وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

#امام حسن مجتبی(ع)

#امام حسن مجتبی(ع)

ای کاش بگیرند دو چشمِ پسرش را

تا در دلِ این طشت نبیند جگرش را

بدجور غریبانه نفَس می‌زند آقا

آتش زده با غربت خود دور و برش را

خوب است که آغوش حسین است کنارش

تا که نزد هِی به زمین بال و پرش را

نه اُم‌ِبنین نه که ابالفضل توان داشت

عباس گرفته است کنارش کمرش را

تا خواهرش اینجا نرسیده است بگویید

بر طشت نریزد جگرِ شعله‌ورش را

از زهر نبود اینهمه خونابه که آمد

آن کوچه نشان داد خدایا اثرش را

صد شُکر سرش بر روی دامان حسین است

تا بر روی حجره نکشد باز سرش را

افسوس حسن نیست به گودالِ حسینش

تا شمر نگیرد روی آن سر تبرش را

شاعر: #حسن_لطفی

بداهه آئینی به مناسبت شهادت بنت الحسین حضرت رقیه سلام الله علیها

بداهه آئینی به مناسبت

شهادت بنت الحسین حضرت رقیه سلام الله علیها

یک مقتل ناخوانده دارد در نگاهش

سنگینی دستان شب بر روی ماهش

یک بخشِ مقتل قصّه‌ی بال کبوتر

فصل دگر سقّایی مرد دلاور

یک بخش عطش، آتش، شب تاریک صحرا

یک گوشه گوش و گوشواره، تشت و دریا

دائم کند از درد پهلو آه و ناله

عالم کجا دیده به خود پیری سه ساله؟

می گفت با گریه که بابایی کجایی؟

پیش سه ساله دخترت پس کی می‌آیی

چیزی از این دنیا نمی‌خواهد رقیه

دنیای بی بابا نمی‌خواهد رقیه

دلتنگ بابا بی‌قراری می‌کند او

بابای خوب و مهربانم عمّه جان کو؟

چون بی‌قراری می‌کند یک طفل مضطر

هرچیز شاید پاسخش باشد، ولی سر؟!

آمد به استقبال او بابای بی سر

او را در آغوشش گرفته، بار دیگر

پر می کشد اما بدون بال پرواز

گویا گرفته از پدر او درس اعجاز

خوابیده در آغوش عمّه چون عروسک

دیگر ندارد تاب غم آن قلب کوچک

می‌گفت عمّه قصّه‌ای هر شب برایش

امشب به "سر‌" آمد تمام قصّه‌هایش

انگار آن انگشت‌های کوچک ناز

دلتنگ دست کوچک اصغر شده باز

در باورش آن نازنین شاهزاده

سر بر سر زانوی بابایش نهاده

آرام گشته چونکه بابا دارد امشب

کلّ جهان در دست او جا دارد امشب

بداهه سرایان:

امین شفیعی، صامره حبیبی

فریبا رئیسی، حسن اویسی

زهرا محبی، رضا حسین پور

محمدصبوریان، محمد عظامی

فاطمه‌سادات پادموسوی

ابراهیم صفایی، مرضیه نجفی

مرضیه قاسمعلی، مهدی حمّامی

طاهره ابراهیم‌نژاد

وطنز | بهترین شعرهای طنز

سفرهای جاده ای در هفته گذشته افزایش یافت

سفرهای جاده ای در هفته گذشته افزایش یافت

ندید بدید

طفلی کرونا! نگو پلید است

هم خارجی است و هم جدید است

باید دهن و دماغ را بست

قدری کرونا ندید بدید است

چون پوست کلفت و بی خیالم

از کشتن بنده ناامید است

مثل خودم است اهل تفریح

مثل زنم عاشق خرید است

یک مصرع خوب و خوش قیافه

"پایان شب سیه سپید است"

چون آب طلب نکرده الحق

تعطیلی نو رسیده عید است

در خانه نشستن و نمردن

اینها همه وعده و وعید است

هر کس جلوی مرا بگیرد

صد مرتبه بدتر از یزید است

در راه ددر دودور قطعا

هر کس که تلف شود شهید است

شد نمره شهروندی ام بیست

آن نمره‌ی نوزده کووید است

از خیر سلامتی گذشتم

از خیر مسافرت بعید است!

