لحظه های آخر
بار سفر را بسته ای ، ای ماه پر فیض خدا
دلها پر از اندوه و غم ، عزم سفر داری چرا
یاد خوش ایام تو ، یاد تراویح و قیام
از دل نخواهد شد برون ، ای ماه تقوا و صیام
یاد سحرگاه و غروب ، یاد نماز نیمه شب
آن بیقراری های ما ، در ماه شعبان و رجب
تا تو بیای سوی ما ، مهمان دلهامان شوی
اما چه زود اینها گذشت ، حالا تو داری میروی
افسوس و صد افسوس ازین ، ماهی که رفت ای دوستان
افسوس از این شبهای قدر ، افسوس از این عمر گران-
حیران و دل خونم خدا ، این لحظه های آخرش
حیران چو طفلی بینوا ، در جستجوی مادرش
قدرش ندانستیم و رفت ، این ماه قران و نماز
درهای دوزخ بسته بود ، درهای جنت باز باز-
یا رب خدایا درگذر ، از این همه وزر و گناه
از جرم و از تقصیر ما ، این واپسین ایام ماه
ما را ز درگاهت نران ، تنهای تنها میشویم
با کوله باری از گناه ، بدبخت و رسوا می شویم
ما را ز درگاهت نران ، شاید وداع آخر است
این شیشه تا سال دگر ، شاید که افتاد و شکست
طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق
کنون نقل خیاط و رستم شنو
کجایی گلم؟ با تو هستم! الووو!!
بده چشم و گوش و دلت را به من!
که گویم به تو ماجرایی خفن
یکی بود خیاط در سیستان
گوگولی، ژیگول، بچه قرتی، مامان!
خدای تمام فشن شوییان
که مُد پیش پایش زدی یاتاقان
تهمتن، یگانه یل نیک پی
برفت از بد حادثه نزد وی
بگفتا به آن مرد شوت مشنگ
بدوز از برایم ردایی قشنگ
بلند و شکیل و نه خیلی گشاد
که چشم کشانی زِ کاسه درآد
که دعوت شدم من به جشنی بزرگ
پر از قهرمانان خرد و سترگ
بدو گفت خیاط بی فوت وقت:
برو پهلوان! خاطرت تختِ تخت
بدوزم برایت چنان لعبتی
که گویند یل ها به تو: لعنتی!
کی تو رو قشنگت کرده
مست و ملنگت کرده
تهمتن خوش و شنگ و بشکن زنان
بشد از بَرش سوی منزل روان
سپس گشت خیاط، مرد نبرد!
بنای لباسیدن آغاز کرد
به قیچی و سنجاق و متر و کاتر
درآورد یک الگوی جِرواجِر
بینداخت الگوی آماده را
به روی یکی پارچه از قفا
مجهز به قیچی شد و بعد از آن
بزد بر سر پارچه بی امان
تو گویی زده درزیِ قصه قاط
بکرد آن نگون بخت را کات کات
سپاه اتو، لایه و زامفیکس
بکردند هر درز را خوب فیکس
سپس با نخ و سوزنش کوک زد
بیامد تهمتن همان لحظه اَد
بدو گفت خیاط خوش سر زبان:
چه آن تایم هستی بلا پهلوان!
دوتا درز و ساسون و چین مانده است
و منجوق و سنگ و سپس نصب بست
نشین تا بیارایمش آنچنان
که وا مانَد از کل یل ها دهان!
پس از لحظه ای گفت درزی به او
عجیجم، گلم، رستم من! جوجو!
ردای تو حاضر شده، گیر و پوش
که گردی شبیه «برد پیت» توش
گرفت و بپوشید و در آینه
به خود خیره شد، مرگ بر آینه!
بدید اندر آن جامه ی بی وجود
یقه، آستین،دکمه، دمپا نبود!
دو دست و دو لنگ تهمتن رها
نپوشانده این چار تا را ردا
زِ زور غم جامه ی چاک چاک
بیفتاد رستم زِ بالا به خاک
روایت شده بعد از این داستان
خزیده به کنجی یل سیستان_
شکسته ست از خفت این محن
خطابش کند گر کسی تهمتن_
بگوید به زاری، نه بیش و نه کم_
تهمتن کجا بود! من دکمه ام!
مینا گودرزی
وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز
vatanz_ir
خداحافظ ای ربّنای غروب
خداحافظ ای رزق و روزی ِ پاک
خداحافظ ای جمع ِ افلاک و خاک
خداحافظ ای لحظه های سحر
خداحافظ ای ماه چشمان ِ تر
خداحافظ ای بغض افطارها
خدا حافظ ای ماه ِ دیدار ها
خداحافظ ای ختم یاسین و نور
خداحافظ ای ماه ِ عشق و سرور
خداحافظ ای ماه رو راستی
خداحافظ ای بی کم و کاستی
خداحافظ ای قدر زلفت دراز
خداحافظ ای اشتیاق ِ نماز
خداحافظ ای لحظه های دعا
خداحافظ ای ماه ِ ارض و سماء
خداحافظ ای ماه ِ صبر و رضا
تو ای ماه آرامش مرتضی
خداحافظ ا ی گرمی آفتاب
خداحافظ ای خوابهایت ثواب
خداحافظ ای بهترین سرنوشت
تو پای مرا می کشی تا بهشت
خداحافظ ای ماه تقدیر من
سحرهای تو صبح تطهیر من
خداحافظ ای برکت سفره ها
خداحافظ ای ماه ِ خوب خدا
[غلامحسین ابوالقاسمی گنبد کاووس]
التماس دعا
ابرگروه دلدادگان انقلاب اسلامی و ولایت
برمدارعشق
وداع با ماه مبارک رمضان
داردتمام میشوداین موسم صیام
ماه وفور رحمت خلاق لاینام
ماه نزول رحمت ومهمانی خدا
ماه شکوه وشوکت و شیدایی و دعا
داردبساط ماه خداجمع میشود
این سفرۀ وسیع صفاجمع میشود
گرچه دلِ شکسته ازین ماه سیرنیست
هرگزبرای بخشش الله دیرنیست
حتی هنوزفرصت رازونیازهست
تاآخرین دقیقه درتوبه بازهست
دریای لطف ورحمت حق بیکرانه است
اوبهرعفوبنده پی یک بهانه است
یادش بخیر حال دعای سحرگهان
یادش بخیر،نالۀ العفو والامان
شوروصفابه لحظۀ افطارداشتیم
باذکرتوبه الفت بسیارداشتیم
شبهای قدر،سینۀ ماغرق نوربود
بانام یار،محفل مابزم شوربود
قرآن بسرگرفتن ماعاشقانه بود
آن اشک چشم وآه و نواعاشقانه بود
ای وای برکسی که نبخشیده اش هنوز
بایددوباره توبه کنداو به آه و سوز
گویدکه ای کریم ببخشاکه نادمم
بگذرزجرم بنده کریما که نادمم
یارب مرابه آبروی مرتضی ببخش
درروزهای آخرماه عطا،،ببخش
غزلی از امام خمینی(ره):
«من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم
همچو منصور خریدار سر دار شدم
غم دلدار فکنده است به جانم، شررى
که به جان آمدم و شهره بازار شدم
درِ میخانه گشایید بهرویم، شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم
جامه زهد و ریا کَندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند مىآلوده مددکار شدم
بگذارید که از بتکده یادى بکنم
من که با دست بت میکده بیدار شدم»
غزل مقام معظم رهبری در پاسخ به غزل حضرت امام(ره):
«تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی
تو طبیب همهای از چه تو بیمار شدی
تو که فارغ شده بودی ز همه کان و مکان
دار منصور بریدی همه تندار شدی
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته دربار تو هشیار شدی
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی»