قصیدهی مدحیه
تقدیم به سالار طنز ایران زمین :
ابوالفضل_زرویی_نصرآباد
ساقی بده از آن می مشدیت سبویی
تا قایمکی تر کنم از باده گلویی
زآن می که کند زاویهی دید مرا باز
اعطا کندم پنجرهای رو به ویویی
کز خانه برون آیم و از خلق ببرّم
بالشت و تشک پهن کنم بر سر کویی
دیوانه شوم، چاک زنم ژیله و کت را
مستانه زنم چنگ به ریشی و به مویی
گر غرّشِ شیرانه ز من بنده نیاید
چون گربه اقلاً بزنم زیر میویی
[هرچند در این اوضاع از بهر «میو» هم
بایست که مخفی بشوی زیر پتویی]
در باغچهی شعر و سخن جنبی و جوشی
در مجلسِ سیگار و فلان گفتی و گویی
این طایفهی طنز چه بی پشت و پناهند
این سلسله بند است به بندی، نه، به مویی...
ساقی بده از آن می مشدی به حریفان
تا هریکی از گوشهای افتند به سویی
شاید که چو مولانا یک مرد برآید
دستی به سبوی می و دستی به کدویی
شاید که پدید آید یک ایرجِ دیگر
تا شعر بیابد نمکی، مزّه و بویی
شاید که وزد باز نسیمی ز شمالی
یا آنکه برون آید از این دخمه دخویی
این جمله محال است، بیا تا بنشینیم
با یاری و دودی و کتابی لب جویی
ساقی بنشین با من تا شعر بخوانیم
از شاعر فحل و خفن و نادرهگویی
آن فاضل برجسته و آن شاعر استاد
آن کز نمک و دود و سخن پر شده گویی
آن سروِ سبیلنده و آن ماهِ مهاندود
ترکیبِ تنومندی و پیراستهخویی
آن ابرِ کرم، بحرِ سخا، کانِ مروّت
آن معدنِ کمرویی و انبارِ نکویی
در فضل و هنر مثل گلی بین نواری
در صدق و صفا مثل پری روی ننویی
ماهی، جگری، باقلوایی، شکلاتی
کیکی، پفکی، شیربلالی، سمنویی
هر تار سبیلش که اسارتگهِ جانیست
صد بار زکی گفته به «زندان کچویی»
این وصف چه کس بود؟ اگر گفتی... آری
استاد بلافصل، ابوالفضل زرویی
باید بروم سر به سراپاش بمالم
پیدا نتوان کرد دگرباره چنویی
ای سروِ قدت برتر از آزادی و میلاد
ای گویِ لُپت نازتر از تازه هلویی
بی شوق تو بلبل نزند چهچهِ مشدی
بی عشق تو کفتر نکند بق ببقویی
هر مزّه که در پای سخنهای تو ریزم
بیمزّه چنان شلغم در جنب لبویی
در طنز شمایید فقط صاحبِ فتوا
ماها همه در مکتبتان مسألهگویی
[این صنعت اغراق نه خالیست ز واقع
ما چون تو نجستیم، شما نیز نجویی]
گر زآنکه قوافی نمیافتاد به تنگی
میشد که از این دست بگویی و بگویی
ای شاعر، از این بیش مشو مایهی تصدیع
قافیه نماندهست بهجز «تویی» و «رویی»
اینجاست که بایست ادسّر بسراییم:
ساقی بده از آن می مشدیت سبویی...
امید مهدی نژاد
وطنز پایگاه شعر و ترانه طنز
vatanz_ir

گفت: «با این مسیر آشنایم»
دست در دست پاییز
سرخوشانه پُکی زد به پیپش
گفت: «دیگر رهایم...»
محو شد در زمستان اندوه
آه...سالار بامعرفتهای عالم
آه...لبخندهایم
سوگسرود
تسلیت
ابوالفضل_زرویی_نصرآباد
ابوالفضل_زرویی
bolfozool
عاشقِ کبوتر بود !
می گفت پرنده ای "وفادار" تر از آن نیست .
رهایش که می کنی هرجا برود ،
خیالت راحت است که بر می گردد ...
فقط دو روز حواسش پرت شد ،
فقط دو روز فراموششان کرد ،
همه شان رفتند ،
همه شان گم شدند !
او دانه می ریخت اما دیر بود ،
هیچ کدامشان بر نگشتند !
مشکل اینجاست ؛
ما فراموش کرده ایم که هیچ تعهدی "یک طرفه" نیست !
وفادار ترین کبوتر هم ،
برایِ ماندنش ؛
دانه می خواهد ،
"توجه" می خواهد ،
"عشق" می خواهد ...
هیچ کبوتری ،
ناگزیر به ماندن نیست ...
هیچ کبوتری !!! .
nargesiiiaaa
خستهام، خسته؛ ز ِ دنیای ِ توأم - ایساقی !
خستگی؛ تابو توان بُرده، که گشتم یاغی
خستهام، غم پیِهم، داغ ردیفاست ردیف
یک روز - نشُد؛ رِسَد ..... نباشد داغی !
نامهی ِ اعمال ِ من؛ از همه رو، هست سیاه
روسیاه - میان ِ خلقی شدهام؛ چون زاغی !
ز ِ چه رو؛ مِکنت و مال است - برای ِ حُکما ؟
دیگران را نرسد؛ یک وَجَب هم - از باغی !؟
غم و اندوه شُده؛ کُلّ ِ حیات ِ همهمان
این همه؛ درد و بلا ... مینگری - قبراقی !؟
کاش - یا ربّ؛ کمی جای ِ شما - ما بودیم
مدّتی؛ جای ِ شما - مینشستیم؛ ای ساقی !
آن زمان؛ عشق - عسل بود، به کام ِ همگان
درد - کم بود و نمیبود؛ هجران و فراقی
گر ببینید؛ به یک چشم - تمام ِ خلقت
به تو سوگند - که هرگز نشود؛ کور اُجاقی
این همه ناله زدیم؛ کُنج ِ گلو مان خُشکید
باز هم؛ کم ز ِ فلسطینی و کمتر ز ِ عراقی !!
هیچ کلاغی نرود؛ باغ ِ ز ِ ما - بهترها !!
ز ِ مترسک نهراسد؛ در این باغ - کلاغی !
من؛ یاغیام و طاغیام و ..... الباقی !!
بنشین و ببین؛ کُفر، سرودم - ساقی !؟
در خلوت ِ خویش؛ شعر ِ مرا - باز بخوانید
ناحقّ گلهکردم؛ ز ِ من هیچمگیرید سراغی
با کمی چسب رَوَد؛ عکس ِ منِ زار، بهدیوار
بنوشتهبر آن؛ ما همهفانیو تو هستی باقی !
حسن_جهانچی
۲۶ بهمنماه - ۱۳۹۵
این شعر تقدیم به تمام متولدین
دهههای سی، چهل، پنجاه و شصت؛
من پُرم از خاطرات و قصههای کودکی
این که روباهی چگونه میفریبد زاغکی!
قصّهی افتادنِ دندانِ شیری از هُما
لاکپشت و تکّه چوب و فکرهای اُردکی!
قصّهی گاو حسن، دارا و سارا و امین
روزِ بارانی، کتابِ خیسِ کُبری طِفلکی!
تیلهبازی در حیاط و کوچه و فرشِ اتاق!
بر سرِ کبریت و سکه، یا که درب تَشتکی!
چای والفجر و سماور نفتیِ کُنجِ اتاق
مادرم هرگز نیاورد استکان بینعلبکی!
داستانِ نوک طلا با مخمل و مادربزرگ!
در دهی زیبا که زخمی گشته بچه لکلکی!
هاچ زنبور عَسل، نِل در فراق مادرش!
یادِ دوران اوشین و نقطههای برفکی!
هشت سال از دورهی شیرین امّا تلخِ ما
پر ز آژیرِ خطر با حملههای موشکی!
تا کجاها میبرد این خاطره امشب مرا
کاش میرفتم به آن دورانِ خوبم، دزدکی!
یاد آن دوره همیشه با من و در قلبٍ من
من به یاد و خاطراتت زندهام، ای کودکی!
gilasmilas