وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

بغض داریم - بغض ِ سنگینی، به قدر ِ کوه

http://uupload.ir/files/p3n4_%D8%A8%D8%BA%D8%B6_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85.jpg

بغض داریم - بغض ِ سنگینی، به قدر ِ کوه

می‌کُشد؛ ما را سرانجام - بُغض ِ  پُر اندوه

درد داریم، دردی؛ وسعت ِ ایران ِ خوب ِ ما

آمدیم؛ از دستِ‌تزویر و زر و زور، به‌ستوه

زخم داریم؛ زخم ِ پُرعُمقی، به‌جانِ خویش

زخم ِکینه‌توزیِ اهلِ ریا، با یک‌دلِ مجروح

از مباحات و حرام و از حلال، گفتند - امّا:

خویش را، آلوده‌اند؛ بی‌غم - به هر مکروه !

دوست‌دارم؛ مثلِ بارانِ خزان، کم‌کم ببارم

بعد با فریاد؛ تمام ِ دردهایم‌را، کُنم مفتوح

درد داریم -  درد و زخمی؛  قدر ِ  بی‌مهری

پس، کجا رفته‌؛ جلال‌و آن ‌بزرگی‌و شکوه؟

پایِ مردم؛ مانده میر ِ ما، جرم ِ او چه بود؟

پیر شُد؛ در حصرتان، هم‌صورت ‌و هم‌روح !

میر ِ سبز ِ ما؛ نکرده‌است خم، سر ِ خود را

خم نخواهد کرد هرگز  خود -  بُوَد  نستوه

بُغض داریم - بُغض ِ آمیخته به‌درد و زخم

زیر و رو دنیا شَوَد - گر؛ این کُنیم مشروح !

درد داریم -  می‌کُشد؛  این دردها .... ما را

می‌کُشد ما را همین؛ بُغضی - که ‌شُد انبوه !

زخم داریم و برایِ ما؛ نمانده‌است جُز دعا

درد داریم - آرزوها مان؛ شده‌است مذبوح

میر ِ دل‌ها پیر شُد، امّا؛  هنوز - شیر است

سلامت‌دارش ای‌یزدان، عطا بنما عُمر ِنوح

حسن_جهانچی

۱۲ اسفند ماه - ۱۳۹۷ نود و هفت

 

خون‌ دل خورون

*خون‌ دل خورون*

توی ده ما همه چی آرومه

فقط که بعضی آدماش مشنگن

خب مثلا زمانی که جنگ میشه

اینا با دسته‌ی خودی می جنگن

با ژل و تزریق و هزار تا کوفتی

اون سر و صورت‌ رو جوون می‌کنن

ملافه‌ی لحاف عمه‌شون رو

لباس جشن و عیدشون می‌کنن

اینا رو من تو دهمون می‌شناسم

هی می‌خوارن پاچه‌ی کدخدا رو

وقتی‌که بارون نمیاد همینا

میان می‌گیرن یقه‌ی ماها رو

یه عمره پای سفره‌های ماها

نون و نمک به خیک و خمره بستن

اما حالا که پیر و فرتوت شدن

نمکدونای مردمو شکستن

اینا میون اهل آبادی‌مون

به آدمای درپیتی معروفن

ولی یکی گفته تو شهر همینا

با لقب سلبریتی معروفن

یه شب تو اینستا دیدم کلیپی

مجلس ختمی بود و پیرمردی

آهای کیومرث بلا گرفته

تو توی پولدارا چیکار می کردی؟

تو جشن شیخ و شرکا دیدمت

بنفش جیغت چه جیگر بود پسر

برقص و اونجا رو تکونش بده

منظورم از اونجا کمر بود پسر

وقتی‌که دست گرفتی اون پوسترو

مدافع شیخ و شریکاش بودی

عب نداره اینور و اونور شدی

منتظر شیتیل و شاباش بودی

خون‌دلی که خوردی بالا بیار

اینجا فرانسه نیس خود ایرونه

فیلماتو هی ببر به جشنواره‌ها

گرچه چهل ساله حالت داغونه

چهل ساله که مردم آبادی

اسمتو تو سینماها شنیدن

پارسال بهار به خاطر شماها

یه عده اسکل شدن و رقصیدن

گرچه کراهت داره رقص وخنده

اما تو هی بلرزون و شادی کن

حالا که پولدار شدی از سینما

فکری به حال و روز آبادی کن

آخر حرفام بگمت عزیزم

حیا کن از اون گیسای سفیدت

بذار که بعد مرگتم بمونه

شیرینی قصه‌های مجیدت

کیومرث_پوراحمد

امیر معظمی

طنزیمtanzym_ir

 

می‌خواستم خدا را نوازش کنم !

