وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

اُستاندار....اِستاندارد

«اُستاندار....اِستاندارد»

مسئول اِستاندارد، اُستاندار سابق

در وقت خدمت، خواب و شب‌بیدار سابق

تسبیح می‌گیرد به دست و باز گوید

در پشت میز کار خود اذکار سابق

باید بیفزاید، شده با قاشق داغ

یک جای مُهر تازه بر آثار سابق

تعیین کند هنجارهای کشوری را

حالا مدیر اهل ناهنجار سابق

تدبیر یعنی دادن کاری مهم‌تر

بر آدم بی خاصیت در کار سابق

گُل می کند بسیار در پُست جدیدش

البته حتما مثل چندین بار سابق

قانون ما این است که مسئول باشد

حتی شده با زور جایی یار سابق

قانون ما این است وقت انتصابات

ویرانی آینده و انکار سابق

باید همیشه بر سر این سفره باشد

نان‌خور ولی بی‌فایده سربارِ سابق

نیت که خدمت نیست، امرار معاش است

کو فرق در اِمرار نو، اِمرار سابق

بالا بَرَد میزان استانداردها را

با همت بالاش، با افکار سابق

دیوارْ بر سر آمده، که می‌نماید

حالا دوباره تکیه بر دیوار سابق

حالا که گفتی معذرت می خواهی از ما

ای شیخ قدری ترک کن رفتار سابق

احمد رفیعی وردنجانی

وطنزبهترین شعرهای طنز

vatanz_ir

ماتم عکس، ماتم لبخند...

«ماتم عکس، ماتم لبخند...»

برای هنرمندان فقید و عزیز ارومیه  وحید رضوی (عکاس برجسته) و فرشاد غلامی ساعتلو(کمدین محبوب) که  اول اسفند طی سفری کاری، در تصادفی هولناک ما و همۀ جامعه هنری  را داغدار کردند.

شمعی انگار در دلم لرزید

اول گریه‌های پنهانی‌ست

باز در کوچه باد می‌آید

آه... این ابتدای ویرانی‌ست

خنده‌های وحید با فرشاد

آخرین عکس، اول اسفند

عکس را باد می‌برد ناگاه

ماتم عکس، ماتم لبخند

این وحید است...آری  این خود اوست

توی تشییع خویش می‌خندد

روی این چهره‌های اشک‌آلود

می‌کند زوم و کادر می‌بندد

پشت یک دوربین عکاسی‌ست

گفته بودم که او  نمی‌میرد

دارد از گریه‌های ما امروز

بی‌خیالانه عکس می‌گیرد

فارغ از  گریه‌های ما، مردُم

توی سالن هنوز می‌خندند

باز فرشاد روی سن دارد

می‌نشاند به چهره‌ها لبخند

غم تنهایی مرا نخورید

دست در دست مرگ دور شوید

خیر پیش ای رفیق‌های عزیز

بروید  آه  غرق نور شوید....

سعید_سلیمان_پور

ایها_العزیز #روزهای‌چشم‌براهی

ایها_العزیز #روزهای‌چشم‌براهی

السلام علیک یا صاحب الزمان

یک عمر، انتظار، مرا پیر کرده است

دنیا مرا دوباره زمین گیر کرده است

شب در سکوت مبهم خود آفتاب را

در چشم کور صاعقه زنجیر کرده است

از ابرهای تیره بپرسید این سؤال:

خورشید این قبیله چرا دیر کرده است؟

هر وقت از زمانه تو را کرده ام طلب

در پاسخم اشاره به تقدیر کرده است

آیینه ای شکسته به همراه بادها

نام تو را شنیده و تکثیر کرده است

برگرد ای حماسه ی جاوید روزگار

حال خوشم بدون تو تغییر کرده است

این جمعه کاش بشنوم از سوی آسمان

شاعر، دعای عهد تو تأثیر کرده است.

#نـوکــر_نـوشــت: #یابن‌الحسن...

تمـام قـافیه هـایم فـدای آمـدنت

بیا ردیف کن این جمعه های درهم را

اللهم عجل لولیک الفرج

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّـدٍ

و آلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ

پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری

پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری

وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری

هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب

دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است ای پری

پیل مــاه و سال را پهلو نمی کردم تهی

با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است ای پری

هر کتاب تازه ای کز ناز داری خود بخوان

من حریفی کهنه ام درسم روان است ای پری

یاد ایامی که دل ها بود لبریز امید

آن اوان هم عمر بود این هم اوان است ای پری

روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت

نوشدارویش، هنوز از پی دوان است ای پری

با نواهــای جـــرس گاهی به فریادم برس

کین ز راه افــتاده هم از کاروان است ای پری

کام درویشان نداده خـدمت پیران چه سود

پیر را گو شهریار از شبروان است ای پری

رفته بودم چند روزی ـ جایتان خالی ـ پکن

رفته بودم چند روزی ـ جایتان خالی ـ پکن

لای یک ملیارد و صد ملیون و اندی مرد و زن

این زبان چینیان، آن قدرها هم سخت نیست

فی‌المثل "چی چانگ چی چون چانگ" یعنی نسترن

جزوه‌ی آموزش چینی خریدم صد دلار

بود وزن خالصش نزدیک هفتاد و دو من

خطّ تولیدی مجهّز دیدم از اقسام عطر

یک به یک در شیشه تُف می‌کرد آهوی ختن

خطّ تولید ترقّه را‌به‌را و فِرت و فِرت

اندکی رفتم جلو، دیدم خطرناکه حسن!

نیمه‌شب رفتم به قبرستان چینی‌ها که بود

کارگاه جانماز و خطّ تولید کفن

یک زن چینی میان کوچه افتاد و شکست

این هم اوصاف زنان چینی نازک بدن

چینیان خیلی غذاهای عجیبی می‌خورند

هم خورشت قورباغه، هم خوراک کرگدن

شغل‌های پردرآمد هم در آنجا جالب است

مایه‌داری دیدم آنجا، بود چینی‌بندزن

بنده با صنعتگری گفتم که جنست بنجل است

گفت با من: گر تو بهتر می‌زنی، بستان بزن

مثل چینی، می‌شود خرد و خمیر و ریز ریز

ریز علی خود را بیندازد اگر لای ترن

یک شب آنجا بنده دیدم رونمایی می‌کنند

خط تولید دماغ و خط تولید دهن

سال دیگر هم هنرمندان چینی می‌رسند؛

سعدی و تاج و کمال‌الملک و بهزاد و شوپن!

حال می‌کردند آنجا چینیان بی‌حجاب

هر چه گشتم من ندیدم خودرویی هم نام ون

واقعاً این چینیانِ تیز، خیلی خبره‌اند

خبره در اجناس بنجل را به ما انداختن

روز اوّل خامه را دادند جای چسب چوب

روز دوم دستشویی را به جای رخت‌کن

هر چه در خانه‌ست را یک روز از دَم بشمرید

چند درصد کار ایران است بالا غیرتاً؟

با تو اَم! حالا که من برگشته‌ام، نسبت به قبل

صد برابر بیشتر تر دوستت دارم، وطن!

سعید بیابانکی