
سلام همسفر روزگار تنهایی
سراغ این من دلداده ات،نمیآیی
کمی به دام خیالم غزل نمی ریزی
دو استکان به سلامت جنون نفرمایی
هوای آیینه را سمت خاطرت دیدم
عطش گرفته به حاشا، ولی تماشایی
چقدر بی تو نشیند کنار پنجره، باز
نگاه مسخره همسایههای بالایی
خزان رسیده به گل خندههای شیرینم
دوباره شهد لبت را به لب نمیسایی
بغل گشوده در آیینه ها به تمرینم
به ناگهان خیالم همیشه اینجایی
بهانههای زیادی برای دیدن هست
هوای خوب و نگاه و دو استکان چایی
دهاتی ام، چه کنم، آدمم که دل داده ست
کنار مزرعه ی سیب سرخ حوایی
به سمت جاذبهی سیب، ساده میرقصم
سراغ این دل تنها، اگر نمیآیی
#علی_مظفر
«شعر طنز دو زبانه»
نحن فی موج ثانی کرونا
اندکی لازمٌ تفکرنا
کانَ موذی کوید تسعه عشر
زده در هم نموده فیگورنا
ذهب از بین، حس بویایی
شده ناکار کل سنسورنا
میکند سینه خسخسٌ فاحش
نکند کار کاربراتورنا
ریزد الماء من دو بینیمان
شده سوراخ رادیاتورنا
کارت صوتنا کند خشخش
وزوز افتاده فی مونیتورنا
ولنا کرده توی این اوضاع
یار بدعهد و سست عنصرنا
فیلنا فی نفس نفس افتاد
فی کما رفته است اشترنا
کل کشور شده گرفتارش
مشهد و یزد و رشت و سنقرنا
کل الاقوام تحت سیطرهاش
عرب و ترک و گیلک و لرنا
مبتلا گشته است ساکتنا
روی تختٌ بزن بهادرنا
پشت خط زن شدهست البیمار
میکند سخت سرفه پاسورنا
لیگنا الفوتبال تعطیلٌ
گلگهر، سایپا، تراختورنا
سخت فی زحمتٌ من الهر قشر
تا پرستارنا و دکترنا
ـ مِن همینجا نثارهُم بادا
شصت ایموجی تشکرنا ـ
کان منحوس هذه الویروس
شده ناکار خوابنا، خورنا
کرده با اقتصاد کاری که
کرد سیمان علی رآکتورنا
کسبنا کارنا شده تعطیل
ناننا گشته است آجرنا
فی پرانتز بگویم این نکته
ایها الجالسون پاستورنا
ایها الدولت امید و فلان
شدهای باعث تکدرنا
وضعنا را ببین و فکری کن
گوش کن اعتراض و غرغرنا
خب عزیز این چه وضع تدبیر است؟
حس نکردی مگر تلنگرنا؟
گر که انتَ نمیکنی کاری
که بود لایق و فراخورنا
لااقل سعی کن که برداری
پای خود را ز روی گردننا
ـ قافیه اشتباه شد زیرا
نرسیده به مغز فسفرنا! ـ
آن که هی داد می زد از تَکرار
بنگرد حال بر تکررنا
اف بر آن کس که میخورد دائم
هم من التوبره هم ز آخورنا
داغ کردیم ظاهرا نحن
بکشید از پریز آداپتورنا !
الغرض هموطن کمی بنما
التوجه به التذکرنا
اجعل الماسک روی صورت خود
نپراکن چنین تنفرنا
کن رعایت حدود و فاصله را
باش آنسان که هست درخورنا
نزند هر که ماسک، او باشد
هفتصد بار بدتر از کرونا
مهدی پرنیان
وطنز بهترین شعرهای طنز
پست دارد خطر، اما خطری بهتر از این؟
راه سختیست ولی خوب، گذری بهتر از این؟
سالها بر سر این سفره نشستی و مدام
هی شکر خوردی و خوردی شکری بهتر از این
یا از این قوه به آن قوه کنی نقل مکان
یا از این پست به پست دگری بهتر از این
سند کل لواسان؟ به خدا راست بگو
نتوان یافت رفیق جگری بهتر از این
باغ و ویلای کلات و فشم و باستی هیلز
چیز خوبیست ولی مختصری بهتر از این
رانتهاییست که دور و بر تو ریخته است
نیست در دور و برت سیم و زری بهتر از این
دوش گفتم هنرت چیست به جز رشوه خوری؟
خندهها کردی و گفتی هنری بهتر از این؟
تا یکی حمله کند پشت نظام و دینی
مرحبا، نیست برایت سپری بهتر از این
ریش تو قطع کند ریشهی ایمان همه
نشود جان تو پیدا تبری بهتر از این
مهدی پرنیان
وطنز | بهترین شعرهای طنز
هرکار آسان میشود بعد از توافق
اجناس ارزان میشود بعد از توافق
هر چند چیزی قبل از این ارزان نمیشد
اما از الان می شود بعد از توافق
در سالن اجلاس تهران جان کری جان
هر روز مهمان میشود بعد از توافق
حتی شنیدم حافظ شیراز میگفت
اصلاح اوزان میشود بعد از توافق
تا هستهای رونق بگیرد مطمئنم
فردو هم استان میشود بعد از توافق
میگفت مثل مادرش، باراک اوباما
حتما مسلمان میشود بعد از توافق
بلبل غزلخوان بود، از اول ولی گل
قطعا غزلخوان می شود بعد از توافق
با رفع تحریم جهانی خاک ایران
سیراب باران میشود بعد از توافق
حل میشود بحران آب خوردن ما؟
هر چشمه جوشان میشود بعد از توافق
گل میکند هی طبع شاعرهای ایران
کشور گلستان میشود بعد از توافق
قبل از توافق بخت مژگان بسته بوده
وا بخت مژگان میشود بعد از توافق
دارد شتر در حالت عادی دو کوهان
اما سه کوهان میشود بعد از توافق
میگفت مشتی ممدلی با همسر خود
این ده چو تهران میشود بعد از توافق
مادر بزرگ مادرم دندان ندارد
دارای دندان میشود بعد از توافق
در سفره ما جای چایی هست خالی
پرقند قندان میشود بعد از توافق
ما که فقط از مرغمان هی بال خوردیم
شکر خدا ران میشود بعد از توافق
هر شاعری مانند باباطاهر انگار
یک خورده عریان میشود بعد از توافق
گفته است استاندار قم اندازه قم
قد خراسان میشود بعد از توافق
معشوقهای دارای زلفی لخت بوده
زلفش پریشان میشود بعد از توافق
اشعار ما آواره و بیوزن و بیجان
قطعا که دیوان میشود بعد از توافق
رضا رفیع
دیوان حافظ غزل شماره ۲۲۴
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بیخبر نرود
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
سواد دیده غمدیدهام به اشک مشوی
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار
چرا که بی سر زلف توام به سر نرود
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شریعت بدین قدر نرود
من گدا هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت به در نرود
سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید
چو باشه در پی هر صید مختصر نرود
بیار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن به در نرود
[خانه ناهید]