اشعار شب_ششم_محرم
قاسم_بن_الحسن
هرچه این بیت مقفّی به غزل آغشته است
سیزده مصرع شیرین به عسل آغشته است
کوفه مشهور به نامردی اهلش شده است
بیعت مردم کوفی به مثل آغشته است
ظاهراً کوفه مسلمان ولی از شرک پر است
خوی این شهر مسلمان به هُبل آغشته است
کربلا لُجّه ی خون است و فرو رفته در آن
دستهایی که به میراث جمل آغشته است
تیغ را بغض حسن این همه صیقل داده
که به خون جگر قاسم یَل آغشته است
بدتر از قوم یهود است مسلمانیشان
حرف این مردم بی دین به عمل آغشته است؛
گفته بودند که با اسب بر او می تازند!
بی جهت نیست که سُمها به عسل آغشته است
شاعر:محسن_ناصحی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
گفتا ربابه با حال مضطر
کی کودک شش ماهه ام علی اصغر
آیا کسی آبی رساند بر حنجر تو
با نیزه و تیر و کمان ان پست کافر
پرپر شدی تو ای جان مادر مظلوم طفلم علی اصغر
خون میچکید از ان گلوی نازک تو
آخر چه سازم ای حی داور
مادر بقربانت شود کی کرد شهیدت
ای لاله خونین من ای جان مادر
پر پر شدی تو ای جان مادر مظلوم طفلم علی اصغر
یا رب ببین که این کودک من
بود تشنه لب مهمان ای قوم ستمگر
مادر بقربان تو و این حنجر تو
یک کودک تشنه جگر این همه لشکر
پرپر شدی تو ای جان مادر مظلوم طفلم علی اصغر
وعده ما و تو در روز محشر
تا که شکایت ما کنیم نزد پیمبر
قنداقه را بگرفت از او یکدم ربابه
اندر میان خیمه ها با دیده تر
پر پر شدی تو ای جان مادر مظلوم طفلم علی اصغر
دورش همه جمع گشتند و زاری نمودند
دیدند همه آن کودک با حال مضطر
قنداقه را بگرفت چو شه او از ربابه
با قلب محزون و فکار و دیده تر
پر پر شدی تو ای جان مادر مظلوم طفلم علی اصغر
برد پشت خیمه شاه دین با حال مضطر
با چشم گریان قلب پر اذر
یک قبر کوچک کند او بهر طفلش
دفن او نمودش الله اکبر
پر پر شدی تو ای جان مادر مظلوم طفلم علی اصغر
از داغ اصغر مهرنیا دایم بنالد
با قلب سوزان با دیده تر
گهواره خالی مادر بجنباند
لالالالا گفت از بهر اصغر
پر پر شدی تو ای جان مادر مظلوم طفلم علی اصغر
Be_Sooye_Zohoor
اشعار شب_ششم_محرم
قاسم_بن_الحسن
جانِ من جانِ من ای جانِ حسن
باز کن چشم به دامانِ حسن
یک عمو نه پدری بابایی
یا کمی ناله حسن جانِ حسن
لب اگر لطف کنی باز کنی
میروم باز به قربانِ حسن
هرکه در کوفه نشست و میخورد
قدری از نانِ علی نانِ حسن
همگی بر سرِ تو ریختهاند
پاره کردند گریبانِ حسن
چقدر دورِ خودت پیچیدی
آه ای زلفِ پریشانِ حسن
مثل این بود حنابندان است
خُرد شد آینه بندان حسن
لبِ خود باز نکن فهمیدم
خورده یک نعل به دندان حسن
هر کسی کینهیِ من داشت که زد
هر کسی بغضِ حسن داشت که زد
چه کنم مویِ بهم ریخته را
از تو هر سویِ بهم ریخته را
آمدم تا نگذارم بِکشد
چنگ ، گیسویِ بهم ریخته را
نامه بر دستِ تو بود و تا کرد
تیغ بازوی بهم ریخته را
نعلها پشت به پشت هم خورد
بُرد اَبرویِ بهم ریخته را
دو سه اَبرو دو سه تا لب داری
چه کنم رویِ بهم ریخته را
پلکِ تو کاش که پنهان میکرد
چشم بی سویِ بهم ریخته را
مادرم بر سرت اُفتاده ببین
حال بانویِ بهم ریخته را
پیشِ زهرا همه جا با خود بُرد
نیزه پهلوی بهم ریخته را
هرکسی کینهی من داشت که زد
هرکسی بغضِ حسن داشت که زد
به کنارِ تو امام اُفتاده
راهِ این روضه به شام اُفتاده
بعدِ او اشکِ حرم ریخته شد
مثل او شعر بهم ریخته شد
سرِ او را که به شام آوردند
گوئیا ماه تمام آوردند
نیزهاش دستِ غلامی میرفت
گذرِ ازرق شامی میرفت
مثلِ عباش عجب زیبا بود
نورِ پیشانیِ او پیدا بود
اینهمه شب دو قمر میخواهند
به خدا چشم نظر میخواهند
این زِ ماهانِ بنیهاشم کیست
به حسن ماه تر از قاسم کیست
هر کجا رفت گذر بند آمد
حق بده کوچه اگر بند آمد
به لبش بود به قرآن الله
همه گفتند که سبحان الله
میرود پیشِ یتیمان حسین
بر سرِ نیزه حسن جان حسین
بیوهی ازرقِ شامی اما
بود در جمعِ حرامی اما
پیرزن بین عروسانش بود
چقدر سنگ به دامانش بود
شعله بر دخترِ بی جان میزد
چنگ بر مویِ یتیمان میزد
سنگشان بر پَرِ زینب میخورد
جای طفلان سر زینب میخورد
کارِشان زخمِ زبان بود مدام
ناسزا بر لبشان بود مدام
گرمِ سوزاندنِ معجر بودند
پنج زن در پِیِ یک سر بودند
شاخهی نخل در آتش میبُرد
وای بر صورتِ زینب میخورد
روزها منتظرِ قاسم بود
سخت دنبالِ سرِ قاسم بود
ماهِ سر نیزه نشین را تا دید
وایِ من تا سرِ قاسم را دید
آنقدر چنگ زدندش بر نِی
آنقدر سنگ زدندش بر نِی
ماه در بین قدمها اُفتاد
سر رویِ دامنِ زهرا اُفتاد
شاعر:حسن_لطفی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
اشعار شب_پنجم_محرم
عبدالله_بن_الحسن
هرکه خواهد بخدا بندگی آغاز کند
باید عبداللَهی احساس خود ابراز کند
کیست این طفل که در کودکی اعجاز کند
قدرت فاطمی اش بُرده به بابا حَسَنش
کیست این طفل که تفسیر کند مردن را
سهل انگاشت به میدان عمل رفتن را
غیرت حیدری اش ریخت بهم دشمن را
یازده ساله ولی لایق رهبر شدنش
واژه ای نیست به مداحی این آزاده
چه مقامی است خدا داده به آقازاده
از کجا آمد و راهش به کجا افتاده
دامن پاک عمو بود از اول وطنش
بی زِرِه آمد و جان را زِ ره قرآن کرد
بی سپر آمد و دستش سپر جانان کرد
بی رجز آمد و ذکر عمویش طوفان کرد
بی کفن بود ولی خون تنش شد کفنش
از حرم آمدنش لرزه به لشگر انداخت
جان خود را سپر جان عمو جانش ساخت
ای بنازم به مقامش که چه جایی جان باخت
مثل شش ماهه شده شیوۀ جان باختنش
بی درنگ آمد و بر پرچم دشمن پا زد
خوب در معرکه فریاد سرِ اعدا زد
بوسه بر روی عمو از طرف بابا زد
بوسه زد نیزۀ بی رحم به کام و دهنش
چه پذیرایی نابی است در این مهمانی
خنجر و نیزه و شمشیر و سنان شد بانی
عاقبت هم شده با تیر سه پر قربانی
پَرت شد با سرِ نیزه سوی دیگر بدنش
همچو بابا همه اسرار نهان را می دید
بر تن پاک عمو تیر و سنان را می دید
او لگد خوردن دندان و دهان را می دید
دید در هلهله ها ضربه به پهلو زدنش
مَحرم سِر شد و اسرار نهان افشا شد
دید تیر آمد و بر قلب عمویش جا شد
ذکر ((لا حول)) شنید و همه جا غوغا شد
در دو آغوش حسین و حسن افتاد تنش
تیغی آمد به سر او سر و سامانش داد
زودتر از همه کس رأس به دامانش داد
لب خندان پدر آمد و درمانش داد
مادرش فاطمه آمد به طواف بدنش
شاعر:محمود_ژولیده
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
اشعار شب_پنجم_محرم
عبدالله_بن_الحسن
ز جانش چشمه چشمه خون به باغ باغبان میداد
پناه باغبان بود این گل سرخی که جان میداد
زمام جان به دست و با تمام کودکی هایش
بزرگی را نشان دوستان و دشمنان میداد
جهان بینی یک عالم به دست او دگرگون شد
که دست پرپرش درس مروت بر جهان میداد
به عطر کهنه پیراهن، چنان جان غزل پیچید
که با هر آه شعر تازه دست شاعران میداد
به دامان که بود این دست نیلی لحظه آخر
که اینگونه شمیم یاس و عطر ارغوان میداد
نشانی از تن در خاک و خون پیچیده پیدا نیست
دوباره غم گواه از یک مزار بی نشان میداد
شاعر:فاطمه_معصومی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini