وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

نامه یعنی آنچه آدم می نویسد بهر یاری

نامه یعنی آنچه آدم می نویسد بهر یاری

گر که داری خوش به حالت گر نداری خب نداری

در میان نامه آدم چیزهایی می نویسد

چیزهای بی سر و ته غالبا هم استعاری

شخص عاشق در میان نامه بر حیثیت خود

حمله گاهی می کند آن هم به شکل انتحاری

از خودش می کاهد و بر یار می افزاید این سان:

من شبیه استکانم یار مانند قناری

من تلاطم گونه ای از ترجمانی ناشکیبم!

تو ولی لبریز از عطر فلان ماه بهاری

این چرندیات را تنها اگر باشی تو عاشق

می نویسی از ته دل کاملا هم اختیاری

البته این ها فقط یک نوع از نامه نگاری ست

هست بیش از ششصد و هفده مدل نامه نگاری

قبض آب و برق از انواع منفور است و ضمنا

نیست چیزی بدتر از نامه نگاری اداری

این که باید یک نفر یک نامه را امضا نماید

هفت خوانی پشت سر دارد بشر از آن فراری

لا اقل یک سال باید در پی امضا دویدن

وای از آن روزی که باشد کار آدم اضطراری

الغرض از نامه گقتن کار آسانی ست اما

از دو چشمت هست پیدا حوصله دیگر نداری

سعید طلایی

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir

 

(در گرانی مرغ!)

(در گرانی مرغ!)

عمرِ  دلِ خود تباه نتوانم کرد

در حقّ  وی اشتباه نتوانم کرد

با قلب ضعیف خویش ای مرغ عزیز!

بر قیمت تو نگاه نتوانم کرد!

ای مرغ، گران شدی به ما بد کردی

بر سفرۀ ما جفای بی‌حد کردی

گفتم برسی و سد کنی جوع مرا

راه نفس مرا ولی سد کردی!

ای مرغ، به خواب دیدمت ارزانی

در داخل سفره، بنده را مهمانی

امّا وقتی ز خواب بیدار شدم

دیدم که گران، چو خواب مسئولانی!

تا بگذرد از مرغ ،عتابش کردم

آگه ز مسیرِ ناصوابش کردم

این مرغِ خیال، بسکه با مرغ پرید

یکشب بَدَل از مرغ، کبابش کردم!

با سفرۀ شاعران شدی بیگانه

نرخ تو کجا و مبلغ یارانه!

دیگر چه نشان از تو در این کاشانه

ای مرغ چو سیمرغ شدی افسانه!

رفتم به در مغازۀ مرغ فروش

از قیمت مرغ، جانم آمد به خروش

صاحبْ دکّان گفت:«نزن اینهمه جوش

وقتی همه‌چی گران شده، این هم روش!»

ای مرغ ، که دوش دیدمت شکل کباب

بیتاب به سوی تو دویدم به شتاب

می خواستم از بالِ تو گازی بزنم

از دردِ سرانگشت پریدم از خواب!

دیوانه شد و به سیم آخر زد و رفت

نامرد(!) به ما ز پشت خنجر زد و رفت

پرواز بلد نبود، امّا دیدیم

مرغ از سرِ سفره‌مان شبی پر زد و رفت!

بوالفضول_الشعرا

رباعی رباعی_طنز

واژه_در_دست_تعمیر

سعید_سلیمان_پور

bolfozool

 

