کعبه دل
چو مجنون گیرم از عاشقان نشانه ی کعبه
دل بشکسته را می برم به خانه ی کعبه
شکایت می برم از تو بر خدای خود
ز آن همه بلای تو تا رسد او به دردم
در آن آشفتگی با دلی شکسته تر گریه ها کنم
که در اشک خود غرقه گردم
آنجا اگر اشکی فتد از دیده ی غم دیده ای
کعبه دل چو مجنون گیرم از عاشقان نشانه ی کعبه دل بشکسته را می برم به خانه ی کعبه شکایت می برم از تو بر خدای خود ز آن همه بلای تو تا رسد او به دردم در آن آشفتگی با دلی شکسته تر گریه ها کنم که در اشک خود غرقه گردم آنجا اگر اشکی فتد از دیده ی غم دیده ای سیلی به پا نماید آنجا اگر آهی کشد دلداده ی افتاده ای دود از فلک بر آید در آن مدهوشی من از خدا خواهم ترا عاشق کند عاشق رسوا چو در عاشقی دیدی بلا رو کنی آنگه تو بر کعبه دلها یاحق [کعبه دل_جمال الدین منبری]
آنجا اگر آهی کشد دلداده ی افتاده ای
دود از فلک بر آید
در آن مدهوشی من از خدا خواهم
ترا عاشق کند عاشق رسوا
چو در عاشقی دیدی بلا
رو کنی آنگه تو بر کعبه دلها
یاحق
[کعبه دل_جمال الدین منبری]
شعر مهدوی
من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم
از آن روزی که مولایم شود بیمار میترسم!
همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس
من از خوابیدن مهدی درون غار میترسم!
رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم و فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار میترسم!
همه گویند این جمعه بیا اما درنگی کن
از اینکه باز عاشورا شود تکرار میترسم!
سحر شد آمده خورشید اما آسمان ابریست
من از بی مهری این ابرهای تار میترسم!
تمام عمر خود را نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این منصب کنم انکار میترسم!
طبیبم داده پیغامم بیا دارویت آماده است
از آن شرمی که دارم از رخ عطار میترسم!
شنیدم روز وشب از دیده ات خون جگر ریزد
من از بیماری آن دیده خونبار میترسم!
به وقت ترس و تنهایی، تو هستی تکیه گاه من
مرا تنها میان قبر خود نگذار، میترسم!
دلت بشکسته از من، لکن ای دلدار رحمی کن
که از نفرین و از عاق پدر بسیار میترسم!
هزاران بار من رفتم، ولی شرمنده برگشتم
ز هجرانت نترسیدم ولی این بار میترسم!
اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
سروده امام خامنه ای حفظه الله
zohor_no
سالک راه حق بیا همت از اولیا طلب
همت خود بلند کن سوی حق ارتقا طلب
فاش ببین که دعا روی خدا در اولیا
بهر جمال کبریا آئینة صفا طلب
گفت خدا که اولیا روی من و ره منند
هر چه خواهی از خدا بر در اولیا طلب
سرور اولیا نبیست و زپس مصطفی علی است
خدمت مصطفی کن و همت مرتضی طلب
پیروی رسول حق دوستی حق آورد
پیروی رسول کن دوستی خدا طلب
چشم بصیرتت بخود نور پذیر کی شود
نور بصیرت دل از صاحب انّما طلب
شرع سفینهٔ نجات آل رسول ناخدات
ساکن این سفینه شو دامن ناخدا طلب
دل بدمم بگوش هوش میفکنند این سروش
معرفت ار طلب کنی از برکات ما طلب
خستهٔ جهل را بگوی خیز و بیا بجست جوی
از برما شفا بجو از دم ما دعا طلب
مفلس بینوا بیا از در ما بجوا نوا
صاحب مدعا بیا از در ما دوا طلب
چند زپست همتی فرش شوی برین زمین
روی بروی عرش کن راه سوی سما طلب
چیست سما سمای غیب ممکلت بری زعیب
جای بقای جاودان سعی کن آن بقا طلب
نیست خوشی در این سرا کیست بجز غم و عنا
عیش در این سرا مجو عیش در آن سرا طلب
راحت و امن و عافیت گر طلبی درین جهان
زهد و قنوع پیشه کن مملکت رضا طلب
هست طلب بحق سبب گر بسزا بود طلب
هر چه طلب کنی چو فیض یاوه مگو بجا طلب
جمعیت رهروان امر به معروف ونهی ازمنکراستان خراسان رضوی
باز هم دارد به من مولا محبت می کند
بین خوبان از من بد نیز دعوت می کند
توبه کن، آغوش وا کرده خدای مهربان
گوش کن تا بشنوی دارد صدایت می کند
من فراری ام ولی، دائم خودش دنبالم است
در بزرگی و کرم دارد قیامت می کند
می شود محبوب مولا، نور چشمی می شود
از گناهش هرکه اظهار ندامت می کند
هر کسی یک جور در این راه خالص می شود
شیعیان را آزمایش با ولایت می کند
هر که در پای ولایت مثل زهرا ایستاد
اجر و مزدش را خود حیدر ضمانت می کند
ما دعای دست مجروحیم، زینب شاهد است
هر چه بر ما می رسد زهرا عنایت می کند
در میان کوچه تنها بود، بی بی را زدند
هر که زهرایی شود احساس غربت می کند
ریشه های چادر خاکی امید شیعه است
گریه کن ها را خود زهرا شفاعت می کند
شاعر:
وحید محمدی
ماه_رمضان مناجات_باخدا
جا مانده زِ خوبان شده ام گریه ندارد؟
مجنون و پریشان شده ام گریه ندارد؟
با بارِ کجِ رویِ دلم بین مسیرم
وامانده و حیران شده ام گریه ندارد؟
گفتم زرنگی کنم اما ته چاهم
بازی خورِ شیطان شده ام گریه ندارد؟
آن سینه زنِ اهل نماز شبِ تو مُرد
بدجور هوسران شده ام گریه ندارد؟
دور از علمایم چه نزدیک به مرگم
چون قصه ی پایان شده ام گریه ندارد؟
با زَمزَم اشک سحرم زِمزِمه دارم
همخانه ی هجران شده ام گریه ندارد؟
هی غرق شدم در دل دنیای مجازی
هی دور زِ قرآن شده ام گریه ندارد؟
دیگر به لبم خاطره ایی از شهدا نیست
من ننگ شهیدان شده ام گریه ندارد؟
با اینکه بدم باز بمن روضه چشانید
سرمست حسین جان شده ام گریه ندارد؟
شاعر:
سیدمحمد_میرهاشمی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini