وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن شهید شد گودال

اشعار شب_پنجم_محرم

عبدالله_بن_الحسن

شهید شد گودال

و زیر نیزه تنش ناپدید شد گودال

حسین سوره‌‌ی نور

ز نیزه شأن نزول حدید شد گودال

و جسم عبدالله

مراد بود و برایش مرید شد گودال

رسید حرمله و

به زنده ماندن او نا امید شد گودال

پس از سنان و شَبَث

رسید چکمه و زخمش شدید شد گودال

به تن گره خورده

زره شده‌ست و به روی بدن گره خورده

ببین که در گودال

به بوی سیب بوی یاسمن گره خورده

تمام شد دوری

تن حسین به جسم حسن گره خورده

که جسم عبدالله

چنان کفن به تن بی کفن گره خورده

به لکنت افتاده

چقدر نیزه به هم در دهن گره خورده

چقدر سُم ستور

میان همهمه بر پیرهن گره خورده

شاعر:مهدی_رحیمی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

 

اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن

اشعار شب_پنجم_محرم

عبدالله_بن_الحسن

رها کن عمه مرا باید امتحان بدهم

رسیده موقع آنکه خودی نشان بدهم

رها کن عمه مرا تا شجاعت علوی

نشان حرمله و خولی و سنان بدهم

دلم قرار ندارد در این قفس باید

کبوتر دل خود را به آسمان بدهم

عمو سپاه حسن می رسد به یاری تو

من آمدم که حسن را نشانتان بدهم

عمو شلوغی گودال بیش از اندازه است

خدا کند بتوانم نجاتتان بدهم

سپر برای تو با سینه می شوم هیهات

اگر به نیزه و شمشیرها امان بدهم

مگر که زنده نباشم که در دل گودال

اجازهء زدنت را به کوفیان بدهم

من آمدم که شوم حائل تو با عمه

مباد فرصت دیدن به عمه جان بدهم

عمو ببین شده دستم ز پوست آویزان

جدا شود چو علمدار اگر تکان بدهم

کسی ندیده به گودال آنچه من دیدم

عمو خدا نکند من ز دستتان بدهم

صدای مرکب و نعل جدید می آید

عمو چگونه خبر را به استخوان بدهم

فقط نصیب من و شیرخواره شد این فخر

که روی سینۀ مولای خویش جان بدهم

عزیز فاطمه انگشتر تو را ای کاش

بگیرم و خودم آن را به ساربان بدهم

برای آنکه جسارت به پیکرت نشود

خودم لباس تنت را به این و آن بدهم

شاعر:مهدی_مقیمی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن

اشعار شب_پنجم_محرم

عبدالله_بن_الحسن

از نسل حیدرم، حسنی زاده ام عمو

از کوچکی به دست تو دلداده ام عمو

با سن و سال کوچکم آماده ام عمو

افتاده ای زمین و من افتاده ام عمو

حالا زمان مردی و پیکارم آمده

بابایم از مدینه به دیدارم آمده

کشته شدن به راه تو باشد سعادتم

چشم انتظار لحظه پاک شهادتم

من هم مدافع حرمم، از ارادتم

هوهوی ذوالفقار من اوج عبادتم

ابن الحسن فدای جراحات پیکرت

من مرده ام مگر که بیفتد ز تن سرت

دیدم بریده شد نفسِ ربنایِ تو

در زیر دست و پاست عمو دست و پای تو

می آمد از اَواخرِ مقتل صدای تو

از خیمه آمدم که بمیرم برای تو

خوردم قسم به فاطمه، تا زنده ام عمو

با سنّ کم برای تو رزمنده ام عمو

هرطور شد دویدم و بی حال دیدمت

در زیر چکمه ها چه بد اقبال دیدمت

اصلاً تو را بدون پر و بال دیدمت

وقتی رسیدم، در تهِ گودال دیدمت

دیدم که شمر روی تنت راه می‌رود

دارد نفس ز سینه ی تو آه، میرود

دستم اگر شکسته، فدایِ سرِ شما

این حنجرم فدای علی اصغرِ شما

