وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن

اشعار شب_ششم_محرم

قاسم_بن_الحسن

هست قالو به لبش  گر که بلامی آید

از سما نعره لا حول و لا.. می آید

از حرم آمده و قبله نما می آید

بر دل کفر ببین  شیر خدا می آید

داده با هُرم عطش خنجر خود را صیقل

هر کجا حمله برَد رفته به آن سمت اجل

رجز اوست نهفته به کفِ شمشیرش

اَلفرار است فقط هر طرف شمشیرش

وای بر آنکه شود او هدف شمشیرش

زنده و مرده نشسته به صف شمشیرش

ذوالفقارست بحق ، لایقِ این شه زاده

شده در رزم عمو ، عاشقِ این شه زاده

رفت میدان که دگر ، جان عمو حفظ شود

این شده حرف پدر ،‌ جان عمو حفظ شود

ضربه گر خورد به سر، جان عمو حفظ شود

سینه شد خورد اگر ، جان عمو حفظ شود

باز یک نقطه پر از نیزه و خنجر شده است

باز دور بدنی غارت پیکر شده است

پیکرش حرف دلم را به معما آورد

غربتش باز غمِ آل عبا را آورد

باز انگار دلم روضه زهرا آورد

مرکبی سینهٔ او را به صدا تا آور‌د

گو به زینب که دوباره به برش طشت آرد

جگرِ خون حسن را زِ زمین بردارد

شاعر:حامد_آقایی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

اندر حکایت بی بصیرت ها...

اندر حکایت بی بصیرت ها...

گویند زیر پرچم حسین سیاست صلاح نیست

هیئت فقط سینه زنیست! سیاست چه صیغه ایست؟!

گویند ای روضه خوان رجزی بخوان حیدری,

ما را چکار به شهدا و انقلاب و رهبری.

گویند ما سگ زینبیم، مست ابوتراب!

مارا چکار به مبانی انقلاب.

گویند ما گریه می کنیم برا غربت بقیع!

ما قمه زنیم ما را چکار به ولایت فقیه!

غفلت موج می زند این رسم، رسم نوکریست؟

این حرف که حرف همان ابوموسی اشعریست.

حساسیت به اوج خودش رسیده است,

دشمن برای ما نقشه کشیده است!

«ضد اسلام آمریکایی»

americanislam

على کوهستانى

[ضد اسلام آمریکایی و تشیع انگلیسی

(صَمْصـــٰامُ الْـمُـنْتَقِــــمْ)]

اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا

اشعار شب_دوم_محرم

ورود_به_کربلا

تاکه فرمود رسیدیم عَلَم را کوبید

یک علمدار بر این خاک قدم را کوبید

بر رویِ سینه‌ی خود تیِغ دودَم را کوبید

بینِ این دشت ستونهایِ حرم را کوبید

بیرق افراشته شد ، باد تکانش میداد

کیست این مرد که یک دشت نشانش میداد

زانویش خم شده و هست مُهَیا خانوم

با ادب گفت علمدار بفرما   : خانوم

آمد از محملِ خود حضرت زهرا ، خانوم

دست بگذاشت رویِ شانه‌یِ سقا  خانوم

گِرد او پنج برادر همه می‌چرخیدند

پنج تن دورِ سرِ فاطمه می‌چرخیدند

چو بزرگیش قسم در همه‌ی عالم نیست

پرده‌ی محملش از پرده‌ی کعبه کم نیست

گرچه در سایه‌ی عباس نشان از غم نیست

شُکر مَحرم پُر و یک دیده‌ی نامحرم نیست

گرچه مانند عمو دور و بَرِ زینب بود

هرچه غم بود فقط بر جگرِ زینب بود

مادرش آه   امان از دلِ زینب میگفت

همه‌ی راه   امان از دلِ زینب میگفت

گاه و بی گاه امان از دلِ زینب میگفت

سخت جانکاه امان از دلِ زینب میگفت

رفت در پیشِ برادر که برادر چه کنم

جگرم سوخته ، با ناله‌یِ مادر چه کنم

میزَند شور دلم تاب ندارد اینجا

دل پریشانی‌ام آداب ندارد اینجا

جانِ من جان رُباب آب ندارد اینجا

بچه بیدار شده خواب ندارد اینجا

به لبش پیشِ تو لبخند نمی‌آید وای

گریه‌ی اصغرمان بند نمی‌آید وای

حرفِ این دخترکان است از اینجا برویم

ساربان تا که نرفته است بگو تا برویم

کوچه‌ی مادرمان خانه‌ی زهرا برویم

باشد آقا همه‌اش حرفِ تو اما برویم

دست ما نیست  عطش بِین حرم اُفتاده

مُردم از غم چه کنم  بد به دلم اُفتاده

همه‌ی فکر و حواسم به تو باشد برگرد

قبل از آنکه به سَرَت شمر بیاید برگرد

به عروسِ تو قسم حرمله آمد برگرد

کاش بر تیر خودش زهر نمیزد برگرد

کاش دوریِ شما قسمت خواهر نشود ح

زینبت کاش که بی پنج برادر نشود

عزم کردی نروی کاش خزان برگردد

لااقل گو که از آن جمع سنان برگردد

زودتر از همه آن تیر و کمان برگردد

چشمِ آن جمعیت از سمتِ زنان برگرد

سایه‌ی روی سرم از سرِ اطفال مَرو

تا‌که من زنده‌ام آقا لبِ گودال مَرو

شاعر:حسن_لطفی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

اشعار شب_دوم_محرم ورود_به_کربلا

اشعار شب_دوم_محرم

ورود_به_کربلا

دیده‌ام بر نینوا افتاد ، دلواپس شدم

بارها از ناقه تا افتاد،دلواپس شدم

نام این صحرا حسین، با قلب زینب آشنا‌ست

بر لبانت کربلا افتاد دلواپس شدم

خاکِ سرخ این بیابان بوی کوچه می‌دهد

گوئیا مادر ز پا افتاد دلواپس شدم

این دمِ پیری مرا آواره صحرا مکن

راهمان دیدی کجا افتاد، دلواپس شدم

من کنارِ تو نباشم زود می‌میرم حسین

تا عمود خیمه جا افتاد، دلواپس شدم

این دلم از کودکی بر گیسویت حساس بود

باد در موی شما افتاد دلواپس شدم

حنجر تو معجر من هر دو پاره می‌شود؟

حرف بین ما دو تا افتاد دلواپس شدم

حنجرت را بازیِ دستان این و آن نکن

چشم من بر نیزه‌ها افتاد، دلواپس شدم

حرمله زانو زده، ای وای بیچاره رباب

صحبت شش ماهه تا افتاد دلواپس شدم

دردِ گوشِ پاره کمتر از شکافِ نیزه نیست

دیده‌ام بر بچه‌ها افتاد، دلواپس شدم

شاعر:قاسم_نعمتی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

اشعار شب_ششم_محرم قاسم_بن_الحسن

اشعار شب_ششم_محرم

قاسم_بن_الحسن

میرسد نوبت خورشید شدن آهسته

سپر غربت خورشید شدن آهسته

نقل هرصحبت خورشید شدن آهسته

قمر حضرت خورشید شدن آهسته

زودتر میرود آنکس که مهیا باشد

مرد آنست که با سن کم آقا باشد

آسمان چشم به این واقعه حیران دارد

باز انگار که دریا تب طوفان دارد

ماه در دست خود آیینه و قرآن دارد

پسر شیر جمل عزم به میدان دارد

دل پریشان خزان بود بهارش آمد

دستخط پدرش بود بکارش آمد

میرود تا جگرش را به تماشا بکشد

بین میدان هنرش را به تماشا بکشد..

تب مستی سرش را به تماشا بکشد

باز رزم پدرش را به تماشا بکشد

قصد کرده ست ببینند تجلایش را

ضرب دست حسنی، قامت رعنایش را..

خودش عمامه شد و جوشن او پیرهنش

انبیا پشت سرش لحظه عازم شدنش

گر گرفتند همه از شرر سوختنش

دشت لرزید ز فریاد انا بن الحسنش

دل به شمشیر زد و ازرق شامی افتاد

حمله ای کرد و زآن خیل حرامی افتاد

هرچه جنگید عطش تاب و توانش را برد

سوخت ،بارید عطش تاب و توانش را برد

باز لرزید عطش تاب و توانش را برد

ناگهان دید عطش تاب و توانش را برد

دید دور و بر مرکب همگان ریخته اند

دور تا دور تنش سنگ زنان ریخته اند

آنقدر سنگ به او خورد که آخر افتاد

بی رمق بود ازین فاصله باسر افتاد

سعی میکرد نیفتد ولی بدتر افتاد

عمه میگفت بخود جان برادر افتاد

به زمین خورد به دور تن او جمع شدند

گرگها برسر پیراهن او جمع شدند

بدنش معبر سم ها شده ای وای حسن

کمرش از دو جهت تا شده ای وای حسن

چقدر خوش قد و بالا شده ای وای حسن

پهلویش پهلوی زهرا شده ای وای حسن

عمو از سوز جگر داد زد آه ای پسرم..

من چگونه بدنت را ببرم سوی حرم؟!

دست زیر بدنت تا ببرم میریزد

بدنت را که به هرجا ببرم میریزد

مطمئنا پسرم را ببرم میریزد

نبرم جسم تورا یا ببرم میریزد

خیز قاسم که ببینی چقدر تنهایم

وای از خجلت من پیش امانتهایم..

شاعر:سیدپوریا_هاشمی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini