#صاحب_الامر
#امام_حسین
خون پاک شهدا منتظر توست بیا
سرِ مصباحِ هدا منتظر توست بیا
وارث خون خدا و پسر خون خدا
به خدا خون خدا منتظر توست بیا
صبح هم منتظر صبح ظهور تو بوَد
روز ما و شب ما منتظر توست بیا
بر سر گنبد زرین حسین بن علی
پرچم کرب و بلا منتظر تو است بیا
علم و مشک و لب خشک جگرسوختگان
دستِ افتاده جدا منتظر توست بیا
فرق بشکسته ی زینب، سر خونین حسین
که جدا شد ز قفا منتظر توست بیا
بر سر نی سر جدّت به عقب برگشته
طفل افتاده ز پا منتظر توست بیا
آفتابی که چهل جا به سر نی تابید
در دل طشت طلا منتظر توست بیا
آن یتیمی که سر پاک پدر را بوسید
ناله زد «یا ابتا» منتظر توست بیا
نخل میثم
حکایت جوان عاشق!
قصّه شنیدم که جوانی عَزَب
از مرض عشق شبی کرد تب
در دل خود کرد کمی جستوجو
یافت در آن مهر یکی ماهرو
دید که کار دلش از کف شده
بهرۀ او رنج مضاعف شده
باخته یکجا همه سرمایه را
فتنه شده دختر همسایه را
رفت و به گوش پدر آواز داد
شرح غمانگیزی از آن راز داد:
کای پدر آشفته و شیدا شدم
عاشق یک دختر زیبا شدم
چون بدهم شرح ز حالات او؟
عاجزم از وصف کمالات او
از مه خود می دهمت آگهی
ترم نُه است آن مه دانشگهی!
گرچه پی مدرک مامایی است
«در همه کاریش توانایی است»!
شاعر و خطاط و ترومپتنواز!
کوزهگر و گچبر و گلگیر ساز!
صاحب شش قطعه مدال جودو!
«خاله شکردونۀ» کانال دو!
بیشتر از این چه بگویم پدر؟
عاشق دلخسته اویم پدر!
وقت ز کف میرود و گشته دیر
لطف کن از بهر من او را بگیر!
گفت پدر: کای پسر خامدست
ای زده بر دامن اوهام، دست
ای که تبت رد شده حال از چهل
این تبوتاب از سر پوکت بهل!
عشق چه و کشک چه، ای نوجوان!
خربزه آب است، بکن فکر نان!
مگذر از این بادیۀ پرخطر
الحذر از عشق بتان، الحذر!
نیست تو را خانه و ماشین و کار
دختر کس را چه شوی خواستگار؟
چون شوی از مشکل مسکن رها؟
این تو و این رهن و اجاره بها!
ای که شدی بر نگهی مبتلا
یک نظر انداز به نرخ طلا
قیمت اجناس ندیدی هنوز
طعم گرانی نچشیدی هنوز
بیش مگو یاوه، مزن حرفِ زن
در حدِ یارانۀ خود حرف زن!
سفرۀ خالی چو ببینی عیان
عشق خودت را ننمایی بیان...
بسکه از انواع بلا کرد یاد
رعشه بر اندام پسر اوفتاد
نعره زد و رو به خیابان نهاد
روز دگر سر به بیابان نهاد
حال نشستهست توی خاک و خل
ای پدر عشق بسوزد بهکُل!
#سعید_سلیمان_پور
#امام_زمان_عج
#مناجات_محرمی
مجنون شدم از بسکه لیلا را ندیدم
آمد محرّم، باز آقا را ندیدم
کو آنکسی که پیرهن مشکی تنم کرد
من کور بودم، ماه زهرا را ندیدم
طوبی لکم می گفت با هر یاحسینم
در روضه هم آن قدّ طوبا را ندیدم
خیمه زدم در کوچهء ماتم، ولی حیف!
