(مناظرۀ پژو و پراید!)
-با رخصت از پروین اعتصامی!-
«پژو» یک روز طعنه زد به «پراید»
که تو مسکین چقدر یابویی!
با چنین شکلِ ضایعی بالله
بیجهت توی برزن و کویی
رنگ لیمویی مرا بنگر
ای که تیره، شبیه هندویی
من تمیزم ولی تو ماه به ماه
مطلقاً دست و رو نمیشویی
بچه میترسد؛ آنطرفتر رو!
که به هیئت شبیه لولویی
من نه خودرو،گُلم، سَمنبویم
تو نه خودرو، گیاه خودرویی!
من به پاریس بودهام چندی
زیر پای «چهاردهم لویی»(!)
روی «باسکول» بیا،بپر،بینم!
رویهم رفته چند کیلویی؟!
در تو آهن به کار رفته ولی
نازکی عین برگ کاهویی!
صاحبت با تو گر به جایی خورد
سهم الارث ورثّۀ اویی!
از «پژو» چون چنین شنید «پراید»
گفت:ای دوست!چِرت میگویی
بنده گیرم به قول تو یابو،
تو گمان کردهای که آهویی؟!
«خویشتن، بی سبب بزرگ مکن
تو هم از ساکنان این کویی!»
انتقادی اگر ز من داری
مطرحش کن،ولی به نیکویی
زیر این آسمان مینایی
ای خوشا فکر و ذکر مینویی
خویشتن را بسوز و راحت شو
بیعلاج است آتشینخویی
بخت باید تو را نه آپشن و تیپ
ای که در بندِ چشم و ابرویی
بخت ماشین اگر سپید بُوَد
خواه بِژ باش، خواه لیمویی!
ارج و قربم کنون ز تو بیش است
زانجهت در پی هیاهویی
خوار بودم ولی عزیز شدم
کرد دوران ز بنده دلجویی
قیمت من کنون رسیده به بیست 1
این منم من، «پراید» جادویی!
توی بنگاه پیش هم بودیم
غَرّه بودی به خوش بر و رویی
بنده رفتم فروش و یکماه است
توی دپرس،هنوز آن توُیی!!
سعید_سلیمان_پور
1. این شعر در دوم اسفند 91 در روزنامه فقید «تهران امروز» چاپ شده بود، وقتی که قیمت پراید به 20 میلیون رسیده بود!
حکماً اگر پراید این روزها را می دید -که قیمتش به ۴۷ میلیون(!) رسیده است!- دهن به دهن شدن با پژو را کسر شأن خود میدانست!
bolfozool
مش فرج کارمند و شب اول قبر
چند قدم پایین تر از نهر کرج
زیر ماشین رفت و له شد مش فرج
زد از این دنیای پر زحمت به چاک
غسل دادند و سپردندش به خاک
طبق معمول آمد آنجا دو مَلَک
با مداد و کاغذ و چوب و فلک
گفت با آن بینوا از روی خشم
هر چه میگویم بگو... گفتا بچشم
گفت شغلت چیست؟ گفتا کارمند
ساکن تهران ولی اهل مرند
گفت برگو تا چه داری سور و سات
از نماز و روزه و خمس و زکات
یک به یک نام همه پیغمبران
بی غلط بشمر که باشی در امان
حج واجب گر بجا آورده ای
پول آن را از کجا آورده ای؟
نامه ی اعمال گر باشد سیاه
می کنم من روزگارت را تباه
مش فرج از جا کمی جنبید و گفت
کم به گوش من فرو کن حرف مفت
من کجا وقت عبادت داشتم؟
کی مجال قرب و طاعت داشتم؟
نصف عمرم در اداره شد تلف
نصف آنهم شد تلف در توی صف
از برای روغن و صابون و نفت
آبرویم در میان خلق رفت!
دایما آنجا من شوریده بخت
می زدم در زیر کفشم نیم تخت
در اطاقی خیس منزل داشتم
فکر صاحبخانه در دل داشتم
روزه گر سی روز بوده برقرار
من تمام عمر بودم روزه دار
این مرا برنامه ی هر روزه بود
کی دگر وقت نماز و روزه بود
مرحمت فرما بیا روی زمین
چند روزی همچو ما شو خوش نشین
تا فراموشت شود لطف خدا
می شوی اهل جهنم مثل ما
گر تو می بودی به جای این حقیر
کفر می گفتی دمادم ای نکیر
مش فرج زین حرفها بسیار گفت
گفت و گفت و گفت و گفت و گفت
نامه ای داد و فرستادش بهشت
در میان نامه این مطلب نوشت
حامل این نامه قبل از مرگ خویش
سوخته در بین آتش پیش پیش
Ali * Mojdehi
سهل است که اُستان بکنی، یکشبه ده را
با آتش کبریت، کنی آب، زره را
از پیچ و خم گردنۀ پر مِه حیران
با بادبزن محو کنی تودۀ مه را
کاری کنی از قحط بزه، قشر بزهکار
یک عمر بگردند و نیابند بزه را
آنگونه شود عدل فراگیر که مردم
از هم نشناسند پس از این که و مه را
یا طبق یکی از نسخ خطی نایاب
از هم نشناسند پس از این مه و که را
با تیر و کمان آرش اگر زنده شود باز
جرئت نکند لمس کند مرکز زه را
طوری بشود فخر کند دانش امروز
بشکافی اگر جای اتم هستۀ به را
از گوجه به رب میرسد آدم نه به انگور
در دیگ بجوشاند اگر گوجۀ له را
از قفل گذشتیم-بماند-که نشد باز
حاشا که کلید تو کند باز گره را
ناصر فیض
وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز
vatanz_ir
آمدی - تا کودتا برپا نمائی، سخت بود
رأیها؛ دیدی، برابر گشته با - مقدار ِ سود
کودتا؛ تنها - دشوار است، برادر جان ِ من
عاشقِ "رشت"یو میدانیم؛ باید این ستود
با متانت - از حقایق؛ پرده را برداشتی
دیدی امّا؛ پا فراتر رفته از - حدّ و حدود !
درد؛ پُشت ِ درد - سنگ؛ پی در پی رسید !
از همان وقتی؛ به شورا، نمودید - ورود
گفتهای تو بارها؛ "ایرشت - شهرِ خستهام" !
خستگیِ شهر ِ خسته؛ سخت میباید زدود !
ما که میدانیم؛ برایِ "شهر ِ باران"ها نداری
آرزوئی؛ غیر ِ آبادیو سبزیو شادیو صعود
رشتوندان؛ با دلِ و جان، رأی دادند به تو
لطف ِ یزدان؛ درب ِ شورا را برای ِ تو گشود
در زمانی که به اصلاحات؛ پُشت ِ پا زدند
روی ِ آرمانهای ِ اصلاحات؛ ماندی باوجود
در میان ِ جمع ِ شورا - در پیِ اصلاح نباش
بارها با دوستان، گشتیم؛ امّا حیف - نبود !!
رو سپیدی تو - بدانند؛ افتخار ِ نسل ِ مائی
"ژنرال" ها؛ به یقین - روی ِشان باشد کبود !
دور باد - از تو؛ گزند ِ روزگار ِ بد سرشت
دور باد؛ چشم ِ بلا خیز ِ بخیل و هر حسود
افتخار ِ - نسل ِ سوّمهای ِ گیلان؛ #ذاکری
رادمرد ِ شهر ِ رشت؛ بر تو #بهراد - درود
حسن_جهانچی
۲۵ بهمنماه - ۱۳۹۷
دکتر_بهراد_ذاکری
پزشک_مردمی
جوان_سبز_اصلاحطلب
شورای_شهر_رشت
HasanJahanchi
حضرت_ام_البنین
می سوخت و در سینه اهی شعله ور داشت
از بعد زهرا حال و روزی خون جگر داشت
با دیدن چشمان حیدر گریه می کرد
از غصه های هر شب و روزش خبر داشت
جان ها فدای انکه به طفلان زهرا
از هر کس دیگر ارادت بیشتر داشت
نذر حسینش کرده بود هر بچه اش را
ان مادری که دامنش قرص قمر داشت
زینب همه عشقش ۰ دگر دختر نمی خواست
اما دلش می خواست بیش ازاین پسر داشت
جان ها به قربان و فدای مادری که
روزی رزق سفره اش خیلی ثمر داشت
سنگ مزار خاکی و بی سایبانش
ایکاش زائر نه فقط یک رهگذر داشت
ام البنین امد به استقبال زینب
زینب برایش مشک پاره با سپر داشت
بعد از حسین ام البنین ام البکاء شد
بعد از حسین چشمان بارانی و تر داشت...
شاعر :
مهدی_شریف_زاده
اشعار ناب آئینے
shere_aeini