شعری بسیار زیبا و پرمعنا با تمام حروف الفبا برای خدا

شعری بسیار زیبا و پرمعنا با تمام حروف الفبا برای خدا

(ا) الا یا ایها الاول به نامت ابتدا کردم

(ب) برای عاشقی کردن به نامت اقتدا کردم

(پ) پشیمانم پریشانم که بر خالق جفا کردم

(ت) توکل بر شما کردم بسویت التجا کردم

(ث) ثنا کردم دعا کردم صفا کردم

(ج) جوانی را خطا کردم زمهرت امتناع کردم

(چ) چرایش را نمیدانم ببخشا که خطا کردم

(ح) حصارم شد گناهانی که آنجا در خفا کردم

(خ) خداوندا تو میدانی سر غفلت چه هاکردم

(د) دلم پر مهر تو اما چه بی پروا گناه کردم

(ذ) ذلالم داده ای اکنون که بر تو اقتدا کردم

(ر) رهت گم کرده بودم من که گفتم اشتباه کردم

(ز) زبانم قاصر از مدح و کمی با حق صفاکردم

(س) سرم شوریده میخواهی سرم از تن جدا کردم

(ش) شدی شافی برای دل تقاضای شفا کردم

(ص) صدا کردی که ادعونی خدایا من صدا کردم

(ض) ضعیف و ناتوانم من به در گاهت ندا کردم

(ط) طلسم از دل شکستم من که جادو بی بها کرد

(ظ) ظلمت نفس اماره که شکوه بر صبا کردم

(ع) علیمی عالمی بر من ببخشا که خطا کردم

(غ) غمی غمگین به دل دارم که نجوا با خدا کردم

(ف) فقیرم بر سر کویت غنی را من صدا کردم

(ق) قلم را من به قرآن کریمت مقتدا کردم

(ک) کتابت ساقی دلها قرائت والضحی کردم

(گ) گرم از درگهت رانی نمی رنجم خطا کردم

(ل) لبم خاموش و دل را با تکاثر آشنا کردم

(م) مرا سوی خود آوردی از این رو من صفا کردم

(ن) نرانی از درگهت یا رب که الله راصدا کردم

(و) ولی را من تو می دانم تورا هم مقتدا کردم

(ه) همین شعرم به درگاهت قبول افتد دلم را مبتلا کردم

(ی) یکی عبد گنهکارم اگرعفوم کنی یارب غزل را انتها کردم

زندگی زیباست..

خانم بلوحق

gilasmilas

گفتند_که_امضای_کری_تضمین_است

گفتند_که_امضای_کری_تضمین_است

«بی شک»،« به درستی که»،« همانا»، «این است»

الحق که دوای کودک برجام و

تسکین هزار درد بی تسکین است

برجام اگر خورد زمین آه مکش

"جان" همچو طبیب بر سر بالین است

یک وقت نگویی که کری نامرد است

او بین هزار نقطه‌چین، گلچین است

با شادی ما، شاد و خوش و سرمست است

از قیمت قبض آب ما غمگین است

چون مرد همیشه پای قولش بوده

امضای ضمانت «وی» از «دیرین» است

ناگاه میان شعر ما هاتف غیب

گفتا که نگو داداش! کجا تضمین است؟

بنگر که چطور جویده آن کاغذ را

آن زرد که از قسمت مُخ شیرین است

آن دلقک شنگول مشنگ انگاری

استاد لرل هاردی و مستر بین است

حالا خود پاستور و بهارستان هم

آیینه‌ی عبرتی به هر خوش بین است

امیرحسین کمال زارع

وطنز پایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir

یک‌باره رسیدی؛ بی‌کلام و صدا و سلام

یک‌باره رسیدی؛  بی‌کلام و  صدا و  سلام

با بغض که آمدی، گفتم؛ روزگار ِمان حرام

عُمر ِ تو گذشت، برو - خدا، نگهدار ِ تو باد

اوضاع ِ خودت  شکر؛  که گردیده - به‌کام

مثلِ چنگیز؛ قتلِ عام، کردی و رفتی پائیز

ما - مانده و خیل ِ کُشتگان، ز ِ غُصّه لبریز

هر موقع  آمدی؛ حضرت ِ پائیز،  فتنه شُد

با این‌همه  -  بین ِ  خلق؛  تو  هستی عزیز

کار ِ  تو  شده است؛  خانه  خرابی -  پائیز

زیبائی ِ  رنگین ِ تو  گشته؛  سرابی -  پائیز

پُر ... بیم  و  هراس  و  اضطرابی -  پائیز

چون؛  زهر ِ  هلاهلی، گاه؛  شرابی -  پائیز

خدا؛ پشت و پناهت -  ای عروس ِ فصول

اصلاح؛  نخواهی شُد ...  دوری  ز ِ اصول !!

شادی و نشاط -  خوشی،  که در ماها بود

با اُمید و تدبیر ِ تو  پائیز؛  گشت - وصول !!

چون؛ آدم ِ نو بلوغ -  گمان کرد، شُده مرد !

دل‌بسته‌ی ِ تو شدیم، که ‌صورت شده زرد !

درد، از ماست چُنین؛  عقل -  مغلوبْ شده

نادانی و یک دیده‌ی ِ کور است،  شده درد !

از رویِ هوس؛ آشفته‌ی ِ رنگ ِ پائیز شدیم !

گشتیم؛ گرفتار و اسیر ِ چنگ ِ پائیز شدیم

صد ها  -   هزاران  بار؛   لنگ ِ پائیز شدیم

چیزی نگذشته - ببین؛ دلتنگ ِ پائیز شدیم !

حسن_جهانچی

۲ دی‌ماه -  نود و هفت