وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

التماس تفکر

التماس تفکر

در قیامت ، عابدی را دوزخش انداختند

هرچه فریادش، جوابش را نمی پرداختند

داد میزد خوانده‌ام هفتاد سال، هرشب نماز

پس چه شد اینک ثواب ِآن همه راز ونیاز

یک ندا آمد چرا تهمت زدی همسایه ات

تا شود اینگونه حالت، این جهنم خانه ات

گفت من در طول عمرم گر زدم یک تهمتی

ظلم باشد زان بسوزم، ای خدا ڪن رحمتی

آن ندا گفتا همان کس که زدی تهمت براو

طفلکی هفتاد سال، جمع کرده بودش آبرو

[کبیر اردلانی]

ای که بیماری مرموز تو خودتحقیری‌ست

ای که بیماری مرموز تو خودتحقیری‌ست

لااقل ماسک بزن چون مرضت واگیری‌ست

خانه بر روی گسل ساخته با جیغ بنفش

این خرابی همه‌اش حاصل آن جوگیری‌ست

سیل اشکی که شد از دیده‌ی مردم جاری‌

فارَالتنّور تن‌آسایی و بی‌تدبیری‌ست

یک نفر داد زد، البته کمی با لکنت؛

گگرانی اثر ارز جهانگیگیری است

شده بازار به آزار شما آشفته

بس که بین خودتان با خودتان درگیری‌ست

قفل کردید و به آن نام گشایش دادید

این کرامات هم از معجزه‌های ‌پیری‌ست

عذرخواهی نکن ای شیخ، تو را می‌بخشد

آنکه پیغمبر او حضرت آقامیری‌ست!

زهرا فرقانی

باز شب آمـد و چشمم ز غمت دریا شد

باز شب آمـد و چشمم ز غمت دریا شد

مـاهِ روی تـو در ایـن آینـه ها پیدا شد

نامه ی مِهـرِ تو دزدیده چراغی افروخت

که به یک لحظه جهان در نظرم زیبا شد

نامـه ات پیرهنِ یوسف من بود و از آن

چشـمِ یعقـوب دلِ غمزده ام بینـا شـد

گفتم آخر چـه تـوان کرد ز انـدوهِ فـراق

طاقتم نیست که این غصه توانفرسا شد

ناگهان یادِ تـو بر جان و دلم شعله فکند

دلِ تنهـا شـده ام بـرقِ جهـان پیما شد

آمـدم از پـیِ دیـدارِ تـو با چشمِ خیـال

در همـان حـالتِ سـودا زدگی در وا شد

باورت نیست بگویم که در آن غربتِ تلخ

قـامتِ سبـزِ تـو در خـلوتِ من پیدا شد

#مهدی_سهیلی

می‌کرد جدل روز گذشته الهام

می‌کرد جدل روز گذشته الهام

با همسر خوب خود به نام بهرام

می‌گفت مرا خسته نمودی ای مرد

تا کی بدهم پخت و پزت را انجام

از بس که برای تو غذا پختم من

مشهور شدم به پخت و پز در اقوام

تا کی بپزم مرغ و فسنجان و پلو؟

نوکر که نکرده‌ای دگر استخدام!

بعد از سخنان بی امان آن زن

وا کرد دهان به اعتراضش بهرام:

ای همسر زیبا و عزیزم بس کن

دندان به جگر گذار قدری آرام!

یاد آر که با مهریه در موقع عقد

کردی به اسارتِ من آندم اقدام

هر کس که اسیری و غلامی دارد

خوب است که آزاد کند در اسلام

گر هم نکند اسیر خود را آزاد

باید بکند اسیر خود را اطعام!!

محمدعلی کمالی مقدم

وطنز | بهترین شعرهای طنز

«بداهه‌ی حماسی شاعران راه‌راه به مناسبت رحلت حضرت زینب کبری سلام الله علیها»

«بداهه‌ی حماسی شاعران راه‌راه

به مناسبت رحلت حضرت زینب کبری سلام الله علیها»

«اسکتوا» گفت کسی و نفس جمع برید

حیدری بود صدا

غرشی کرد و از آن، پشت جماعت لرزید

گفت: نفرین به شما

ثانی حیدر کرار به میدان آمد

یا که آمد زهرا

خواب غفلت، به کلامش ز سر کوفه پرید

خواهر خون خدا

گرچه دل‌های پر از کینه‌‌ی‌تان با ما هست

کاین‌چنین می‌گریید

تیغ شمشیر شما در جهت ما چرخید

ایها‌القوم جفا

زینت و تاج پدر، وارث مادر، زینب

علی و زهراگون

پرده‌ی جهل درید، شوری آورد پدید

شد رسول شهدا

سر نهاده‌ست به پای قدم صبرش کوه

«ما رأیتُ» بر لب

همچو باران به لب تشنه‌ی طفلان بارید

دل او چون دریا

شعله می‌زد غم اگر در دل خونش اما،

دختر حیدر بود

آب بر آتش دل‌های پریشان پاشید،

«ما رایتُ الا»

شهرِ آذین زده و مجلس فتحی که اسیر

گفت با عز و جلال

شاد هستید که زود است جهنم بروید؟!

جشن را کرد عزا

کس ندید آن‌چه که در ظهر عطش من دیدم

خون ز دل باریدم

روز آخر همه‌ی زندگی‌ام گشت شهید

در دل دشت بلا

ما ندیدیم بجز زیبایی، عشق با قربانی

مرد بدبخت! بِدان:

تا ابد نور حسین است که خواهد تابید

چاره‌ای نیست تو را

زنده شد یاد علی از جملات زینب

همه‌اش طوفانی

پسر نحس معاویه به تختش چسبید

پرِ از هول و ولا

زینب از حیدر و از بدر و احد گفت سخن

رجزی خواند چو شیر

جگر تا به دهان آمده‌اش را بلعید

بزدل بی‌ سر و‌ پا

وای برتو که جلالت کف روی آب است

کوچکی در چشمم!

کشته‌ای زاده زهرا، پسر پست پلید!

آی ابن الطلقا!

خیزران را به لب سبط پیمبر زده‌ای؟

مثل اجدادت پست

پیش از این هم جگر حمزه به دندان بردید

بد به احوال شما

چه توقع رود از ابن جگرخوار پلید

که دهانش خونی‌ست

قصه‌ی بدر و احد نسل شما را بلعید

کینه دارید از ما

سخت شد کار یزید از  پس روشنگری‌اش

به خودش می‌پیچید

شام را کرب و بلا کرد به محضی که رسید

کربلا شد احیا

خطبه‌ای خواند که روشنگر مجلس گردید

خطبه‌ای حیدر وار

مثل خورشید به تاریکی دل‌ها تابید

گشت روشن، دل‌ها

هیبت حیدری‌اش، زمزمه‌ی زهراییش

رود شد، زمزم شد

حنجر تشنه‌ی حق، از کلماتش نوشید

زنده شد کرببلا

بداهه سرایان:

مینا گودرزی، احد ارسالی

سوده سلامت، فرشته پناهی

محمود حسنی مقدس، ایمان قیلاوی زاده

محمد علی کمالی مقدم، فریبا رئیسی

زهرا محبی، حسن اویسی، طاهره ابراهیم نژاد

وطنز بهترین شعرهای طنز

vatanz_ir