شعارشب_تاسوعا
حضرت_عباس
ای لشکر حق را سر و سردار اباالفضل
وی دست علی در صف پیکار اباالفضل
هم خون حسین بن علی در تن پاکت
هم روح تو در پیکر ایثار اباالفضل
ریحانۀ دو فاطمه، ماه سه خورشید
آرام دل حیدر کرار اباالفضل
مانند تو در ارتش اسلام که دیده
فرمانده و سقا و علمدار اباالفضل
تو ماه بنی هاشمی و ما شب تاریک
تو لالة عباسی و ما خار اباالفضل
هم کاشف کرب پسر فاطمه هستی
هم خیل بنی فاطمه را یار اباالفضل
بر حاجت خود کرده صد و سی و سه نوبت
هر خسته دلی نام تو تکرار اباالفضل
در مصر ولایت شده بر یوسف زهرا
تو مشتری و علقمه بازار اباالفضل
عشق و ادب و غیرت و ایثار و شهادت
کردند به آقایی ات اقرار اباالفضل
تو رسته ای از خویش و گرفتار حسینی
خلقند به عشق تو گرفتار اباالفضل
ما بهر تو گریان و زند زخم تو خنده
پیوسته به شمشیر شرربار اباالفضل
برخیز سکینه به حرم منتظر توست
جامش به کف و اشک به رخسار اباالفضل
از سوز عطش آب شده طفل سه ساله
مگذار بگرید به حرم زار اباالفضل
تا آن که ببینند به تن دست نداری
یک لحظه سر از علقمه بردار اباالفضل
مگذار رود زینب کبری به اسیری
ای دست علی، دست برون آر اباالفضل
تو چشم حسینی که زده تیر به چشمت
ای دور حرم چشم تو بیدار اباالفضل
کی گفته تن پاک تو در علقمه تنهاست
گردیده تو را فاطمه زوار اباالفضل
خون دل ما را که شده اشک عزایت
زهرا و حسین اند خریدار اباالفضل
مگذار شود خشک دمی دیدة "میثم"
چشمی که بگریم به تو بسیار اباالفضل
شاعر:استاد_غلامرضا_سازگار
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
اشعار شب_تاسوعا
حضرت_عباس
دستی افتاد ز تن، دست دگر یاری کن
گرچه بی تاب شدی خوب علمداری کن
مشک! نومید مشو، تا به حرم راهی نیست
تو در این معرکه ی درد مرا یاری کن
تیر! در چشم برو، لیک سوی مشک میا
به هوای سر زلفش تو هواداری کن
تیر بر مشک نه، بر این جگر تشنه نشست
عشق! ساکت منشین با دل من زاری کن
چشم! دیدی علم و مشک به خاک افتادند
قطره ی اشک تو در غربت من جاری کن
بانوی تشنه لبان! دست روی سینه مَنِه
لااقل بهر من سوخته دل کاری کن
آب را تا به در خیمۀ اصغر برسان
بعد آن بر من بی دست عزاداری کن
شاعر:سیدمحمد_جوادی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
اشعار شب_ششم_محرم
قاسم_بن_الحسن
جلوه ی روی پنج تن قاسم
ابنِ اِبنِ ابوالحسن قاسم
ماهْ رخسار انجمن قاسم
سرو خوش قامت چمن قاسم
ذکر من وقت پر زدن قاسم
کیست این نوجوان؟قرار حسن
وارث عزّت و وقار حسن
دُرّ دردانه ی تبار حسن
همه جا هست دستیار حسن
حسن خانه ی حسن قاسم
گیسوان حسن مجعّد بود
پای تا فرق چون محمّد بود
عشق بی عشق او مردّد بود
رنگ او سبز چون زبرجد بود
پس عقیق است در یمن قاسم
گردش چرخ بی دَمَش، مـُختَل
همه بی قاسمند، ول مَعطل
نکته ای گویمت ولی مُجمَل
خوش بحالش که بود از اوّل
با اباالفضل همسخن قاسم
در جلالت به کبریا رفته
صولتش هم به مصطفی رفته
هیبتش هم به مرتضی رفته
در کرامت به مجتبی رفته
با حسین است هموطن قاسم
روی او قبله از ازل شده است
لب او شیشه ی عسل شده است
