صلی الله علیک یافاطمه الزهرا
با خود تصور کن که حیدر خانه باشد
زهرای هجده ساله هم در خانه باشد
غم را بیاور در دو سوی روضه ، بگذار
این سر اگر کوچه است آن سر خانه باشد
با بال زخمی پر زدن سخت است وقتی
آتش در اطراف کبوتر خانه باشد
باور ندارم در بسوزد بین آتش
تا بضعه ی جان پیمبر خانه باشد
فهمیدن این روضه مشکل نیست وقتی
یک مادر بیمار در هر خانه باشد
باران نمی بارد ، چگونه فکر کردی
جز دود ، ابرِ دیگری بر خانه باشد
دق می کند حیدر پس از زهرا در این بیت
حق می دهم مِن بعد کمتر خانه باشد
محسن ناصحی
روزی برسد سر برود دار نباشد
فرمانده خودش باشد و سردار نباشد
قطعا به علی پشت کند کوفه شبی که
در ما ادب میثم تمار نباشد
قرآن سر نی می رود آن روز که در جنگ
فریاد کند حیدر و عمار نباشد
"مردم دو گروهند " زبیرند و بُریرند
این وقت خطر ، باشد و آن ، یار نباشد
برخیز و بیا آمده یوسف سرِ بازار
عیب است در این شهر خریدار نباشد
در کوفه چه بسیار به یک سکه بریدند
در کرببلا صحبت دینار نباشد
ظلم آمده در می زند این خانه ی مولاست
زهرا پسِ در کاش که اینبار نباشد
بگذار ابوذر شده باشیم ، چه بهتر
نام من و تو سر خطِ اخبار نباشد
فرمانده خودش مانده خدایا نپسندی
در جامعه دیگر اولی الابصار نباشد
شاعر:
محسن_ناصحی
شعر_شب
بگو که برف ببارد...
سپردهام دل خود را به نمنم باران
به برگهای درختان و لطف جوباران
گره زدم دل خود را به بوی گیسوی بید
که تاب میخورد و شعر میتراود از آن
رسیده آنچه رسیدهست و مثل یک پیچک
تنیده بر تنم و میبرد مرا آسان
من از سیاهی مطلق به صبح میغلتم
به خویش میکِشدم شب به عشوهای پنهان
دوباره از بغل شب به روز میغلتم
نسیم میبردم مثل شاخهای عریان
بگو که برف ببارد خوشم به این سرما
که وعده میدهد آنک به بوسهای سوزان
بگو که برف ببارد که من دلم گرم است
مرا به مهر صدا کرده تا بگویم: جان!
دلم چو قاصدکی میرود سپید و سبک
به سوی او و به او گیر میکند!... پایان!
عاطفه_طیه
زندگی همین است
یا باید خودت را با سعادت های
زودیاب و معمول مثل بچه و شوهر و خانواده،
گول بزنی یا با سعادت های دیریاب و غیرمعمول،
مثل شعر و سینما و هنر و از این چبزها !
اما به هرحال
همیشه تنها هستی و تنهایی تو را میخورد
و خورد می کند ،
من قیافه ام خیلی شکسته شده
و موهایم سفید شده و فکر آینده خفهام میکند.
ولی
بگذریم ...
بگذریم ...
فروغ_فرخزاد
"از نامههای فروغ به ابراهیم گلستان سال ۱۳۴۴"
foroghfarokhzad
تعجب می کند یارم ز رفتاری که من دارم
تصور می کند دیوانه ام یاری که من دارم
نه او، هر کس دگر باشد تعجب می کند طبعاً
ز رفتار عجیب و نابهنجاری که من دارم
همه گویند رفتارم عجیب و نابهنجار است
و گاهی مایه شرم است اطواری که من دارم
خودم یکبار رفتار خودم را بررسی کردم
ولی دیدم که معقول است رفتاری که من دارم
و دیشب دست آخر گفتمش با صد زبان بازی:
خودت -یارا!- مرض داری و پنداری که من دارم
همیشه فکر می کردی که من از خویش شک دارم
کنون دیدی بی علت نیست اصراری که من دارم؟
چه خواهی گفت اگر روزی درآری سر ز افکارم؟
که رفتارم شده مشتق ز افکاری که من دارم
کسی دیگر مرا کی می تواند کنترل کردن؟
نباشد دست کس -غیر تو- افساری که من دارم
برایم آبرو نگذاشتی، بی آبرو! شرمی
کنون نقل محافلهاست آماری که من دارم
نه پولم می دهد، نه احترامم پاس می دارد
طلبکار است خود گویی بدهکاری که من دارم
تمام سالمندان از پرستار جوان گویند
ولی صد سال سن دارد پرستاری که من دارم!
امید مهدی نژاد
پایگاه شعر و ترانه طنز
vatanz_ir