| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
کنون نقل خیاط و رستم شنو
کجایی گلم؟ با تو هستم! الووو!!
بده چشم و گوش و دلت را به من!
که گویم به تو ماجرایی خفن
یکی بود خیاط در سیستان
گوگولی، ژیگول، بچه قرتی، مامان!
خدای تمام فشن شوییان
که مُد پیش پایش زدی یاتاقان
تهمتن، یگانه یل نیک پی
برفت از بد حادثه نزد وی
بگفتا به آن مرد شوت مشنگ
بدوز از برایم ردایی قشنگ
بلند و شکیل و نه خیلی گشاد
که چشم کشانی زِ کاسه درآد
که دعوت شدم من به جشنی بزرگ
پر از قهرمانان خرد و سترگ
بدو گفت خیاط بی فوت وقت:
برو پهلوان! خاطرت تختِ تخت
بدوزم برایت چنان لعبتی
که گویند یل ها به تو: لعنتی!
کی تو رو قشنگت کرده
مست و ملنگت کرده
تهمتن خوش و شنگ و بشکن زنان
بشد از بَرش سوی منزل روان
سپس گشت خیاط، مرد نبرد!
بنای لباسیدن آغاز کرد
به قیچی و سنجاق و متر و کاتر
درآورد یک الگوی جِرواجِر
بینداخت الگوی آماده را
به روی یکی پارچه از قفا
مجهز به قیچی شد و بعد از آن
بزد بر سر پارچه بی امان
تو گویی زده درزیِ قصه قاط
بکرد آن نگون بخت را کات کات
سپاه اتو، لایه و زامفیکس
بکردند هر درز را خوب فیکس
سپس با نخ و سوزنش کوک زد
بیامد تهمتن همان لحظه اَد
بدو گفت خیاط خوش سر زبان:
چه آن تایم هستی بلا پهلوان!
دوتا درز و ساسون و چین مانده است
و منجوق و سنگ و سپس نصب بست
نشین تا بیارایمش آنچنان
که وا مانَد از کل یل ها دهان!
پس از لحظه ای گفت درزی به او
عجیجم، گلم، رستم من! جوجو!
ردای تو حاضر شده، گیر و پوش
که گردی شبیه «برد پیت» توش
گرفت و بپوشید و در آینه
به خود خیره شد، مرگ بر آینه!
بدید اندر آن جامه ی بی وجود
یقه، آستین،دکمه، دمپا نبود!
دو دست و دو لنگ تهمتن رها
نپوشانده این چار تا را ردا
زِ زور غم جامه ی چاک چاک
بیفتاد رستم زِ بالا به خاک
روایت شده بعد از این داستان
خزیده به کنجی یل سیستان_
شکسته ست از خفت این محن
خطابش کند گر کسی تهمتن_
بگوید به زاری، نه بیش و نه کم_
تهمتن کجا بود! من دکمه ام!
مینا گودرزی
وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز
vatanz_ir