وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

قسم به صاحب قلم که غیر غم رقم نزد

قسم به صاحب قلم که غیر غم رقم نزد

و یا زد و برای من رقم به غیر غم نزد

که شاکرم از این خط نوشته بر جبین من

خطی که از غم دگر به جز غم تو دم نزد

غم تو را چنان عزیز داشت دل که پیش کس

دم از شکایتی که نه  دم از گلایه هم نزد

خوشا شب و خیال ها و خواب های تو  چه غم

که آتشی به خرمن شبم سپیده دم نزد

شبی گذشت با غم تو آن چنان شبی که کس

به جز غم تو خلوت من و تو را به هم نزد

خوشا طریق عاشقی خوشا و خوش تر آن که دل

به جز طریق عاشقی به هیچ سو قدم نزد

حسین_منزوی

heydarzadeh_channel

ای بی وفای سنگدل قدرناشناس!

ای بی وفای سنگدل قدرناشناس!

از من همین که دست کشیدی تو را سپاس

با من که آسمان تو بودم روا نبود

چون ابر هر دقیقه درآیی به یک لباس

آیینه ای به دست تو دادم که بنگری

خود را در این جهان پر از حیرت و هراس

پنداشتی مجسمه ی سنگ و یخ یکی ست؟

کو آفتاب تا بشوی فارغ از قیاس

دنیا دو روز بیش نبود و عجب گذشت!

روزی به امر کردن و روزی به التماس

مگذار ما هم ای دل بی زار و بی قرار

چون خلق بی ملاحظه باشیم و بی حواس

فاضل_نظری

heydarzadeh_channel

ارزشمون به طول و عرض میزه

ارزشمون به طول و عرض میزه

چقدر میز و صندلی عزیزه

تموم فکر و ذکرمون همینه

که هیشکی پشت میزمون نشینه

اونا که مرد و زن دعاگوشون بود

میز ریاست سر زانوشون بود

بیا بشین که میز اگه وفا داشت

وفا به صاحبای قبل ما داشت

قدیم که نرخ‌ها به طالبش بود

ارزش صندلی به صاحبش بود

فقیه اگه بالای منبر می‌شست

جوون سه چار پله پایین‌تر می‌شست

معنی شان و رتبه یادشون بود

حرمت مردم به سوادشون بود

روی لبت خوبه تبسم باشه

دفتر کارت دل مردم باشه

مردا بدون میز هم عزیزن

رفوزه‌ها همیشه پشت میزن

خلاصه قصه اونقدر درامه

که ایدز پیش دردمون زکامه

فتنه و دعوا سر نونه مشدی

دوره آخر الزمونه مشدی....

ابوالفضل زروئی نصرآباد

وطنز پایگاه شعر و ترانه طنز

@vatanz_ir

 

کارم چو زلف یار پریشان و درهمست

کارم چو زلف یار پریشان و درهمست

پشتم به سان ابروی دلدار پرخمست

غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت

این شادی کسی که در این دور خرمست

تنها دل منست گرفتار در غمان

یا خود در این زمانه دل شادمان کمست

زین سان که می‌دهد دل من داد هر غمی

انصاف ملک عالم عشقش مسلمست

دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت

آیا چه جاست این که همه روزه با نمست

خواهی چو روز روشن دانی تو حال من

از تیره شب بپرس که او نیز محرمست

ای کاشکی میان منستی و دلبرم

پیوندی این چنین که میان من و غمست

سعدی

[مریم حیدرزاده]

شعر زیبایی درباره "ارث و میراث":

شعر زیبایی درباره "ارث و میراث":

پیرمردی صاحبِ مال و منال/

می‌گذشت از عمر او هشتاد سال/

با خودش گفتا که پیر و خسته‌ام/

شادم از عهدی که با خود بسته‌ام /

تا نمُردم هر چه دارم وانهم/

سهم فرزندان همین حالا دهم/

بچه‌ها را مطلع زین کار کرد/

پافشاری کرده و اصرار کرد/

سهم دخترها فلان از مال شد/

از پسرها باقی اموال شد/

پیرمرد فارغ شد از مال و منال/

پاک و طاهر شد ز دارائی و مال/

روزها بگذشت و روزی پیر مرد/

دید رفتار عروسش گشته سرد/

با تعرض نیش میزد بر پسر/

بودن بابای تو هست دردسر/

پیرمرد افسرده و غمگین شد/

سینه‌اش چون کوه غم سنگین شد/

لب فرو بست و برون شد از سرا/

تا نبیند آنچه دیده است بینوا/

رفت و در زد خانه‌ی دیگر پسر/

در گشودند تعارفات مختصر/

با کسی حرفی ز دلسردی نزد/

حرفی از مردی و نامردی نزد/

تا که دیگ معرفت آمد بجوش/

آنچه باید نشنود آمد بگوش/

جمله اولاد ذکورش بی‌صفت/

جملگی زن باره و بی‌معرفت /

دختران زین ماجراها بی خبر/

شاد و خرسند بودن از کار پدر/

کور سوئی در دل آن پیر بود/

چونکه امیدش به آن تدبیر بود/

رهسپار خانه داماد شد/

گفت دامادش دل ما شاد شد/

اشک خوشحالی به چشم دخترش/

مات و حیران بود نمی‌شد باورش/

دید دامادش بر او هست بی نظر/

ماندنش آنجا دگر هست درد سر/

او همی گوید که بابایت چرا/

لنگرش را پیچ کرده نزد ما/

ما که تنها وارث او نیستیم/

با حقوق مختصر کوه نیستیم/

خانه شد دوار در گِرد سرش/

چونکه تا این حد نمی‌شد باورش/

این چنین اندیشه‌اش بیدار شد/

موسم پیری رسید و خار شد/

عاقبت تدبیر خود را کار بست/

نقش یک گنجینه در افکار بست/

رفت در بازار صندوقی خرید/

آشنائی در رهش آمد پدید/

گفت چه داری اندر این گنجینه‌ات /

این چنین چسبانده‌ای در سینه‌ات /

گفت اگر گوشَت ز رازم کَر بود/

صندوقی مملو ز سیم و زر بود/

راز او افشا شد در سطح شهر/

بچه‌ها پیدا شدند آسیمه سر/

ای بقربان تو ای بابای من/

تو کجائی ای گل زیبای من/

خانه ما بی تو تاریک است و سرد/

تو چراغ خانه‌ای ای شیرمرد /

الغرض با التماس و احترام/

شد پذیرائی دگر هر صبح و شام/

لیکن از گنجینه‌اش غافل نبود/

هر کجا می‌رفت حملش می‌نمود/

جنگ و دعوائی سرش کردند بپا/

خانه بی بابا نباشد باصفا/

فکر و ذکر بچه‌ها گنجینه بود/

گنج واهی بود....دردِ سینه بود/

عاقبت، قالب تهی کرد پیرمرد/

رفت و شد آسوده از رفتار سرد/

باز کردند بچه‌ها گنجینه را/

صندوقی مملو ز درد سینه را/

شد نمایان استخوانِ دستِ خر/

نامه‌ای رویش بجای سیم و زر/

نامه را خواندند چنین بنوشته بود/

قصه عمری به آخر گشته بود/

زنده بر مال و منالت باش پیر/

تا نگردی همچو من خار و اسیر/