میزند حرف دلش را پشت سر
آدم خوبیست! اما پشت سر،
میشود وحشی و بی فرهنگ و بد
می کند تغییر در جا! پشت سر
رو به رو هرگز نخواهد شد تمام
مشکلاتش میرسد تا … پشت سر
از جهات ِ مختلف در زندگی
لوطی و مرد است! الا پشت سر
موضعاش شفاف باشد پیشِ رو
هست سر تا پا معما پشتِ سر
هر کسی این جا به نوعی میخورد،
نان خود را … از جلو یا پشت سر!
«یوسفی» دیدم که غیبت میکند
نزد بابای «زلیخا» پشت سر
میزند زیر آب مادر را پسر،
تازگیها پیش بابا پشت سر
هست آقاهای بالاسر زیاد
منتها کم هست آقا پشت سر!
با اجازه میروم خیلی یواش
تا ببینم چیست آیا پشت سر؟!
راشد انصاری
وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز
vatanz_ir

انتظار
فتنهها بر پاست برگرد ای عزیز فاطمه
مادرت تنهاست برگرد ای عزیز فاطمه
پشت در جمعند اصحاب سقیفه وای من
شعلهها بر پاست برگرد ای عزیز فاطمه
پشت در زهرا صدایت کرد مهدیجان بیا
منتظر زهراست برگرد ای عزیز فاطمه
نذرگل نرجس صلوات
التماس دعای فرج
ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم
زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم
وجدی نه که در گرد خرابات برآییم
نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه که گوییم کجاییم
حلاج وشانیم که از دار نترسیم
مجنون صفتانیم که در عشق خداییم
ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست
گر سر برود سر تو با کس نگشاییم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم
دریاب دل شمس خدا مفتخر تبریز
رحم آر که ما سوختهی داغ خداییم.
کاسه آبی را به پشتم،مادرم پاشیدو رفت
تا که برگردم شنیدم ،از غمم نالیدو رفت
دیده بودم خواب مادر را شب میلاد من
لحظه ای آمد کنارم،صورتم بوسیدو رفت
مادرم چندین بهاراست،ازکنارم رفته است
مثل مامور از بهشت،آمد مرا زایید و رفت
قوم وخویشانم مکرر، این خبر را میدهند
مادرت درخواب ما،حال توراپرسیدورفت
من به قربانت ،که هرجا رفته ای یاد منی
یادتو هرنیمه شب،روی مرا پوشیدورفت
شعرزیبایی به عشقش گفته بودم که ندید
آمد او اما شبی بر شعر من بالید و رفت
مادرم رفته ولی،در خاطراتم مانده است
روز مادر،چشم او ،آمد بمن خندیدو رفت
تقدیم به مادرانی که بار سفربستن و رفتن
امام زمان اروحنافداه
حضرت فاطمه سلام الله علیها
هر پسر وقتی کمی احساس غربت میکند
می رود با مادرش یک گوشه خلوت میکند
لحظه هایی را گریزان از هجوم درد ها
درپناه دست مادر استراحت میکند
این پسر از نسل حیدرهم نباشد بازهم
غیرتش را صحبت از ناموس، اذیت میکند
باخودت حالا تصور کن که مهدی باشی و
لشکری دارد به ناموست جسارت میکند
مادرت را پیش چشمت میزنند و هر کسی
میرسد از راه در این حمله شرکت میکند
درد میپیچد بجانت تا ببینی مادرت
میگذارد دست برپهلوش وحرکت میکند
زخم بازو آنقدر از پا درش آورده که
کارهای ساده اش راهم به زحمت میکند
باورش سختست اما دیده ام با چشم خود
در جوانی مادر از تابوت صحبت میکند
عالیه رجبی