وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب

اشعار شب_چهارم_محرم

طفلان_حضرت_زینب

هر‌که دنبال تو اوجِ سحرش بیشتر است

اثرِ آهِ دلِ شعله ورش بیشتر است

از حرم آمده‌ام با تو بگویم هر کَس

بیشتر دل بِبَرد در به درش بیشتر است

دهمین روز شد و شد دهِ ذی‌الحجه‌ی من

شُکر قربانیِ من برگ و برش بیشتر است

خیمه‌ات آمده‌ام بَسط نشستم گویم

خیمه‌یِ خواهرِ تو شیرِ نَرَش بیشتر است

به تو نزدیکتر از اهلِ حرم خواهرِ توست

به تو چون از همه زنها پسرش بیشتر است

دشتِ من از همه شیر و عسلش شیرین تر

باغ من از همه شَهد و شکرش بیشتر است

همه‌ی غیرتشان  قامتشان  رفته به من

بچه عقاب ببین بال و پَرَش بیشتر است

آنکه چون ماست که بی چون و چرا می‌ماند

آنکه باید رود  اما اگرش بیشتر است

آنکه مانندِ علی شد زره‌اش پشت نداشت

آنکه ترسیده زِ جانش سپرش بیشتر است

به سر موت قسم یک سر مو پس نکشم

از همه دختر حیدر جگرش بیشتر است

کیستم فاتح میدان تو ، از هرچه که هست

آنکه آوازه‌ی تیغِ پدرش بیشتر است

تیغ را کرده حمایل  که بفهمد آن قوم

هرکه شاگردِ علی شد هنرش بیشتر است

از علمدار بپرس از دو جوان می‌گوید

بین اصحاب به این دو نظرش بیشتر است

می‌شناسم جگرت را به تو از خواهشِ من

قسمِ چادر زهرا اثرش بیشتر است

هر دو میدان زده خواندند رجزها اما

چه کنم آنهمه لشکر نفرش بیشتر است

خبر رفتنشان زود به هرسو پیچید

به زمین خوردنشان که خبرش بیشتر است

غمِ مادر غمِ بابا نه فقط داغ پسر

پیش مادر اثرش بر جگرش بیشتر است

ناله تواَم که شود اهل حرم می‌نالند

ناله تواَم که شود هم اثرش بیشتر است

عون اُفتاده زمین پیکرِ او پیچیده

ازدحامیست ولی رویِ سرش بیشتر است

وَ محمد نَفَسش کمتر و کمتر می‌شد

زخمِ رویش زِ تنِ محتضرش بیشتر است

آه بر سینه‌‌شان قاتل و قاتل پُر شد

وای از ضربه‌‌شان سخترش بیشتر است

پُرِ زخمند پر از نیزه و شمشیر ولی

از میان همه زخمِ تبرش بیشتر است

پیرمرد است چگونه دو جوان بردارد

از علی‌اکبر هم دردِ سرش بیشتر است

بیشتر می‌شود این حجم اگر جمع شود

تن پاشیده زِ هم مختصرش بیشتر است....

همه جای بوی تنِ عون محمد دارد

همه جایند ولی دور و برش بیشتر است

مادر است اینکه در آن خیمه سرش درد گرفت

اینکه از فاطمه درد کمرش بیشتر است....

شاعر:حسن_لطفی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب

اشعار شب_چهارم_محرم

طفلان_حضرت_زینب

صف کشیده می رسد آن حیدر زهرا نشان

تا دهد آداب سر هدیه نمودن را نشان

در دوستش حاصل عمرش دو رعنا نوجوان

در پی اش الله اکبر گو همه هفت آسمان

وه بنازم بر امیر عشق و این سرلشگرش

تا به خرگاه سپه سالار عاشورا رسید

قامت رعنای دلبر پیش پایش قد کشید

از نفیر عصمت الهی به روح دل دمید

رشته ی هرچه محبت بود از طفلان برید

کرد امر عاشقی بر آن امیر و رهبرش

گر که خواهی رزم زینب بنگری اینان نگر

حاصل شیر محبت را به جسم و جان نگر

حیدر و جعفر به دو آیینه تابان نگر

عالمی را در پی گیسویشان حیران نگر

این غریب کربلا و هدیه های خواهرش

خود حمائل کرد شمشیری به روی دوششان

وعده ی دیدار مادر داد بر آغوششان

من نمی دانم چه سری گفت او در گوششان

کرد از جام شهادت واله و مدهوششان

آتش عشق حسینی بود از پا تا سرش

گفت یا ابناء زینب آبرو داری کنید

تا نفس دارید بهر غربتش کاری کنید

از ابوفاضل مدد گیرید سالاری کنید

من زنم اما شما باید علمداری کنید

جانت قربان یک تاری ز موی اکبرش

هستیش تا راهی میدان عاشورا نمود

هرچه مجنون بود مست ساغر لیلا نمود

لشگری را با دو رزمنده دگر رسوا نمود

خود به خیمه رفت و بر امدادشان آوا نمود

دستی از دل بر دعا دستی دگر بر معجرش

مو پریشان بین خیمه ذکر یا حیدر گرفت

بر قبول هدیه هایش دامن مادر گرفت

هر دو دست مستجابش را به روی سر گرفت

تا خبر از کودکانش با دوچشم تر گرفت

دیده آورده حسین دو یار خونین پیکرش

به سر دوش حبیبش کعبه ی آمال او

چون همای پر شکسته خون چکد از بال و

تا که دید آن انکسار چهره و احوال او

از حرم بیرون نیامد بهر استقبال او

این اصول عاشقی آموخته از مادرش

شاعر:قاسم_نعمتی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب

اشعار شب_چهارم_محرم

طفلان_حضرت_زینب

وقتی کسی ز جان خودش دست میکشد

از هستی و جهان خودش دست میکشد

وقتی که آفتاب دلش میکندغروب

از ماه آسمان خودش دست میکشد

یادش میان خلق خدا میشود عزیز

هر کس که از نشان خودش دست میکشد

وقتی که صحبت ازغم و داغ حسین شد

زینب ز کودکان خودش دست میکشد

یک بار رو زدم به تو اینگونه تا مکن

سهمیه ی مرا تو از این غم جدا مکن

اینان در آسمان بلندت کبوترند

نام تو میبرندبه هرجا که میپرند

شرمنده ام که بیشتر از این نداشتم

این کودکان تمامی هستی خواهرند

در قلبشان عزای جوانت گرفته اند

در راه تو فدایی وقربان اصغرند

شمشیرشان میان کمر برق میزند

شاگرد درس رزم علمدار لشکرند

خون علی میان رگ این دو کودک است

جنگاوری این دو به زهرا قسم تک است

زینب بیا ببین چقدر قد کشیده اند

از بس که پابه صفحه ی صحرا کشیده اند

دشمن هنوز درکف این کودکان توست

تکبیر اهل عرش پی حیدران توست

در این زمان کم چقدر زخم خورده اند

ازسر بگیرتا به کمر زخم خورده اند

ای مادرشهید که نذرت اداشده

درقلب خسته ات چقدر غصه جا شده

ازخیمه ها بیا و ببین بی پسر شدی

مثل من حسین تو از هر نظر شدی

شاعر:محمدحسن_بیات_لو

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب

اشعار شب_چهارم_محرم

طفلان_حضرت_زینب

این شیر بچه های من از نسلِ حیدرند

همزاد پاکی و کرم از خونِ جعفرند

در اوج خویش اگر چه به طیار می رسند

ای رُکنِ عشق من به شما سجده می برند

رخصت دهید لشکرِ طاغوت و جبت را

با ذکر یا علی مدد از پا در آورند

در عشق رفته اند به دائی ماهشان

آئینه های رزم علمدارِ لشکرند

سوگند خورده اند که قربانیت شوند

من مطمئنم آبرویم را نمی برند

شمشیر بسته، مستِ کفن، تشنه ی وصال

بر جان خویش درد و بلای تو می خَرند

سهمی مرا ز داغِ جگر گوشه ها دهید

این دو امیدِ آبروی من به محشرند

تا زیر کعبِ نیزه نیفتاده ام ز پا

بگذار تا به پای تو از خویش بگذرند

دق می کنند معجر من جا به جا شود

حساس و غیرتی به سرانجام مادرند

اسباب خجلت است کریمانه کن قبول

این دو ذبیح تحفه ی ناچیزِ خواهرند

در ازدحامِ نیزه و شمشیرها اگر

دیدی که قطعه قطعه و در خون شناورند

دلخوش نکن به یاوری خواهرانه ام

پاها مرا ز خیمه برونم نمی برند

شرمِ حضورِ خواهرِ خود را قبول کن

قربانیانِ اصغرِ خود را قبول کن

شاعر:علیرضا_شریف

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

کودک_ارمنی

کودک_ارمنی

شعری زیبا تقدیم به حضرت رقیه (سلام الله علیها)

به مناسبت شهادت ایشان

ارمنی بود و ارمنی زاده،

ظرف خالی گرفت در دستش

آمد و توی صف نذری گفت:

السلام علیک یا دردانه

پچ پچی دور او براه افتاد،

عده ای خنده ، عده ای مبهوت

زیر لب دختری غضب میکرد:

مردک ارمنی دیوانه!

سرخود را گرفت پایین تر،

بغض تلخی گرفت جانش را:

من محب حسین و اولادش...

آشنایم نه اینکه بیگانه

صف دلواپسی جلو می رفت،

ارمنی در دلش چه غوغا بود

روضه خوان از رقیه بانو خواند،

از سه ساله میانه ویرانه

توی حال خودش پریشان بود،

فکر بیماری پسر در سر

ناگهان مردی از سر صف گفت:

شد تمام و نمانده یک دانه!

همه رفتند و ارمنی آمد،

باقسم با گلایه و اصرار

زد عقب هرکسی جلوآمد،

رفت با گریه آشپزخانه

یک نگاهی به دیگ خالی کرد،

گفت:باشد قبول آقاجان

من همانم ک دیگران گفتند،

مردک ارمنی دیوانه!

پای خود راگذاشت درکوچه،

دلخورازخویش و ازندامت ها

دست رد خورد بود بر قلبش،

رفت خانه چه ناامیدانه!

وسط دسته ظهر عاشورا،

پسری با صلیب بر گردن

ناگهان ویلچرش زمین افتاد

و پسر روی پاش،مردانه...

السلام علیک یادردانه....

Habiliyan