وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

پیش از این بحث دماغ این‌همه مرسوم نبود

http://uupload.ir/files/0i3g_%D9%BE%DB%8C%D8%B4.jpg

پیش از این بحث دماغ این‌همه مرسوم نبود

بینی هیچکس اندازۀ خرطوم نبود

هیچکس با تو و با بینی تو کار نداشت

هیچ چشمی به سر بینی تو زوم نبود

بس که مردم دل‌شان بود بزرگ از این روی

وسط چهره، دماغ آن همه معلوم نبود

بود معلوم ولی منظرۀ خوبی داشت

دیدن منظرۀ خوب که مذموم نبود

بحث دربارۀ اعضای دگر رایج بود

صحبت از بینی پرمسئله مرسوم نبود

باد اصلاح که آمد به دماغ آفت خورد

پیش از اصلاح چنین زخمی و مصدوم نبود

حیف شد! بینی بیچاره پس از اصلاحات

دیگر اندازۀ آن بینی مرحوم نبود

ناصر فیض

وطنز بهترین شعرهای طنز

vatanz_ir

گرفته زانوی غم را بغل نتانیاهو

گرفته زانوی غم را بغل نتانیاهو

نشسته توی دوچشمان گرگی اش اشکی

و باز زمزمه کرده است با خودش:"یابو!

کدام دولت و فرمانروایی و کشکی؟"

به نقشه های برآبش به نیل تا به فرات

به گاو های پریشان خود می اندیشد

به خرج پوشک سرباز اینو و آنور

به گاف‌های فراوان خود می اندیشد

به یاد سوتی سنگین تورقوز آبادش

دوباره می کشد از درد زوزه‌ی سختی

مرور می کند آن هارت و پورت هایش را

به روی پوزه ی خود دست می کشد لختی

به نوکری یو اس آ اگر چه دلخوش بود

بغل گرفته کنون تار عنکبوتش را

به پای کودک غزه فتاده تا شاید

درون سینه کند حبس تیر فوتش را!

سارا رمضانی

وطنزبهترین شعرهای طنز

vatanz_ir

زیر فشار بار گرانی شدم پرس

زیر فشار بار گرانی شدم پرس

انَّ الحیاةَ استرسٌ بعدَ استرس

مردم کنند سکه ز دنیا طلب، ولی

چیزی به غیر سکته نمی‌بخشد این کنس

آمد به التماس٬ گدایی مقابلم

گفتم برو٬ منم به دعای تو ملتمس

مس را طلا کنند به اکسیر و کاشکی

می‌شد در این زمانه طلا را کنند مس

ای کشور عزیز من ای نازنین وطن

هرچند زیر بار مخارج شوم پرس

باور مکن که هیچ زمانی عوض کنم

یک پشکل دهات تو را با لس‌آنجلس

از حس و حال شاعری‌ام دور مانده‌ام

نه طبع شعر مانده برایم نه حال و حس

محمد نظری ندوشن

وطنز  بهترین شعرهای طنز

vatanz_ir

لطفا کامل بخونین اگه گریه کردی و دلت شکست التماس دعا

وای که چقدر این شعر زیباست

لطفا کامل بخونین اگه گریه کردی و دلت شکست

التماس دعا

خواب بودم، خواب دیدم مرده ام

بی نهایت خسته و افسرده ام

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

روی من خروارها از خاک بود

وای، قبر من چه وحشتناک بود!

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود

هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت

سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم، در پی یک جرعه آب

آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟

دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟

گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود

لرزه بر اندام من افتاده بود

هر چه کردم سعی تا گویم جواب

سدّ نطقم شد هراس و اضطراب

از سکوتم آن دو گشته خشمگین

رفت بالا گرزهای آتشین

قبر من پر گشته بود از نار و دود

بار دیگر با غضب پرسش نمود:

ای گنه کار سیه دل، بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

گوئیا لب ها به هم چسبیده بود

گوش گویا نامشان نشنیده بود

نامهای خوبشان از یاد رفت

وای، سعی و زحمتم بر باد رفت

چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد

بار دیگر بر سرم فریاد کرد:

در میان عمر خود کن جستجو

کارهای نیک و زشتت را بگو

هر چه می کردم به اعمالم نگاه

کوله بارم بود مملو از گناه

کارهای زشت من بسیار بود

بر زبان آوردنش دشوار بود

چاره ای جز لب فرو بستن نبود

گرز آتش بر سرم آمد فرود

عمق جانم از حرارت آب شد

روحم از فرط الم بی تاب شد

چون ملائک نا امید از من شدند

حرف آخر را چنین با من زدند:

عمر خود را ای جوان کردی تباه

نامه اعمال تو باشد سیاه

ما که ماموران حق داوریم

پس تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هرکجا و دل فکار

می کشیدندم به خِفّت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

دیگران چون نجم و او چون کهکشان

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از خمر طهور

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب انسان می زدود

بر سر خود شال سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

کِی به زیبائی او گل می رسید

پیش او یوسف خجالت می کشید

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه؟!

صاحب روز قیامت آمده

گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)

من کجا و دیدن روی حسین (ع)

گفت: آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه این جا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد

بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

اسم من راز و نیازش بوده است

تربتم مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دوید

بهر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من

اقتدا بر خواهرم زینب نمود

گاه میشد صورتش بهرم کبود

تا به دنیا بود از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

قلب او از حب ما لبریز بود

پیش چشمش غیر ما ناچیز بود

با ادب در مجلس ما می نشست

قلب او با روضه ی من می شکست

حرمت ما را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

اشک او با نام من می شد روان

گریه در روضه نمی دادش امان

بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذر رقیه کرده است

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا (س) می برم

هرچه باشد او برایم بنده است

او بسوزد، صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود

باعث خوشحالی اعدا شود

گرچه در ظاهر گنه کار است و بد

قلب او بوی محبت میدهد

سختی جان کندن و هول جواب

بس بود بهرش به عنوان عقاب

در قیامت عطر و بویش می دهم

پیش مردم آبرویش می دهم

آری آری، هرکه پا بست من است

نامه ی اعمال او دست من است

فقط به عشق آقا امام حسین پخش کن یا علی مدد.

چرا اینگونه از موی زنان ، ارشاد می ترسد؟

چرا اینگونه از موی زنان ، ارشاد می ترسد؟

از این موی رها گشته به دست باد می ترسد؟

لباس تیره در بر کن، لباس قهوه ای ، مشکی

چرا؟ چونکه طرف از رنگ های شاد می ترسد

کند نابود آثار تمدن های پیشین را

از آنچه آورد تاریخ را در یاد می ترسد

به یاسوج از نماد آریو برزن و شمشیرش

و در ساری هم از سرباز قوم ماد می ترسد

چنان چون طالبان که می هراسیدند از بودا

رفیق ما هم از سنگ و گچ و فولاد می ترسد

فقط باید ببوسی دست و گویی بل ، بله قربان

از اندیشه، از استدلال ، از استعداد می ترسد

بزن خود را به آن راه و بگو چیزی نفهمیدم

که او از هر که دو هزاری اش افتاد می ترسد

هم از سرخی گل ترسد، هم از سبزی برگ آن

از آن سروی که محکم جای خود استاد، می ترسد

نه تنها از زبان سرخ و از سر های سبز ما

از آن دیگی که بوی قورمه سبزی داد می ترسد

زمانی می هراسید از تجمع های میلیونی

ولی امروزه روز، از تک تک افراد می ترسد

کسی که منطق او داد و فریاد است و فحا شی

برای چه خودش از واژه ی فریاد می ترسد؟

بزن بر فرق ما تا می توانی تیشه ی خود را

عزیزم، کوه کی از تیشه ی فرهاد می ترسد؟

گذشت آن دوره ای که می رمید آهو ز صیادان

کنون از سایه ی خود نیز هر صیاد می ترسد

کبوتر می کند پرواز هم بال پرستو ها

و جغد از اینکه رفته هیبتش بر باد می ترسد

زمانی می رمید از چوب و باتوم آنکه می فهمید

ولی حالا چماق از کله ی پر باد می ترسد

ندارد ماهی آزاد خوف از تور ماهیگیر

کنون قلاب و تور از ماهی آزاد می ترسد

نمی ترسد دگر شمشاد از داس و تبر زیرا

که امروزه تبر از قامت شمشاد می ترسد

بلی جانم، گذشت آن دوره و امروزه لولو هم

چنین از بچه های این خراب آباد می ترسد

خدایا می شود روزی رسد گویند ای هالو

ببین وارونه شد، مادر زن از داماد می ترسد

بخند ای هموطن، قهقه بزن ، این خنده ها خاری ست

به چشم آنکه از این قلب های شاد می ترسد.

هالو (استاد عالی پیام )