حضرت_زهرابعد_از_شهادت
بینگاهت... بینگاهت... مرده بودم بارها...
ای که چشمانت گره وا میکنند از کارها
مهر تو جاری شده در سینهی دریا و رود
دور دستاس تو میچرخند گندمزارها ..
باز هم چیزی به جز نان و نمک در خانه نیست
با تو شیرین است اما سفرهی افطارها..
باغ غمگین است، لبخندی بزن تا بشکفند
یاسها، آلالهها، گلپونهها، گلنارها
برگهای نازکت را مرهمی جز زخم نیست
دورت ای گل ، سر بر آوردند از بس خارها...
بعد تو دارد مدینه غربتی بی حد و مرز
خانههای شهر... درها... کوچهها... دیوارها...
نخلهای بیشماری نیمهشبها دیدهاند
سر به چاه درد برده کـــــوه صبرب، بارها...
حضرت_زهرابعد_از_شهادت
ناگفتنیست درد دل مرتضای تو
در خانهام ببین که چه خالیست جای تو
هر شب به جای آب و غذا غصه میخورم
یادش به خیر بر سر سفره غذای تو...
صبر زیاد و عمر کمی میکنم طلب
پایان هر نماز خودم از خدای تو
بیاختیار فاطمهجان گریه میکنم
از گریههای نیمهشب بچههای تو
زهرا درست از شب دفنت به این طرف
هر شب حسن گرفته بهانه برای تو
با گریهاش حسین هم از خواب میپرد
تازه شروع میشود از نو عزای تو
باور نمیکنند که از خانه رفتهای
احساس میکنند میآید صدای تو
در پیش بچههای تو شرمندهتر شدم
وقتی نشد که ختم بگیرم برای تو
امروز مدفن تو غریبانه مانده تا
از یاد شیعیان نرود ماجرای تو
اوخ!
نفت قدر یکدهم نفروختن
در عوض با خرج کردن سوختن
آرزوی بایدن و جام جدید
سر به ته هی کیسهها را دوختن
تجربه؟ تدبیر؟ نه بابا فقط
مال صاحب مردهای اندوختن
با بدهکاری دولتهای بعد
فتنههایی تازه را افروختن
هفت سال دولت امید رفت
اوخ قلبم اوخ جانم اوخ تن!
سوده سلامت
وطن_امروز
وطنزبهترین شعرهای طنز
vatanz_ir
هدیه امروز حافظ شیرین سخن به شما مهربانان
دیوان حافظ غزل شماره ۱۹۴
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند
ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند درمانند
[Forwarded from خانه ناهید]
دمپایی خیس ابری
بنشین و ببین وضعیت داغان را
دادند به دست قاتلان، درمان را
این واکسن لعنتی شده ناندانی
احسنت! «مدرنا» زده این دکّان را
«safe» است و «سریع» و «مفت» و «عالی» و «قوی»
بشمار فقط تعدد چاخان را!
یک عارضه دارد، البته نیست مهم:
«تزریق که کرد، شخص خوشگل، آن را،
انگار کسی به صورتش کوفته است
دمپایی خیس ابری مامان را»
فهیمه انوری
وطن_امروز
وطنز | بهترین شعرهای طنز
vatanz_ir