می‌خواستم خدا را نوازش کنم !

ندا رسید؛  کودک یتیم را نوازش کن ..

خواستم دستان خدا را بگیرم !

ندا آمد؛ دستان افتاده ای را بگیر ..

خواستم چهره خداوند را ببینم !

ندا آمد؛  به صورت مادرت بنگر ..

خواستم رنگ خدا را ببینم !

ندا آمد؛  بی رنگی عارفان را بنگر ..

خواستم دست خدا را ببوسم !

ندا آمد؛ دست کارگری را که درست

کار می‌کند ببوس ...

خواستم به خانه خدا بروم !

ندا آمد؛ قلب انسان مومن را زیارت کن ..

خواستم نور الهی را مشاهده کنم

ندا آمد؛ ازپرخوری وشکم سیر فاصله‌بگیر.

خواستم صبر خدای را ببینم !

ندا آمد؛ بر زخم زبان بندگان صبر کن ..

خواستم خدای را یاد کنم !

ندا آمد؛  ارحام و خویشانت را یاد کن ..

خواستم که دیگر نخواهم ..

ندا آمد امورت را به او واگذار کن و برو ...

رفته بودم چند روزی ـ جایتان خالی ـ پکن

رفته بودم چند روزی ـ جایتان خالی ـ پکن

لای یک ملیارد و صد ملیون و اندی مرد و زن

این زبان چینیان، آن قدرها هم سخت نیست

فی المثل «چی چانگ چی چون چانگ» یعنی نسترن

جزوه ی آموزش چینی خریدم صد دلار

بود وزن خالصش نزدیک هفتاد و دو من

خطّ تولیدی مجهّز دیدم از اقسام عطر

یک به یک در شیشه تُف می کرد آهوی ختن

خطّ تولید ترقّه را به را و فِرت و فِرت

اندکی رفتم جلو، دیدم خطرناکه حسن!

نیمه شب رفتم به قبرستان چینی ها که بود

کارگاهِ جانماز و خطِّ تولید کفن

یک زن چینی میان کوچه افتاد و شکست

این هم اوصاف زنان چینی نازک بدن

چینیان خیلی غذاهای عجیبی می خورند

هم خورشت قورباغه، هم خوراک کرگدن

شغل های پُر درآمد هم در آنجا جالب است

مایه داری دیدم آنجا، بود چینی بند زن

بنده با صنعت گری گفتم که جنست بُنجل است

گفت با من: گر تو بهتر می زنی، بستان بزن

مثل چینی، می شود خرد و خمیر و ریز ریز

ریز علی، خود را بیندازد اگر لای تِرن

یک شب آنجا بنده دیدم رونمایی می کنند

خطِّ تولید دماغ و خطِّ تولید دهن

سال دیگر هم هنرمندان چینی می رسند؛

سعدی و تاج و کمال الملک و بهزاد و شوپن!

حال می کردند آنجا چینیانِ بی حجاب

هر چه گشتم من ندیدم خودرویی هم نامِ وَن

واقعاً این چینیانِ تیز، خیلی خبره اند

خبره در اجناس بُنجل را به ما انداختن

روز اوّل خامه را دادند جای چسبِ چوب

روز دوم دستشویی را به جای رخت کن

هر چه در خانه ست را یک روز از دَم بشمرید

چند در صد کار ایران است بالا غیرتاً؟

با تو اَم! حالا که من برگشته ام، نسبت به قبل

صد برابر بیشتر تر دوستت دارم، وطن!

منبع: آیات غمزه

سعید بیابانکی

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir

 

مولا مهـــــدے جان...

مولا مهـــــدے جان...

خجالت میکشم آقا بگویم یارتان هستم

که میدانی و میدانم فقط سربارتان هستم

و با این بـی وفایـی ها و این توبه شکستن ها

حلالم کن که عمری موجب آزارتان هستم

هزاران جمعه رفت و بودم و اما نبودی تو

خودم میدانم آقا "من" گره در کارتان هستم

نشانت در دلم بود و منِ بیچاره همواره

میان شهر، آواره پــی آثارتان هستم...

اللّهم عجل لولیک الفرج