صاحب پرچم و کتل شده است
مشکلاتم اگر که حل شده است
هست مشکل گشای من قاسم
آه اگر بر بلا دچار شود
آه از آن دم که سنگسار شود
با سرِ نیزه ها شکار شود
کفنش خاک و سنگ و خار شود
مثل اربابِ بی کفن قاسم
چشمش از تشنگی که کم سو شد
سکّه ی جنگ آن ورش رو شد
وارث روضه های پهلو شد
بدنش پاره پاره از تو شد
آه از نعل و از دهن قاسم
شاعر:محمد_قاسمی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
اشعارشب_ششم_محرم
قاسم_بن_الحسن
شوریدگیت داده به دل اختیار را
با زلف دوست بسته قرار و مدار را
آیینه ی تمام نمای یل جمل
از این سپاه فتنه درآور دمار را
ابروکشیده ! حُکم نیام است این نقاب
باید مهار کرد کمی ذوالفقار را
از انعکاس نام «حسن» کوفه دلخور ست
فریاد کن دوباره شکوه تبار را
« إن تنکرونِ» تو لجشان را درآورد
آری، به رخ بکش نسب و اعتبار را
مثل علی چه قدر تو شمشیر می زنی!
دنبال کن سوارِ به فکر فرار را
برخیز جان فاطمه! دلگیرتر نکن
تصویر بی سپاهی این شهریار را
از نیزه ای که خورده به پهلوت واضح ست
زرگر تلاش کرده بسنجد عیار را
شاعر:وحید_قاسمی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
اشعار شب_ششم_محرم
قاسم_بن_الحسن
وقتی که تشنگی به نظر تاب می خورد
ماهی ز تنگ تنگ خودش آب می خورد
تا مشتری کم است، مرا انتخاب کن
گاهی پلنگ حسرت مهتاب می خورد
کرم حسود مشت مرا باز کرده است
ماهی کور زود به قلاب می خورد
از هول خیمه های جوان مرده می رسند
اشکم به درد قصه ارباب می خورد
ابروی کربلا شده قاسم، هزار شکر
نام حسن به گوشه محراب می خورد
ای روضه وداع به قاسم نظاره کن
چشمان عمه پشت سرش آب می خورد
قاسم میان این همه هنده مگر چه گفت
تصویر حمزه در جگرش آب می خورد
وقتی نظر به خون و پر و بال می کنی
آیینه جان تجسم اعمال می کنی
گفتی عصای پیری من بعد اکبری
وقتش رسیده به قولت عمل کنی
با من قدم بزن که به مضمون رسانمت
با من قدم بزن که مرا هم غزل کنی
وزن نسیم طبع تو را خسته می کند
باید چو کوه زانوی خود را بغل کنی
خیرت قبول نام حسن بر لبت خوش است
باید به هر طریق به کامم عسل کنی
اینجا ضمیر مرجع خود را ز دست داد
خوب است فکر اینهمه عز و جل کنی
این عشق بود و قصه تکراری خودش
یار آمده است در جهت یاری خودش
بازاریان کوفه به دینار دلخوشند
اما خوش است چشم تو با زاری خودش
راه مرا نگاه تو زد چشم خود ببند
خو کرده این طبیب به بیماری خودش
زینب اسیر توست، تو در بند زینبی
هر کس بود به فکر گرفتاری خودش
آنقدر گریه کرد که باران مجاب شد
ابلیس های بال شکن را شهاب شد
عمری که کوتهی نکند خواست از عمو
آنقدر گریه کرد، دعا مستجاب شد
در سینه عمو نفس چار قل گرفت
با دستهای کوچک او بی حساب شد
برداشت کودکانه تیغ را به دست
حتی زره به خیمه شرمنده آب شد
آمد برای بدرقه مجتبی، حسین
گل بود و پشت پای تماشا گلاب شد
چشمش ز چشم زخم زمستان هراس شد
تصویر حسن دست به دامان قاب شد
پایش نمی رسید که مرکب نشین شود
آغوش پادشاه برایش رکاب شد
شاعر:احمد_بابایی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini