مرثیه_مسلم_بن_عقیل
تا که نشده نصیب تو غم برگرد
تا قسمت تو نگشته ماتم برگرد
تیغ و سر مرتضی که در یادت هست
در کوفه پر است "ابن ملجم" برگرد
در سینه مسیر آه را می بندند
از هر طرف تو راه را می بندند
تاریکی محض اند که حتی در روز
بر نیزه گلوی ماه را می بندند
میان سینه ی هر عاشقت وطن داری
هزار عاشق بی مایه مثل من داری
اگر چه روز دهم لشکرت ز هم پاشید
ببین چقدر تو سرباز "سینه زن" داری
شاعر:محمدحسن_بیات_لو
اشعار شب_اول_محرم
مرثیه_مسلم_بن_عقیل
کوفه شد چشم و مرا گرم تماشا شده است
یار بی یاور تو بی کس و تنها شده است
بین این شهر زبانزد شده نیرنگ میا
صحبت از غارت انگشترت آقا شده است
قدر یک دشت به همراه عبا داشته باش
سخن از ریختن یوسف لیلا شده است
من ازآن خنده ی تلخ عدویت دانستم
کز برای سر شش ماهه چه غوغا شده است
نعل تازه به سم مرکبشان می کوبند
صحبت از تنگی گودال در اینجا شده است
تا که طفل تو نرفته به کنیزی برگرد
حرف نامحرم و دردانه ی نوپا شده است
مثل آن کوچه که زهرای جوان گیر افتاد
مسلم آزرده در این کوچه چو زهرا شده است
من شنیدم که به دیوار سر فاطمه خورد
در دلم روضه ی صدیقه ی کبرا شده است
شاعر:محمود_اسدی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
مرثیه_مسلم_بن_عقیل
خواستم نامه دهم کوفه نیا محشر کبراست
خواستم تا بنویسم که نیا آخر دنیاست
پر حیله ترین شهر همینجاست، همینجاست
دلشوره ی من بهر علی اکبر لیلاست
کاش می شد بنویسم که نیا یوسف زهرا
اما نشد آقا ... نشد آقا ... نشد آقا
اینجا سر بازار خریدار زیاد است
آقا، نکند فکر کنی یار زیاد است
تمّار کم است و رٓسٓنِ دار زیاد است
در کوفه فقط مرد ریا کار زیاد است
اینجا سر هر بام خودش معدن سنگ است
مرد و زن این شهر، آماده ی جنگ است
اینجا دگر از بیعت و پیمان اثری نیست
بر تیرگی شب، دگر اینجا سحری نیست
دیگر خبر از لشکر چندصد نفری نیست
وقتی که بیایی دگر از من خبری نیست
آهنگری شهر، شلوغ است، شلوغ است
این ها که نوشتند بیایید، دروغ است
اینجا که منم، حیله و تزویر مهیاست
داس و تبر و نیزه و شمشیر مهیاست
اینجا بخدا حرمله با تیر مهیاست
بهر حرم تو غل و زنجیر مهیاست
شرمنده ام از اینکه نوشتم که بیایی
من دل نگران حرمم، کاش نیایی
دلشوره گرفتم، همه ی شهر پلیدند
این خیره سران بهر شما نقشه کشیدند
خولی و سنان بر سر بازار رسیدند
تیغ و سپر و کعب نی و گُرز خریدند
اینجا بجز از طوعه یکی مرد ندیدم
از فتنه ی این شهر به وللهِ بریدم
آقای گلم، کوفه نیا، وضع خراب است
آقا، جگرم خون شده از غصه کباب است
دلواپس فردای علیطفل رباب اس
آقا بخداوند قسم قحطی آب است
آقا، دو سه تا مشک پر از آب بیاور
در معرکه از سوز عطش تاب بیاور
شاعر: مصطفی_گودرزی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
مرثیه_مسلم_بن_عقیل
شانههای زخمیاش را هیچکس باور نداشت
بار غربت را کسی از روی دوشش بر نداشت
در نگاهش کوفه کوفه غربت و دلواپسی
عابر دلخسته جز تنهائیش یاور نداشت
بامهای خانههای مردم بیعتفروش
وقت استقبال از او جز سنگ و خاکستر نداشت
میچکید از مشکهاشان جرعهجرعه تشنگی
نخلهاشان میوهای جز نیزه و خنجر نداشت
سنگها کمتر به پیشانی او پا میزدند
نسبتی نزدیک اگر با حضرت حیدر نداشت
روی گلگون و لبی پر خون و چشمانی کبود
سرنوشتی بین نامردان از این بهتر نداشت
سر سپردن در مسیر سربلندی سیرهاش
جز شهادت آرزوی دیگری در سر نداشت
دخترش با دیدن بازارهای کوفه گفت
خوب شد بابای من در دست انگشتر نداشت
شاعر:یوسف_رحیمی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
مرثیه_مسلم_بن_عقیل
شکسته پر شده آقا دگر کبوتر تو
به غیر سایهی غم نیست یاور تو
شب است کوچه به کوچه غریب میگریم
که رفت آبروی من به پیش مادر تو
اگر که زنده بمانم ز شرم میمیرم
بایستم به چه رویی بگو برابر تو
اگر خبر نرسد که نیا به کوفه حسین
خدا کند خبر من رسد به محضر تو
خدا کند که بیاید بلا فقط سر من
مباد کم بشود تار مویی از سر تو
برای تکتکتان نقشهها به سر دارند
تمام کوفه مهیاست در برابر تو
ذخیره آنقدر آقا شده است نیزه و تیر
برای قامت عباس امیر لشگر تو
چه قدر مأذنه از نیزه ساخته دشمن
که بشنوند اذان علی اکبر تو
سهشعبه دایه شده تا که شیر نوشاند
سهجرعه از سه پر خود برای اصغر تو
مرا غلام صدا میزند چه غم، ای کاش
کسی کنیز نگوید دگر به دختر تو
کنار خانهی خولی صداش میآمد
تنور کرده مهیا نهان کند سر تو
شاعر:موسی_علیمردانی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini