به بهانه شب جمعه
آقا! تو را «آقا» مرا «نوکر» نوشتند
یعنی تو را اوّل مرا آخر نوشتند
روی سیاه من یقیناً حکمتی داشت
شکر خدا نام مرا قنبر نوشتند
روزی که نام «بهتران» را می نوشتند
نام تو را از هر کسی بهتر نوشتند
آری تو را حتی میان پنج تن هم
در روز خلقت گریه آورتر نوشتند
این قسمت ما بوده که سردار باشیم
امّا تو را در کربلا بی سر نوشتند
این اشک دیده ... نه ... چراغ برزخ ماست
از برکت تو اشک را گوهر نوشتند
ترسی ندارم از قیامت چون شنیدم
نام تو را هم شافع محشر نوشتند
السلام علیک یا اباعبدالله
#حضرت زینب (س)در مسیرکوفه و شام
با وجود خولی و شمر و سنان در راه شام
شام من شد تهمت و زخم زبان در راه شام
آنچه با من کرد حرف ناسزا سیلی نکرد
زیر بار غصه قدم شد کمان در راه شام
تا بیندازد سرت را از نوک نیزه مدام
حرمله با سنگ می کرد امتحان در راه شام
گیسوان دخترت همرنگ دندانت شده
دختر آواره ات شد نصف جان در راه شام
روی ناقه پلک های خسته ام یاری نکرد
خواب بودم لطمه خوردم ناگهان در راه شام
اینکه می لرزم به خود از ضعف هست از ترس نیست
آخرش پیدا نشد یک لقمه نان در راه شام
حرف مرهم را نزن کار از مداوایم گذشت
بسکه خو کردم به درد استخوان در راه شام
سایه ی خیمه نصیب شمر و خولی شد ولی
آه ناموس خدا بی خانمان در راه شام
رفتی و دیگر ندیدی گردش ایام را
یک نفر مثل شبث شد ساربان در راه شام
از تو چه پنهان شبیه ریگ صحرا ریخته
مطرب و آوازه خوان و بد دهان در راه شام
کاش می مردم نمیرفتم ولی بزم شراب
کاش می مردم شبیه بستگان در راه شام
شاعر: #علیرضا_خاکساری
شعری از ناصرالدین شاه قاجار
وقت آن شد که از این دار فنا درگذریم
کاروان رفته و ما در سر ره در گذریم
توشه راه نداریم چه تدبیر کنیم
منزل دور و دراز است عجب بی خبریم
توشه راه حقیقت که نه نان است و نه آب
توشه آنست که ایمان درستی ببریم
خانه و خانقه و منزل ما زیر زمین
ما به تعمیر سر و ساختن بام و دریم
خانه اصلی ما گوشه قبرستان است
ای خوش آن روز که من با تو در آن خانه دریم
پدر و مادر و یاران و عزیزان رفتند
ما عجب مست غروریم چه کوته نظریم
دم به دم می گذرند از نظر ما یاران
این قدر دیده نداریم که در خود نگریم
گر دو صد مملکت از روی زمین جمع کنیم
ما به غیر از کفنی بیش ز دنیا نبریم
بار الها تو کریمی و غفوری و رحیم
دست ما گیر که درمانده و بی بال و پریم
یا رب از لطف تو و بندگی ناصر دین
عاقبت خیر نما ما همگی در به دریم
پلنگ خفته
اول صبح صورت خود را
دید و حالش گرفته شد بدجور
چالهها را بتونهکاری کرد
صاف شد با هزار زحمت و زور
بعد مشغول شد به نقاشی
همه شور و ترانه و احساس
قلمش را چنان به دست گرفت
فکر کردم که زنده شد باب راس
مژههایش بلند و حالتدار
شده تولیدْ خارج از کشور
زده رژ تا حوالی بینی
خط چشمش رسیده تا پس سر
گفت همسر: عروسکم برویم
_حاضرم! صبرکن! همین الان
بعد پوشید یک لباس جدید
شد پلنگی به هیئت انسان
دوختها وضعشان چه بحرانی
شده امّیدشان کمربندی !
دکمه جادکمه را صدا زد و گفت:
نکش آقا ! نکش، مرا کندی !
راه افتاد و در خیال خودش
خوشگل و ناز بود و بیهمتا
همه را محو دیدن خود دید
همه را! هرکه بود در آنجا
غرق در خودفریبی و اوهام
غرق در دلبری و طنازی
دید یکباره همسر خود را
جای دیگر پی نظربازی
شد پلنگ ترانهام گربه !
خالهایش همه ز تن افتاد
هرچه خط لب و رژ و سایه
همه یکجا ز چشم زن افتاد
طاهره ابراهیمنژاد
وطنز | بهترین شعرهای طنز
افادههای هویجی
نشسته روبرویم ایــن هوا موز!
گرفته عینهو مردم عزا، موز!
گمانم دیده بودم قبلا او را
برایم هست خیلی آشنا موز!
رقیبم بود بادمجان و گوجه
ولی جایش شده پر با دو تا موز!
صدایم رفته بالاتر ز یاران
شده با من جدیدا همصدا موز!
گرفت افسردگی از دیدن من
نکرده بعد بنده کودتا موز!
خودش را لوس کرده وارداتی!
نکرده هیچ دردی را دوا موز
مرا با سوپ همزاد آفریدند
به درد من نباشد مبتلا موز!
کلم، کاهو، کدو...یاران دیرین
بمانم با شماها باز یا موز؟!
مدیریت اگر باشد هویجی
هویج آنجا ندارد فرق با موز!!
صامره حبیبی
وطنز | بهترین شعرهای طنز