صامره حبیبی

وطنز | بهترین شعرهای طنز

#حضرت_رقیه #مصائب_شام #کاروان_اسرا

#حضرت_رقیه #مصائب_شام

#کاروان_اسرا

چشم تارم شبیه دریا شد

قامتم زیر غصه ها تا شد

ماه شبهای من هویدا شد

دیده ام فرش راه بابا شد

انتظارم به سر رسید عمه

پاشو پاشو پدر رسید عمه

شب شده، ماه آمده پیشم

حضرت شاه آمده پیشم

یوسف از چاه آمده یشم

پدر از راه آمده پیشم

تا که همراه خود مرا ببرد

تا به هر جا که شد مرا ببرد

ای پدر آمدی ولی با سر

سرت آسیب دیده سرتاسر

شد برایم چنان معما،سر

که چه سان رفت روی نی ها،سر

ای پدر کاش جای این سر تو

پاره می شد گلوی دختر تو

بیش از این زنده ماندنم حرج است

پاسخ ناله ام دهان کج است

دنده هایم شکسته رج به رج است

پیکر من ز چند جا فلج است

شام مثل مدینه یا مکه

استخوان بندزن ندارد که

وای از درد کاسهء زانو

وای از تازیانه و پهلو

کاش در کوچه های تو در تو

سر من می شکافت تا ابرو

کی به پیشانی تو سنگ زده

کی ز خون بر رخ تو رنگ زده

دختر آنکه بر تو سنگ زده

آن که با خون بر تو رنگ زده

دو سه باری به روم چنگ زده

گفته ای بینوای جنگ زده

کیف کردی چه ناخنی دارم؟

من پدر دارم از تو بیزارم

تنم از زخم پر ستاره شده

دامنم طعنهء شراره شده

چادرم در نزاع پاره شده

آستینهام چند کاره شده

یکی از پیش تو نقاب شده

یکی از روی سر حجاب شده

شامیان صدجفا به من کردند

خنده بر اشک یاسمن کردند

رخت غارت شده به تن کردند

سر معجر بزن بزن کردند

پس تو دیگر مپرس موت چه شد

یا زر آویزهء گلوت چه شد

سر پاکت چگونه بند شده

روی این نیزهء بلند شده

گیسوی دخترت کمند شده

لبم ای دوست مستمند شده

پس بیا و دوباره بوسم کن

خود بزرگم کن و عروسم کن

بار غمها  کشیده ام بابا

کنج ازلت گزیده ام بابا

مثل زهرا خمیده ام بابا

پیرو آن شهیده ام بابا

کاش گل محترم شود روزی

این خرابه حرم شود روزی

غصه ها تاب از دلش برده

همه دیدند زار و افسرده

روی لبهای خیزران خورده

دخترک لب نهاده و مرده

از تن زار خسته اش جان رفت

قصهء دخترک به پایان رفت

شاعر:

#حسین_قربانچه

#حضرت_رقیه #مصائب_شام #کاروان_اسرا #رباعی

#حضرت_رقیه #مصائب_شام

#کاروان_اسرا #رباعی

از دردهایم با تو میگویم پدرجان

از گوشواره از النگویم پدرجان

تنها نشانی مانده آن هم جای زخم است

دشمن شبیخون زد به گیسویم پدرجان

دیشب گلت از روی ناقه بر زمین خورد

انگار که در کوچه ها مادر زمین خورد

از زخمهای صورتم بابا گمانم

فهمیده ای که دخترت با سر زمین خورد

درد شدید مفصل زانو بماند

سوز ورمهای سر بازو بماند

دیشب نبودی حرمله بدجور میزد

لبها بماند...گوشه ی ابرو بماند

هی لا به لای رد شدنها سنگ خوردیم

از هیزها از بد دهنها سنگ خوردیم

در بین کوچه از جوان و کودکان و

بالای بام از پیر زنها سنگ خوردیم

مرد یهودی سوی چشمان مرا برد

خولی لگد زد نیمی از جان مرا برد

بابا! تلفظ کردن نام تو سخت است

بدجور مشت زجر دندان مرا برد

شاعر:

#امیر_رضا_قدیری