد سرو علقمه و گفت یا اخا
نه مشک مانده است و نه پرچم بیا بیا
گر مشک تیر خورده صدا زد نرو نرو
اما گرفته است حرم، دم بیا بیا
چشم و دو دست و فرق سرش، وای مادرم
طوبای من گسسته شد از هم بیا بیا
شاعر:سعید_نسیمی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
شب عاشورا
داری عقیله خواهر من گریه می کنی
آیینه برابر من گریه می کنی
از لا به لای خیمه دلم تا مدینه رفت
خیلی شبیه مادر من گریه می کنی
دلشوره می چکد ز نگاه سه ساله ام
وقتی کنار دختر من گریه می کنی
من از برای معجر تو گریه می کنم
تو از برای حنجر من گریه می کنی
امشب برای ماندن من نذر می کنی
فردا برای پیکر من گریه می کنی
امشب نشسته ای و مرا باد می زنی
علی اکبر لطیفیان
گودال قتلگاه
تا اینکه نیزه ای بدنش را به خون کشید
گرگی رسید و پیرهنش را به خون کشید
از یک طرف عمامه و از یک طرف عبا
هر کس به یک طریق تنش را به خون کشید
سر نیزه های کُند، فرو رفته در تنش
اوضاع دست و پا زدنش را به خون کشید
آهسته گفت تشنه ام اما شنید شمر
با چکمه لعنتی دهنش را به خون کشید
با "نفس مطمئنّه"به حالِ عروج بود
نامرد "نفس مطمئنش "را به خون کشید
بر سینه اش نشست و سری ماند و خنجری
قبل از بریدن سرش افتاد خواهری
هانی امیر فرجی