وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب

اشعار شب_چهارم_محرم

طفلان_حضرت_زینب

صف کشیده می رسد آن حیدر زهرا نشان

تا دهد آداب سر هدیه نمودن را تشان

در دوستش حاصل عمرش دو رعنا نوجوان

در پی اش الله اکبر گو همه هفت آسمان

وه بنازم بر امیر عشق و این سرلشگرش

تا به خرگاه سپه سالار عاشورا رسید

قامت رعنای دلبر پیش پایش قد کشید

از نفیر عصمت الهی به روح دل دمید

رشته ی هرچه محبت بود از طفلان برید

کرد امر عاشقی بر آن امیر و رهبرش

گر که خواهی رزم زینب بنگری اینان نگر

حاصل شیر محبت را به جسم و جان نگر

حیدر و جعفر به دو آیینه تابان نگر

عالمی را در پی گیسویشان حیران نگر

این غریب کربلا و هدیه های خواهرش

خود حمائل کرد شمشیری به روی دوششان

وعده ی دیدار مادر داد بر آغوششان

من نمی دانم چه سری گفت او در گوششان

کرد از جام شهادت واله و مدهوششان

آتش عشق حسینی بود از پا تا سرش

گفت یا ابناء زینب ابرو داری کنید

تا نفس دارید بهر غربتش کاری کنید

از ابوفاضل مدد گیرید سالاری کنید

من زنم امام شما باید علمداری کنید

جانت قربان یک تاری ز موی اکبرش

هستیش تا راهی میدان عاشورا نمود

هرچه مجنون بود مست ساغر لیلا نمود

لشگری را با دو رزمنده دگر رسوا نمود

خود به خیمه رفت و بر امدادشان آوا نمود

دستی از دل بر دعا دستی دگر بر معجرش

مو پریشان بین خیمه ذکر یا حیدر گرفت

بر قبول هدیه هایش دامن مادر گرفت

هر دودست مستجابش را به روی سر گرفت

تا خبر از کودکانش با دوچشم تر گرفت

دیده آوره حسین دو یار خونین پیکرش

به سر دوش حبیبش کعبه ی آمال او

چون همای پر شکسته خون چکد از بال و

تا که دید آن انکسار چهره و احوال او

از حرم بیرون نیامد بهر استقبال او

این اصول عاشقی آموخته از مادرش

شاعر:قاسم_نعمتی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن

اشعار شب_پنجم_محرم

عبدالله_بن_الحسن

گـذرِ ثانیه هـا هر چه جلوتر می رفت

بیشتر بینِ حرم حوصله اش سر می رفت

بُغض می کرد یتیمانه به خود می پیچید

در عسل خواستن آری به برادر می رفت

تا دلِ عمّه شود نرم بـه هـر در مـی زد

با گلِ اشک به پا بوسیِ مـعجر می رفـت

دیـد از دور که سر نیزه عمـو را انداخت

مثـلِ اِسپند به دلسوزیِ مَجمر مـی رفت

دیـد از دور که یـوسف ز نـفس افتاد و

پنجه­ی گرگ به پیراهنِ او وَر می رفـت

رو به گـودالِ بلا از حـرم افتـاد به راه

یـازده سـاله چه مـردی شده مـاشاءالله

دید یـک دشت پِـیِ کُشتـنِ او آمـاده

تیر و سر نیزه و سنگ از همه سو آمـاده

دید راضی است به معراجِ شهادت برسد

مطمئن است و به خون کرده وضو آماده

آه، با کُنده­ی زانو به رویِ سینـه نشست

چنگ انـداختـه در طرّه­ی مو، آمـاده

هیچکس نیست که پایش به سویِ قبله کِشد

ایـن جـگر سوخته افتاده بـه رو آمـاده

ترسشان ریـخته و گـرمِ تعـارف شده اند

خنـجـر آمـاده و گـودیِ گلـو آمـاده

بازویـش شـد سپرِ تیـغ و به لـب وا اُمّاه

یـازده سـاله چه مـردی شده مـاشاءالله

زخـم راهِ نفسِ آیـنـه در چنگ گرفت

درد پیچید و تنش نبضِ هماهنـگ گرفت

استخوان خُرد ترک، دست شد آویز به پوست

آه از این صحنه­ی جانسوز دلِ سنگ گرفت

گوهـرش را وسـطِ معـرکه­ی تاخت و تاز

به رویِ سینه­ی پا خورده­ی خود تنگ گرفت

با پدر بود در آغوشِ پُر از مِـهـرِ عـمـو

مزدِ مشتاقیِ خود خوب از این جنگ گرفت

بـاز تیر و گلـو و طفل به یـک پلک زدن

باز هم چهره­ی خورشید ز خون رنگ گرفت

شاعر:علیرضا_شریف

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن

اشعار شب_پنجم_محرم

عبدالله_بن_الحسن

طاقت ندارم لحظه ای تنها بمانی

من باشم و در حسرت سقا بمانی

من عبد تو بودم که عبدالله گشتم

نعم الامیری، عالی اعلا بمانی

فریاد هل من ناصرت بیچاره ام کرد

من مرده ام آقا مگر تنها بمانی؟!

قلبم، سرم، دستم همه نذر دو چشمت

من می دهم جان در ره تو تا بمانی

آقا نبینم در ته گودال باشی

ای زینت دوش نبی بالا بمانی

بالا نشینی و تو را پایین کشیدند

زیر لگدها زیر دست و پا بمانی

لعنت به این آب فرات و خنده هایش

راضی شده لب تشنه در این جا بمانی

با این که چندین عضو از جسم تو کم شد

تو تا ابد عشق دل زهرا بمانی

شاعر:

حسین_ایزدی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن

اشعار شب_پنجم_محرم

عبدالله_بن_الحسن

من آمـده ام تا کـه به پای تو بمیرم

امـروز غـریبـانـه بـرای تو بمیرم

غم نیست اگر در قدمت دست من افتد

شادم به خدا تا که به پای تو بمیرم

از خیمه دویدم که کنم جان به فدایت

خواهـم که عمو زیر لوای تو بمیرم

ای کاش ذبیح تو شـوم در ره توحید

تا در ره عشقت به منـای تو بمیرم

این قـوم اگـر تشنـۀ خونند، بیایند

آماده شدم تا که به جای تو بمیرم

بگذار که از خیـل شهیـدان تو بـاشـم

بگـذار که در کرب و بـلای تو بمیرم

کو حرملـه تـا تیـر بینـدازد و من هم

زان تیـر در آغـوش وفای تو بمیرم

از قول من خسته جگر گفت «وفائی»

ای کـاش کـه در راه ولای تو بمیرم

شاعر:سیدهاشم_وفائی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

اشعار شب_چهارم_محرم طفلان_حضرت_زینب

اشعار شب_چهارم_محرم

طفلان_حضرت_زینب

چه وداعی چه قدر جانسوز است

کربلا ، کرب والبکاء شده است

مادری پشت پرده ی خیمه

دست بر دامن دعا شده است

گریه های حرم سؤالی شد!

راستی بانوی قبیله کجاست!؟

شیرِ مردانِ زینب کبری!

کمی آهسته ؛پس عقیله کجاست!؟

سخت از پیر خیمه دل کندید

بال پروازتان تقلا کرد

نام زهرا گره گشاتان شد

قسم عشق کار خود را کرد

گرگ های گرسنه ی این دشت

در کمین اند ، با خبر باشید

این خلیفه پرست های حریص

لاله چین اند ، با خبر باشید

نوه ی مرتضی شدن جُرم است

خونتان را حلال می بینند

تازه اسلام نابتان را هم

زیر تیغ سؤال می بینند

شعله های نفاق این مردم

از سقیفه زبانه می گیرند

جان زهرا به فکر خود باشید

پهلو ها را نشانه می گیرند

خونِ دل روزی علی کردند

پشت پا می زنند این مردم

کوفه را با مدینه فرقی نیست!

بی هوا می زنند این مردم

کوچه وا می کنند با حیله

کینه فتوای لاله کوبی داد

تجربه گفت: اولین کوچه …

در مدینه جواب خوبی داد

اصل این جنگ بر سر فدک است

کوچه راهی به کربلا دارد

بیشتر فکر دستتان باشید

شمر نقش مغیره را دارد

راستی، سمت حرمله نروید

شرح این درد، مو به مو مانده

به خدا حیف چشم های شماست

چند تیری برای او مانده

کاش می شد که از دل زینب

هجرتان مهر مادری ببرد

چشم خولی به دست تقدیر است

منتظر مانده تا سری ببرد

شاعر:وحید_قاسمی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini