شیدائی
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
از خدا میطلبم صحبت روشن رایی
کردهام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
جویها بستهام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام میام نیست به کس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت
بر در میکدهای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی
دیوان حافظ غزل شماره 490
دیدم امروز که از عطر شما بوی بهاران آمد
آه یک شهر؛ که با دیده ی گریان آمد
همه بالجمله زن و مرد به سر؛ سینه زنان
همه گفتند که امروزنسیم خوش یاران آمد
همه بودند زن و مرد و همه پیر و جوان
مادری دست عصا با غم هجران آمد
رفت بالا علم و پرچم و بیرق امروز
بخدا بار دگر؛ زمزمه و بوی شهیدان آمد
پیکری کوچک و تابوت ولی بود بزرگ
گو که بر اهل زمین؛ ماه درخشان آمد
سینه ها سخت؛همه زخمی و پر ناله و آه
آخر امروز دو گمنام به گیلان آمد
شهر در غربت خود داشت هوائی دیگر
دید از خطه ی خون ؛ پیکر یاران آمد
آخرین ماه زمستان که رسید؛ شهر خزید
با شهیدان وطن؛ فصل بهاران آمد
کوله بار غم ما رفت ؛ ولی دل زخمی ایست
با دو گل؛ زخم مرا ؛ مرهم درمان آمد
نوحه میخواند کسی خون ز دلم جاری بود
او که می گفت که از دشت بلا جان آمد
نوحه ی کرب و بلا خواند؛ همه سینه زدند
که دگر بار مرا ؛ یاد رفیقان آمد
رفت دل کرب و بلا ؛ یاد بدن های غریب
اشک جاری ز دلم ؛ راوی دوران آمد
باز من ماندم و دنیای غم و آه و "غریب"
اشک از دیده سرازیر؛ چو باران آمد
(بمناسبت خاکسپاری شهیدان گمنام امروز در حوزه امیرالمومنین رشت)
۹۷/۱۲/۱۹ پورعیسی
یا رب از زهر جفا سوخت ز پا تا به سرم
شعله با ناله بر آید همه دم از جگرم
جز تو ای خالق دادار کسی نیست گواه
که چه آورده جفای متوکل به سرم
می دوانید پیاده به پی خویش مرا
گرد ره ریخت بسی بر رخ همچون قمرم
آن شبی را که مرا خواند سوی بزم شراب
گشت از شدت غم مرگ عیان در نظرم
خواست تا بر من مظلوم دهد جام شراب
شرم ننمود در آن لحظه ز جدّ و پدرم
زهر نوشیدم و راحت شدم از عمر ولی
ریخته خاک یتیمی به عُذار پسرم
با که این ظلم بگویم که به زندان بلا
قبر من کند عدو پیش دو چشمان ترم
هر زمان هست در این دار فنا مظلومی
حق گواه است که من از همه مظلوم ترم
امام هادی علیه السلام
ماه در آینه ی چشمِ تو خلوت می کرد
آسِمان زیر قدم هات طهارت می کرد
عرق شرم به پیشانی خورشید چه بود؟
پیش اجلال تو احساسِ حقارت می کرد
سَرِ سجاده ی عشقت دو سه نوبت در روز
جبرئیل آمده و عرض ارادت می کرد
به گدایت عَوَضِ سنگ طلا بخشیدی
دست هایت چه کریمانه کرامت می کرد
«ابن سِکّیت» شدن ها اثر چشم تو بود
دلِ نرمت همه را زود هدایت می کرد
با «غدیریه» امامت به سرانجام رسید
مُصحفت «جامعه» تکمیل رسالت می کرد
هر چه کردند نشد نور تو خاموش شود
مِهر تو بر همه ی شهر سرایت می کرد
متوکل به تماشای شرابت می برد
بس که بر اوج مقام تو حسادت می کرد
شعر خواندی و لبت گرم مذمت ها بود
کِی به لبهای ترک خورده جسارت می کرد
خبر از خیره شدن های به ناموس نبود
هر که در محضرتان بود،رعایت می کرد
سامرا شام نشد تا که ببینند همه
خیزران بر لب و دندان چه قیامت می کرد
هو یاعلی (ع)
مدح طوفانی و بی نظیر
امیرالمومنین علی(ع)
(قطره ای از دریا)
بسمِ ربِ الرِّسول ربِّ نبی
و پس از آن عَلیٌ الأَعلا
و سپس روی دفترم بافخر
مینویسم فقط علی مولا
مظهر برج انمایی و
شاهکار خدای منانی
طاهری و مطهر و شفاف
تو دقیقا شبیه قرآنی
چون گشودم کتاب قرآن را
دیدم آیات منجلی بودند
جزء در جزءُ کلّ احزابش
یک به یک مِدحت علی بودند
علما دربیان و تفسیری
ز حروف مقطع آوردند
و صِراطٌ عَلیُّ نُمسِکُهُ
عَلیٌ حق ؛ چنین ادا کردند
کل اشجار گر قلم گردند
آب دریا اگر شود جوهر
تا نویسند کل کاتبها
شمه ای از فضیلت حیدر
در هزاران کتاب و صد دفتر
وصف عین علی که جا نشده
کل عالم به مدح او اما
حق لام علی ادا نشده
ذکر نادعلی توست علی
که کندبنده را ز غم آزاد
و چه کس در رکوع بین نماز
چون تو انگشترش به سائل داد
زنگ درب بهشت ذکرتو و
بهترین اسم و افضل الاذکار
مردگان را حیات می بخشد
نام زیبات یکصد وده بار
آسمانها و نُه فلک نزدت
همگی احترام میکردند
انبیا ،اولیاءُ عِلِّیین
پیش پایت قیام میکردند
در زمین در زمان ز عرشُ فرش
و عوالم علی بود حاکم
سر در عرش حک نموده خدا
و یدالله فوق ایدیهم
وصف نام تورا چگونه کنم
عَجِزَ الواصِفون عن صفتک
که بشر قاصر است از وصفت
ما عرَفناکَ حق معرفتک
پدرِ آدمِ ابو البشری
پدرِخاک یا ابالاِربَه
حق پس از آفریدنت فرمود
فتبارک به خلقتت بَه بَه
پدر زینبی و ثارالله
جان فدای شکوفه ی یاست
کار صدها مسیح و موسی را
میکند دستهای عباست
پا نهادی به عالم امکان
دل اهل زمین هلاک تو شد
تو که بودی که بدو آمدنت
خانه ی کعبه سینه چاک تو شد
نه فقط بر زمینیانِ جهان
به سماواتیان امیری تو
ای شه لافتی بنی شوکت
شه نام آور غدیری تو
کوری چشمِ دشمنت مولا
درحدیثی نبی چنین فرمود
بافضیلت ترین عبادتها
ضربه ی تو به روز خندق بود
فاتحِ بدرُ خیبرُ اُحُدی
اسدالله شیر بی بدلی
تو امیری و شیر بی پروا
بر تو زیبنده است نام علی(ع)
تیز مانند ذولفقار دو دم
اِنحنای کمان ابرویت
لشکر و صدسپاه گردیدند
همه چیره ز زور و بازویت
عبدود،مرحب و هزاران یل
همچو کاهند درکف مشتت
تویی آن پهلوان که کنده شده
درب خیبر به ناز انگشتت
تو قدَر قدرتی و شیر افکن
که به گَردَت نمیرسد احدی
که نبی وقت رزم می گوید
اسدالله یاعلی مددی
تویی مقصود و مقصدم آری
عاشقت گر شدم هدف دارم
هوس بوسه از ضریح تو وُ
هوس چاییِ نجف دارم
مال و دارایی ام که چیزی نیست
ای تجلیِ عالم ِ ایجاد
خودمُ بچه ها و همسرمُ
پدرم و مادرم فدای تو باد
و بعید است از تو مولایم
دست رد روی سینه ام بزنی
لحظه مرگ بی قرارِ تو ام
ای که گفتی فَمَن یَمُت یَرَنی
حمل بر خود ستایی ام نشود
در برم ثروتی کلان دارم
شیعه ی حیدرم بدین منظور
سکه گردید کسبم و کارم
و چه دارد هر آن که درگیتی
حُبِّ حیدر میان قلبش نیست
بی ولایش به زیر صفر اما
باعلی نمره ی ولایم بیست
در ره عشق پاکتان مولا
سرِ سُرخَم رود ملالی نیست
آنکه منکر شده تورا قطعا
نطفه اش نطفه ی حلالی نیست
سخن این نیست قسمتم بشود
کز غلامان دخترت باشم
من کجا زیبنت کجا ای کاش
خاک نعلین قنبرت باشم
صدو ده خط نوشتم از مدحت
کم ما و کرامتت مولا
و کنون اذن و رخصتی بدهید
بنویسم ز مادرم
شاعرکربلایی مجید مرادزاده
علمدار کربلا