امروز که فتادم عمو در برِ شما

شد زنده روضه های غمِ مادر شما

از مادرت شکست اگر پهلو ای عمو

از من بریده شد به رهت بازو ای عمو

شاعر:رضا_باقریان

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن

اشعار شب_پنجم_محرم

عبدالله_بن_الحسن

عمه محکم گرفته دستش را

داشت اما یتیم تر می شد

لحظه لحظه عمو در آن گودال

حال و روزش وخیم تر می شد

باورش هم نمی شد او باید

بنشیند فقط نگاه کند

بزند داد و بعد هر تیری

ای خدا کاش اشتباه کند

این هم از عشیره می باشد

مرگ بازیچه ایست در دستش

مرگ را می زند صدا اما

حیف افتاده بند بر دستش

یادش افتاد روضه هایی را

که عمویش کنار او می خواند

حرف مادر بزرگ را می زد

روضۀ شعله را عمو می خواند

مادرش پشتِ در که در افتاد

نفسی مادرانه بند آمد

شیشه ای خورد شد به روی زمین

راه کوچه به خانه بند آمد

دستهای پدر بزرگش را

بسته و می کشند اما نه

دست مادر به دامنش افتاد

گفت تا زنده است زهرا نه

چل نفر می کشند از یک سو

دست یک بار دار سَد می شد

بین کوچه علی اگر می ماند

که برای مغیره بد می شد

کار قنفذ شروع شده اما

دخترش برد عمع آنجا بود

خواست تا سمت مادرش بدود

آنکه دستش گرفت بابا بود

پسر مجتبی است این دفعه

نوبت زینب است او ندود

داشت می مُرد داشت جان می داد

وای بر او که تا عمو ندود

نه که گودال،کوچه را می دید

همه افتاده بر سرِ مادر

به کمر بسته چادرش اما

به زمین خورده معجر مادر

تا ببیند چه می شود باید

به نوک پای خویش قد بکشد

شرط کردند هرکه می آید

از تنش هر که نیزه زد بکشد

از همانجا به سنگ اندازان

داد می زد تورو خدا نزنید

وای بر من مگر سر آورید

اینقدر سخت نیزه را نزنید

زره اش را که کندید از تن

اینکه پیراهن است نامردا

از روی سینه چکمه را بردار

وقت خندیدن است نامردا

هرچه گلبرگ بر زمین می ریخت

پخش هر گوشه بوی گل می شد

کم کم احساس کرد انگاری

دستهای عمه شُل می شد

دست خود را کشید تا گودال

یک نفس می دوید تا گودال

از میان حرامیان رد شد

بدنش را کشید تا گودال

باز هم پای حرمله وا شد

پیچ می خورد حنجری ای وای

دید در آخرین نگاه حسین

دست طفلی مقابلش افتاده

شاعر :حسن_لطفی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

اشعار شب_پنجم_محرم عبدالله_بن_الحسن

اشعار شب_پنجم_محرم

عبدالله_بن_الحسن

خسته ام این روزها از سن کمتر داشتن

می خورد اینجا به درد من فقط سر داشتن

قصد من این بود از دستی که دادم رفته است

باری از روی دو کوه شانه ات برداشتن

هرکسی  دور و بر قاسم نبوده، آمده

کار دستم داده است اینجا برادر داشتن

چند دسته چشم دارد می دود سمت حرم

یک پسر می ارزد اینجاها به دختر داشتن

از توانی که ندارد دست تو فهمیده ام

سخت دارد می شود انگار معجر داشتن

آنقدر زخمی شدی که زجر دارم می کشم

کاش می آمد به کار پیکرت پر داشتن

قد و بالای من از آغوش تو کوچک تر است

تازه می بینم  چرا خوب است اکبر داشتن

بس که چشمان تو برگشت از حرم فهمیده ام

داغ سنگینی است روی سینه خواهر داشتن

یوسف دوش نبی در قعر چال افتاده ای

می شود واجب هراز گاهی پیمبر داشتن

شاعر:رضا_دین_پرور

اشعار ناب آئینے

shere_aeini