اشعار شب_سوم_محرم
حضرت_رقیه
از چشم من گرفته عبور ِ تو خواب را
پنهان نکن ز صبح ِ خودت آفتاب را
هاجر شده ست عمه برایِ لبانِ من
صد مرتبه دویده نگاهش سراب را
تو دیده ای سه ساله ی تو نیز دیده است
یک لحظه هم اگر که شده رویِ آب را
مویِ مرا سفید نکرده ست آسیاب
حس میکنم تفاوت خون با خضاب را
از من دگر گذشته به عمه بگو پدر
جایِ من ِ رقیه بچسبد رباب را
حیفش نبود خرج لبِ خیزران کنی؟!
آن بوسه هایِ گرم ِ قدیمیِ ناب را
هم شکل فاطمه شده ام هم ابوتراب
وقتی بر این خمیده گره زد طناب را
شاعر: ؟؟؟
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
اشعار شب_سوم_محرم
حضرت_رقیه
هیچ دانی که چه غم بر اسرا سخت تر است
قد طفلی که شد از غصه دو تا سخت تر است
به روی نیزه سری سمت عقب برگشته
حال پیداست که این داغ چرا سخت تر است
صد پسر کشته شود دخترکی گم نشود
گر بوَد طفل یتیمی بخدا سخت تر است
دل شب باشد و یک طفل کتک خورده و دشت
گر رسد دشمن بی شرم و حیا سخت تر است
جای انگشت روی صورت و گوشش اما
گر به پهلوش رسد ضربه ی پا سخت تر است
کربلا بود که چادر به سر دختر سوخت
ولی از کرب و بلا،شام بلا سخت تر است
تا سر پاک پدر دید صدا زد بابا
اثر چوب که از سنگ جفا سخت تر است
دیدن جسم لگد کوب شده سخت ولی
زتن بی سر تو راس جدا سخت تر است
من ز رگهای گلوی تو یقین دانستم
سر بریده شود آنهم ز قفا سخت تر است
شاعر:محمود_اسدی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
اشعار شب_سوم_محرم
حضرت_رقیه
وای از آن دم که از سرِ طفلی
دستِ یک مرد روسری بکشَد
وای از آن دم که بر سر بابا
دختری دست مادری بکشَد
دختری که عجیب دلتنگ است
تنگِ بابا و تنگِ آغوشَش
دختری که شُدست سرخ و کبود
چون گلِ لاله ، لاله ی گوشش
طفلِ معصوم عاری از کینه ست
چیزی از جنگ هم نمیداند
زیر لب غرقِ بغض میگوید
زیر لب غرقِ بغض میخواند:
در مسیری که آمدم تا شام
دردِ دل ها به ماه میکردم
هرکسی چپ نگاهمان میکرد
به عمویم نگاه میکردم
ای یتیمانِ کوفه ی دیروز
قلبِ مارا عجیب آزردید
پدرِ ما علیست مَردی که
نان و خرما ز سُفره اش خوردید
شاعر:
محسن_کاویانی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
اشعار شب_سوم_محرم
حضرت_رقیه
مِنَت ویرانهاش را خِیلِ مُژگان میکِشند
گنجها را غالبا شاهان به ویران میکِشند
زحمتِ زائرِ نوازیهایِ او را از قدیم
جبرئیل و آدم و نوح و سلیمان میکِشند
او شبیهِ زینب و فرمان پذیرش عالم است
بارِ او را آسمانیها به قرآن میکِشند
در خرابه ماند اما کاخ را ویرانه کرد
اَمرِ او را آفتاب و باد و طوفان میکِشند
گریه را از فاطمه آموخت تا زهرا شود
از دو چشمانش خجالت اَبر و باران میکِشند
آنکه دختر دارد این را زودتر حس میکند
دختران نازِ پدر را با پدرجان میکِشند
پایِ او عادت ندارد بر زمین باشد اگر
عمهها جایِ عمو او را به دامان میکِشند
موقعِ خوابش فرشتههای غمگینی فقط
بالِشان را را رویِ تاولهای سوزان میکِشند
عمههایش نیمهشب وقتی که خوابش میبَرد
یک به یک از پایِ او خارِ مغیلان میکِشند
دیگر از بازی بدش میآید از وقتی که دید
چادرش را هرطرف با دستِ طفلان میکِشند
با طنابی که به دستش داشت مشکل میرود
با طنابی که به گردن داشت آسان میکِشند
سنگ بود و چنگ بود و شعله اما هیچ یک
طفل را دنبالِ بابا نیزهداران میکِشند
خواست با پایش بیاید زجر اما گفت نه
طفلِ خواب آلوده را بِینِ بیابان میکِشند
خیره خیره بر سرِ بابا نگاهی کرد و گفت
از تنورِ گرم مردم بیشتر نان میکِشند
قسمتی از گیسویش با پیرزنها مانده است
بسکه در این کوچهها مویِ پریشان میکِشند
گفت دیگر عمه دندانهای شیریام نماند
وای با سیلی چرا در شام دندان میکِشند
شاعر:حسن_لطفی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
اشعار شب_سوم_محرم
حضرت_رقیه
در میان خیمه ها زلف پریشان سوخته
من خودم دیدم خم ابروی جانان سوخته
وقت غارت چادرم آتش گرفت ای ماه من
دست وپای بچه ها درشام هجران سوخته
بارها نام تو را خواندم به زیر دست و پا
حیف باباجان همین مرغ غزلخوان سوخته
دستها سنگین و صورتها شبیه یاس بود
بعد سیلی غنچه و گلزار و ریحان سوخته
چشمهای بی حیا شد میزبان دختران
ازهمان ساعت دل بی تاب مهمان سوخته
یوسف زیبای زهرا چشم خودرا بازکن
تا ببینی بعدتو یکسر بیابان سوخته
دشمنان با هرچه میشد عمه زینب را زدند
ازهمین رو سینه ام با آه سوزان سوخته
خاک و خاکستر به روی عمه جانم ریختند
وای از آن ساعت که قلب اهل رضوان سوخته
ای سر دور از بدن نیلی تر از نیلی شدم
صورت و دست کبود و چشم گریان سوخته
صورت زیبای تو بالای نِی ها دیدنیست
قاری قرآن من یکباره ایمان سوخته
در تنور خانه خولی سرت بازیچه شد
آن چنان که گیسو و لبها و دندان سوخته
خون رگهای تو میریزد به دامانم ولی
خوب بنگر معجر و دستار و دامان سوخته
درد من با بوسه از روی تو درمان میشود
حیف ای درمان دردم درد و درمان سوخته
شاعر:سعید_مرادی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini