وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

قبل‌از شکنجه - لب‌هایِ خود را، وا نمود و گفت؛

قبل‌از شکنجه - لب‌هایِ خود را، وا نمود و گفت؛

هر چه به خاطر داشت - از بود و، نبود و گفت؛

مانده بود - هر چه، که بر‌ روی ِ دل ِ وا مانده‌اش

با زخم و دلی پُر درد، دهان ِ خود گشود و گفت؛

ده ساله بودم - خبر آمد پدر، در خون شناور شُد

پاشید - از هم زندگی، یکهو شُدیم نابود و گفت؛

بعدها که فهمیدیم -  پدر جان، از جنگلی‌ها بود

بابا بزرگ - این حقیقت را، به ما فرمود و گفت؛

بابا برایِ حقّ ِآزادی، آواره‌شُد در کوه‌و در جنگل

توی ِ دل ِ جنگل - بسی بی‌راه‌ ِها، پیمود و گفت؛

بعد ِ  پدر -  بیچاره  مادر،  یک ‌تنه -  تنهای ِ تنها

بار ِ  تمام ِ زندگانی - روی ِ دوشش، بود و گفت؛

مادر  تلف شُد -  بعد ِ  پدر جان،  مادرم  دقّ کرد

گوش ِ مُفتّش می‌شنید، او نیز می‌افزود و گفت؛

ما  -  با  عذاب  و  رنج  و  محنت،  قد کشیدیم

در دامان ِ جنگل - کوه و دریا، سپیدرود و گفت؛

روزی  رسید -  من  هم،  صاحب ِ  فرزند گشتم

امّا -  زبانم  سُرخ  و  در  نقد،  زهر آلود و گفت؛

زندان،  ساواک  -  بازداشت‌ها،   پُشت ِ  سر ِ هم

راه ِ نفس - بر اهل ِ خانه‌، گردید مسدود و گفت؛

اندوه و  ماتم  بود -  مملکت،  لبریز ِ از غم بود

گوئی خدا  -  ابیات ِ  غم را،  می‌سرود و گفت؛

با همّت ِ مردم - شاه رفت از کشور، انقلاب آمد

وضع ِ  وطن -  شاید  رَوَد، رو به‌  بهبود و گفت؛

من با پسرها - در باغ‌و شالی‌زار، امّا پی ِ قدرت:

از داوود-محمود، تا فردی چُنان مسعود و گفت؛

چشم ِ طمع داشت اجنبی - دائم، پی ِ این خاک

ایمن نبود -  از چشمْ  زخم ِ  هر حسود و گفت؛

شُد  جنگ ِ  تحمیلی -  منم،  یک  پیر ِ  درمانده

امّا پسرها عاشقانه - رفتند، ره ِ مقصود و گفت؛

روزی تلفن زنگ زد - همسرم، برداشت گوشی را

دیدم -  نشست و صورتش،  گشت کبود و گفت؛

گفتند فرزندت شهادت‌شُد نصیبش - قلباً خمیدم

امّا به‌ظاهر راضی‌ام - شکر ِخدا، خشنود و گفت؛

آن یکی - یک‌دست‌و پایش داد، هم شیمیائی شُد

روزی - خبر آمد، آخری‌ هم  گشته مفقود و گفت؛

با  خون ِ دل -  این‌   سرزمین را،  حفظ  کردیم

با شهادت  -  با حماسه،  الطاف ِ  معبود و گفت؛

ما ... عقب اُفتاده‌ایم - از  کُلّ ِ دنیا، سال‌هاست

سقوط کردیم همیشه - پس کو صعود و؟ گفت؛

تباهی و تورّم - باز بی‌کاری، باز هم  ظلم و ستم

چپاول -  باز هم  یک اقتصاد ِ بد، رکود و گفت؛

خسته‌ام ای‌بازجو - از جور و زور و زر، از تزویر

خسته‌ام -  از بی‌رمق  شهر ِ ،  پُر  ز ِ دود و گفت؛

تمامش- اعترافات ِمن ِخسته، کُلّ َش شکنجه‌بود

شکنجه -  نبود  این‌ها اگر، پس چه بود و؟ گفت؛

بازجو !!  در من ِ  پیر ِ  شکسته - ترس می‌بینی؟

پیرم ‌امّا - خم‌ نخواهم‌شُد به‌پیشت، بی‌وجود و -

سکوت .... دگر - چیزی نگفت !!

