کودکی در گوشه ای کز کرده بود ..
آتشی روشن ز کاغذ کرده بود ..
سوز سرما بود و کودک بی لباس ..
صورتش سرخ و نگاهش آس و پاس ..
صد تَرَک در دستهای کوچکش ..
خط پیری بر جبینِ کودکش ..
ضَجّه می زد ناله را در خویشتن ..
دردِ یک صد ساله را در خویشتن ..
ابر می بارید و سرما بس عجیب ..
باد هم شلاق می زد نانجیب ..
رهگذرها جملگی در کارِ خویش ..
یک به یک گمگشته در افکار خویش ..
زین میان یک تَن به کودک خیره بود ..
غصه ی کودک به جانش چیره بود ..
اشک در چشمان مستش حلقه بست ..
بر سر کودک کشید از مهر دست ..
مثل یک مجنون لباسش را درید ..
اشک ریزان بر تن کودک کشید ..
کودک بی چاره با یک آه سرد ..
با صدایی زخمی از چنگال درد ..
دیده بالا برد و با آن مرد گفت ..
از خدا کُت خواستم او هم شنفت ..
با خدا فامیل نزدیکید نیست ؟..
از کنار او مرا دیدید نیست ؟..
گفت آری بنده ی اویم رفیق ..
گر چه طاعت را از او کردم دریغ ..
خنده بر لبهای کودک نقش بست ..
داد بر آن مرد اشک آلود دست ..
گفت می دانستم از انجام کار ..
نسبتی دارید با پروردگار.
به کسی کینه نگیرید!
دل بی کینه قشنگ است!
به همه مهر بورزید
به خدا مهر قشنگ است!
دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی
بوسه هم حس قشنگی است!
بوسه بر دست پدر
بوسه بر گونه مادر
لحظه حادثه بوسه قشنگ است!
بفشارید به آغوش عزیزان
پدر و مادر و فرزند
به خدا گرمی آغوش قشنگ است!
نزنید سنگ به گنجشک
پر گنجشک قشنگ است!
پر پروانه ببوسید!
پر پروانه قشنگ است
نسترن را بشناسید
یاس را لمس کنید!
به خدا لاله قشنگ است
همه جا مست بخندید!
همه جا عشق بورزید
سینه با عشق قشنگ است!
بشناسید خدا را...
هر کجا یاد خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است
[دل به خدا بسپـارید]
دنیا؛ بدون ِ جنگو جنایت، مزخرف است
مثل ِ حباب؛ بر سر ِ آب و چُنان کف است
هر لحظهاش؛ غیر ِ - اندوه و ماتم نیست
خالی؛ ز ِ خوشحالی - تُهی؛ از شعف است
بعد ِ خلقت ِ هستی - فرموده است خالق:
ما بین ِ مخلوقات - آدمی ... اشرف است
از این بشر - هر چیز؛ دیدم - شنیدهام
آنچه - کم دیدهام و نیست؛ شرف است !
انسان - ندیدهام؛ بی درد و بی تشویش
زندگانی؛ سخت است و بی هدف است
روزی اگر ... طی شُد؛ بی درد و دغدغه
اندوه؛ بی تردید -- فردا مُضاعف است
دنیا - شُده لبریز؛ از درد و رنج و خون
آدم - به سی رسَد؛ دِگر بیمصرف است !
اشرف ِ مخلوقات؛ حضرت ِ آدم (ع) بود
فرزند ِ امروزیش؛ نا باب و نا خَلَف است
حُکّام ِ نا اهلند؛ یکسو، با جیرهخوارانش
مثلِ ما درماندهو بدبخت؛ یکطرف است
نصفی - ز ِ عُمر ِ ما؛ با زور و زر گذشت !
نیمی - به تزویر؛ همیشه در صف است !
با سختی و عذاب - جان میکنیم ... امّا:
روزیِ انسان حیف، چو ارزن و علف است !
پُر نیش و زخم و ریش - هی آه - هی ناله
آه؛ فریاد ِ درد ِ ماست - امّا؛ مُخفّف است
حسن_جهانچی
۸ اسفند ماه - ۱۳۹۷ نود و هفت
تخریب_بارگاه_ائمه_بقیع
فرق دارد جلوه اش در ظاهر و معنا حرم
گاه شادی، گاه غم دارد برای ما حرم
کل معصومین معز المؤمنین در عالم اند
قبرشان قبله است حالا بی حرم یا با حرم
یک حرم در زینبیه یک حرم در شهر قم
یک طرف زائر فراوان یک طرف تنها حرم
مرتضی و فاطمه از هر نظر مثل هم اند
هست تنها فرق بین حیدر و زهرا حرم
اوج غربت در کدامین داغ معنا می شود
اینکه شاهی از کفن محروم باشد یا حرم؟
فکر کن سبط نبی، حتی ندارد سنگ قبر
خادم فرزند او دارد در این دنیا حرم
شادی واهی کنید امروز را وهابیون
چون که میسازیم با قتل شما، فردا حرم
در مدینه کاخ ها با خاک یکسان می شوند
بعد از آن از دور چون دُر می شود پیدا حرم
گاه معنای حرم هرگز ضریح و بقعه نیست
داشت تعبیری دگر در روز عاشورا حرم
یک سوی زینب حرم یک سوی دیگر قتلگاه
پیر شد در رفت و آمد های مقتل تا حرم
ناله میزد مادری با اشک واویلا حسین
ناله میزد خواهری با اشک واویلا حرم
شاعر:
علی_ذوالقدر
اشعار ناب آئینے
Shere_aeini
هرکجا باشیم و هر کاری کنیم
زندگی سرداب و رنج و غصه هاست
سایه دیوارهای رنج چون سروی بلند
قد کشیده تا که انسان عمر دارد مبتلاست
راحتی؛ رویا و وهم و آرزوست
فکر راحت زیستن از بهر ما نوعی بلاست
خانه دل را به باید کرد تزیین چند روز
چون تمام هستی و دارایی انسان فناست
خانه را از پای بست آباد کن ای با خرد
چون که میدانی رحیل از این سرا هم آشناست
سنگین زیرین باش؛ محکم مثل کوه
کار محکم کن برای آخرت؛ دنیا خطاست
روزگار زندگانی روزگاری کهنه است
هر جدید و تازه ای آمد بدان روزی فناست
رنگها در ابتدا تیزند و تند و چشمگیر
چون عرض باشد ز جوهر او سواست
هست طوفان بلا هر روز ما را در کمین
خانه ویران میکند این درس عبرت بهر ماست
کار ما گیر است زخم زندگی از بس عمیق
درد دارد؛ مرهم صبر و توکل هم دواست
دیده را باید بدوزیم سوی الطاف و کرم
هر کسی تا ساکن این خانه شد جنسش بقاست
نی نباید شد "غریب" از این هوای آشنا
لیک این هم گفته شد بالا سر ماهم خداست
۹۸/۳/۱۶ حمید پورعیسی