خیمه نشین دشت و صحرا را ندیدم
سائل شدم، آواره باشم پشت این در
عمریست که آن روی زیبا را ندیدم
نوحوا علی الارباب... این دستور زهراست
من طعنه های اهل دنیا را ندیدم
تلخم، ولی قند فراوانم حسین است
شیرینی حلوا و خرما را ندیدم
دستم دخیل پرچم است الحمدلله
والله! درمان اطبّا را ندیدم
آقا بیا یک سر بزن بر نوکر خود
آقا بیا شاید که فردا را ندیدم
حاجت روایم کن ترا جان ابالفضل
دو سال شد که صحن سقا را ندیدم
رضا دین پرور

ابر آمد، منتها باران کجا؟ سیمان کجا؟
کو رآکتور، کو گلابی، باغ کو؟ بستان کجا؟
داشت یک نیسان کدو آن هم برای قوم و خویش
«ما رعیتها کجا محصول باغستان کجا»۱
از دلار و پوند و روبل و لیره و ین بگذریم
واحد پول زلاند نو کجا؟ تومان کجا؟
گفته بودی آب خوردن هم به آن خورده گره
پس گره خوردهست اینک آب خوزستان کجا؟
کی حقوق کارمندی میرسد تا نصف برج
برج میلیاردی کجا و کلبهی سمنان کجا؟
بسته ویروس آخرین راه نظرسنجی، بگو
توی این بالماسکه دیدی چهرهی خندان کجا؟
حالتان را توی قوطی کرد اگر جنتلمنی
بار دیگر میروی علاف و سرگردان کجا؟!
کام ما را دولت قبلی اگرچه تلخ ساخت
منتها پایان تلخ و تلخ بی پایان کجا؟
۱. مصرعی از فاضل نظری
زهرا فرقانی
وطنز | پایگاه شعر و ترانه طنز
ای در حراء سجده گاهت عطر خاتم
بوسه زده بر آستانت نوح و آدم
شد زنده از نور مناجات تو هستی
مات از خم ابروی تو عیسی بن مریم
تو حلقهی وصل زمین و آسمانی
ای حلقهی زنجیر بر دست تو محکم
دل میچکد از لابهلای ربنایت
ای لطف بیحد! تازگی! باران نم نم!
چشمان تو سنگ سیاه کنج کعبه
همواره جاری اشک تو مانند زمزم
پیشانیات حق را به تربت مُهر کرده
شد بعد عاشورا همین سجاده پرچم
تو جان اربابی و زین العابدینی
در سینهات جاریست عشق حق، دمادم
نامت علی، سجّادهات عرش معلّی
زینالعبادی، همچو اجداد مکرّم
ای زینت عرش و پناه آسمانها
فرزند زمزم، ای صفای هر دو عالم
با داغ دل فرمودهای الشام الشام
دروازهی ساعات و سنگ و آتش غم
آن سو به روی نیزهها آیات رحمت
این سو غل و زنجیر و قرآن مجسم
شد بسته دستان تو با زنجیر، انگار
شد دست حیدر در مدینه بسته محکم
در شام و کوفه زنده کردی کربلا را
بر سینه و سر میزند ماه محرّم
چون ذوالفقار است آن بیان حیدریات
بر کاخ ظالم لرزه افکندهاست هر دم
تنها امید لحظههای مبهم شام
آرامش زینب شده با تو فراهم
یک عمر روز و شب ز چشمانت چکد خون
از بهر آنکه داد جان با اشک و ماتم
آبی نخوردی جز به حال اشک مولا
آب بقا جاری ز چشمت یابن زمزم
تو دستهای آسمان را باز کردی
نور صحیفه، پاسدار خون اعظم
بی سایبان بودی اسیر یک بیابان
هرگز نگردد از سر من سایهات کم
دل چون کبوترهای خاکی تشنهی توست
آه ای ضریح خاکی ماه محرم
دنیا گرفتار است در دام «مَکارِهْ»
بر زخم دل «یا مَن تُحَلُّ» همچو مرهم
بداهه سرایان: زهرا آراسته نیا
فرشته پناهی، محمد عظامی
محمدباقر منصور سمائی
ابوالقاسم سیفی، ابراهیم صفایی
محمدعلی جعفری ندوشن
رضا حسینپور، مرضیه قاسمعلی
مهنا صادقی، مرضیه نجفی
طاهره ابراهیم نژاد
وطنز | بهترین شعرهای طنز