حضرت_زهرا #مرثیه_حضرت_زهرا
حمله کردند سمت خانه ی وحی
غاصبانی که خیره سر بودند
تک و تنهاست پشت در مادر
ولی آن سو «چهل نفر» بودند
نا نجیبی به شعله دامن زد
سَخت سرگرمِ هَتکِ حُرمَت شد
بی حیا با لَگَد به دَر می زد
میخِ دَر سُرخ از خجالت شد
روضه را باز تر نباید خواند
«دست بسته ست» حیدر کرار
تلخیِ خاطراتِ آتش را
هر "نفس" تازه می کند مسمار
تاوَلِ دست های او می سوخت
دردِ پهلو زیاد تر شده بود
زینب از حال رفت…وقتی دید
مادرش دست بَر کَمر شده بود
شانه می زد به موی سوخته اش
ولی انگار نا امید شده
باورش هم نمیشود زینب
گیسوی مادرش "سفید" شده
بازویش باز هم وَرَم کرده
مرهم درد پهلوی او چیست!؟
حرف های علی نشان می داد
دلخور از «رو گرفتن» او نیست
تار می دید خانه را می گفت:
نکند! باز! آتش آوردند!؟
اشک می ریخت در غم محسن
آخر آن ها چقدر نامردند...
شاعر:علی_اصغر_یزدی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
حضرت_زهرا مرثیه_حضرت_زهرا
جوری زدند آینه از چند جا شکست
در بین خلق حرمت شیر خدا شکست
ای کاش می شکست...نه ...آیینه خورد شد
در پیش چشم های علی سینه خورد شد
تا دست های حیدر کرار بسته شد
گویی که ذوالفقار غرورش شکسته شد
می سوخت بی صدا پر پروانه ی علی
آتش گرفته بود در خانه ی علی
سخت است باورش که چهل مرد، هم زمان
در کوچه می بَرَند علی را کشان کشان
افسوس ...غیرِ فاطمه ی در میانِ دود
یک شهر روبه روی علی ایستاده بود
از ذوالفقار حیدر کرار کینه داشت
آن کس که روی چادر زهرا قدم گذاشت
یاس علی! بریده بریده نفس نکش
با قامتی که سخت خمیده نفس نکش
بودی به دور حیدر کرار در طواف
شد ناتمام حج تو با ضربه ی غلاف
در شعله دیدنی شده راز و نیاز تو
آتش دخیل بسته به چادر نماز تو
شاعر:احسان_نرگسی_رضاپور
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
من بلد نیستم ریاست را
بس کنید این همه شماتت را
صبح جمعه خبر شنیدم که
به کفم داده اید دولت را
عشق من کلبه عمو سام است
جان دهم لحظه زیارت را
من فقط وعده دادنی بلدم
قدر می دانم این مهارت را!
عادتم بوده لاف ها بزنم
نکنم ترک هرگز عادت را
صنعتم واردات جاسوس است
شده ام خبره این تجارت را
رونق اقتصاد داخل... حیف!
من بلد نیستم وصالت را
سایه جنگ گرچه شکل من است
رد کنم کلا این شباهت را
"به جهنم که منتقد هستی"
حظ کنید این همه جسارت را
روی یو اس کراش دارم من
بند او کرده ام سیاست را
قافیه هرچه بود بی خود بود
هرکه غیر از خودم خر است. تمام!
من_بلد_نیستم
زهرا آراستهنیا
وطنز پایگاه شعر و ترانه طنز
vatanz_ir
من و دل آمده بودیم به مهمانی تو
هر دو لبریزِ غزل غرقِ گُل افشانی تو
دلَکَم عرضِ ادب کرد و همان گوشه نشست
من همه محوِ دل و او همه حیرانی تو
شبِ شعری که به پا بود در آن صبحِ لطیف
برد ما را به تبِ خیس و غزلخوانی تو
من دچارت شدم آنگاه نگاهم کردی
دل گرفتارِ همان موسمِ بارانی تو
چشمِ تو خلوتِ خوبی ست اگر بگذارند
من و دل زائرِ آن معبدِ روحانی تو
گاه سرشارتر از حسِ شکفتن در باد
روزِ آغازِ من و خلوتِ عرفانی تو
آسمان نیز ورق خورد همان روز که باز
من و دل آمده بودیم به مهمانی تو
[Forwarded from شهید بزرگوار علی اکبر اسلامی (اسلامی)]
تقدیم به ساحت مقدس آقا امام زمان (عج)
ای پادشاه خوبان، آخر بگو کجایی
رخسار کن نمایان، آخر بگو کجایی
بی آفتاب رویت عالم صفا ندارد
تنها صفای عالم آخر بگو کجایی
بازآ که دردمندان محتاج یک نگاهت
ای رهبر مسیحا، آخر بگو کجایی
رویت ندیده گویم زیبا و باشکوهی
ای شاه خوب رویان، آخر بگو کجایی
در دست تو درخشد انگشتر سلیمان
ای وارث رسولان، آخر بگو کجایی
از هیبتت بلرزد طاغوت، یابن زهرا
از بیم ذوالفقارت، آخر بگو کجایی
باشد عصای موسی در دست پر توانت
تا معجزه نماید آخر بگو کجایی
شاید تو را نبینم، باعشق تو بمیرم
دنیا وفا ندارد، آخر بگو کجایی
با گوشه نگاهت، این شعر شد عنایت
تقدیم شد برایت، آخرت