حسن_جهانچی

۲۵ دی‌ماه - ۱۳۹۷

HasanJahanchi

بخشی از شعرِ بازگشت

بخشی از شعرِ بازگشت

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره غبار الود

نگهم بیشتر ز من می تاخت

بر لبانم سلام گرمی بود

شهر جوشان درون کوره ظهر

کوچه می سوخت در تب خورشید

پای من روی سنگفرش خموش

پیش می رفت و سخت می لرزید

خانه ها رنگ دیگری بودند

گرد الوده تیره و دلگیر

چهره ها  در میان چادرها

همچو ارواح پای در زنجیر

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره غبار الود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ

شهر من گور ارزویم بود

فروغ_فرخزاد

foroghfarokhzad

هم مسجدو هم کعبه وهم قبله بهانه است

هم مسجدو هم کعبه وهم قبله بهانه است

دقت  بکنی  نور  خدا   داخل  خانه  است

در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟

اول  تو  ببین  قلب  کسی  را  نشکستی؟

اینگونه   چرا   در   پی  اثبات   خداییم؟

همسایه ی ما  گشنه  و ما سیر  بخوابیم

در خلقت  ما راز  و معمای  خدا  چیست؟

انسان خودش آیینه یک کعبه مگر نیست؟

برخیز و کمی  کعبه ی  آمال  خودت  باش

چنگی  به  نقابت  بزن  و مال خودت باش

تصویر خدا پشت همین کهنه  نقاب  است

تصویرخداواضح وچشمان توخواب است

شاید که بتی در وسط  ذهن من و توست

باید  بت  خود ، با  نم  باران  خدا  شست

گویی که خدا در  بدن  و در  تنمان  هست

نزدیکترازخون و رگ گردنمان هست...

من به مردی وفا نمودم و او

من به مردی وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و امیدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که می گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم بجامش کرد

اگر از شهد آتشین لب من

جرعه ای نوش کرد و شد سرمست

حسرتم نیست زآنکه این لب را

بوسه های نداده بسیار است

باز هم در نگاه خاموشم

قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه های نهفته ای دارم...

او که از من برید و ترکم کرد

پس چرا پس نداد آن دل را

وای بر من که مفت بخشیدم

دل آشفته حال غافل را

فروغ_فرخزاد

اسیر

foroghfarokhzad

 

غربت امام مهدی (عج)

غربت امام مهدی (عج)

به نام رب مهدی لب گشایم

سرود غیبتش را می سرایم

سخن از غربت مهدی زهراست

سخن از بی وفایی من و ماست

غم مهدی غمی جانکاه باشد

از آن کمتر کسی آگاه باشد

کجا یوسف ، چنین زندان کشیده؟

کجا یعقوب ، این هجران کشیده ؟

هزار و یکصد و هفتاد سال است

که می داند که، مولا در چه حال است؟

فدای غربتش ، یاور ندارد

به این غربت کسی باور ندارد

به غیبت سوز و اشک و آه دارد

چو جد خویش سر در چاه دارد

تو گویی خار در چشمش نشسته

دلش از غفلت شیعه شکسته

قسم بر صورت زهرا که نیلی ست

به رخساری که آزرده ز سیلی ست

در این غم اشک آل الله جاریست

حدیث قرن ها چشم انتظاریست

به مهدی عرصه عالم چو تنگ است

چنین غفلت برای شیعه ننگ است

همه کردیم مهدی را فراموش

رسد هل من معین همواره بر گوش

به سینه سوز هجرانش نداریم

خبر از اشک چشمانش نداریم

ولی اندوه او بر ما گران است

دعا گوی تمام شیعیان است

بیا هجرت کنیم اینک به سویش

رویم العفو گویان رو به سویش

ز رنج غربتش یادی نمائیم

امام خویش را یاری نمائیم

بیا زهرای اطهر شاد سازیم

ز زندان یوسفش آزاد سازیم

الّلهُمَّـ عَجِّل‌لِوَلیِّڪالفَرَج

نسیم وحی

nasimevahy

اَللّهُــمَّ عَجـِّـل لِوَلیِّــکَ الفَــــرج