وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

یا حیدر کرّار مدد

یا حیدر کرّار مدد

خوش آن زبان که شب و روز یاعلی گوید

به هر بهانه سخن گفت، با علی گوید

ز مصطفی که علی دوست تر نمیابیم

همیشه حضرت بدرالدجی علی گوید

نه در زمانِ شهادت، که بعدِ جان دادن

هنوز فاطمه، یا مرتضی علی گوید

نه از غدیرِ خُم، آری، ز صبح روز ازل

که تا قیامِ قیامت خدا علی گوید

به روزِ بدر و اُحد، روزِ خندق و خیبر

مَلَک مَلَک به فلَک، یک صدا علی گوید

به ذوالفقار قسم، در صف یمین و یسار

عجیب نیست که شیر خدا علی گوید

حسن به غزوه ی صفین و نهروان و جمل

حسین در همه ی کربلا علی گوید

فقط_حیدر_امیرالمؤمنین_است

اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج

دلکم برد به غارت ز برم دلبرکی

دلکم برد به غارت ز برم دلبرکی

سر فرو کرده پری پیکرک از منظرکی

نرگس هندوک مستک او جادوکی

سنبل زنگیک پستک او کافرکی

بختکم شورک از آن زلفک شورانگیزک

سخنش تلخک و شیرین لبکش شکرکی

چشمم از لعلک در پوشک او در پاشک

لیکن از منطقکش هر سخنی گوهرکی

دلکم شد سر موئی و چو موئی تنکم

تا جدا ماند کنارم ز میان لاغرکی

بر دلم عیب نگیرید که دیوانککیست

چه کند نیست گزیرش ز پری پیکرکی

قدکم شد چو سر زلف صنوبر قدکی

رخکم گشت چو زر در غم سیمین برکی

از تو ای سرو قدک کیست که بر خواهد خورد

گر چه از سرو خرامان نخورد کس برکی

سرک اندر سرک عشق تو کردم لیکن

با من خسته دلک نیست ترا خود سرکی

غمکت می‌خورم و نیست غمت غمخورکم

هیچ گوئی که مرا بود گهی غمخورکی

خواجو از حلقکک زلف تو شد حلقه بگوش

زانکه عیبی نبود گر بودت چاکرکی

[Forwarded from مهدی محمدی]

گل من! ای منورالافکار!

گل من! ای منورالافکار!

دست بردار از این همه تَکرار

بی‌سواد است نخبه‌ی وطنی!

end علم است، نخبه‌ی اغیار؟

کشورت! سرزمین اجدادیت!

پیش تو بی‌بَر است مثل چنار

غافل از اینکه تو سرِ کاری

بُتّه‌ی «خار»جی ندارد بار

گر همین نخبه بود در خارج

می‌زدی نام هموطن را جار

لیک حالا «دروغگو» شد، چون

مثل یک عده «مُخ»، نکرده فرار

وطنی را حقیر می‌بینی

کار کن روی خویش، لاکردار!

دیزی و توی هرچه آش، وِلو

تا کنی فضل خویش را اظهار

اختلالی‌ست در وجودت که

اسم آن هست «خود‌ نخودپندار»

#واکسن_ایرانی

فهیمه انوری

وطنز بهترین شعرهای طنز

vatanz_ir

غلام نرگس مست تو تاجدارانند

غلام نرگس مست تو تاجدارانند

خراب باده لعل تو هوشیارانند

تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز

و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند

ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر

که از یمین و یسارت چه سوگوارانند

گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین

که از تطاول زلفت چه بی‌قرارانند

نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو

که مستحق کرامت گناهکارانند

نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس

که عندلیب تو از هر طرف هزارانند

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من

پیاده می‌روم و همرهان سوارانند

بیا به میکده و چهره ارغوانی کن

مرو به صومعه کان جا سیاه کارانند

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد

که بستگان کمند تو رستگارانند

ارسالی از عزیززند

دیوان حافظ غزل شماره ۱۹۵

حضرت_زهرا

حضرت_زهرا

می‌شویَمَت که آب شوم در عزایِ تو

یا خویش را بخاک سپارم بجایِ تو

قسمت نبود نیتِ گهواره ساختن

تابوت شد تمامیِ چوبش برایِ تو

گر وا نمی‌شدند گره‌های این کفن

دق مرگ می شدند زِ غم بچه‌های تو

خون جایِ آب می‌چکد از سنگِ غسلِ تو

خون می‌چکد که زنده کُنَد ماجرایِ تو

در بود و شعله بود و در اُفتاد رویِ تو

گُم شد میانِ خنده‌یِ مَردُم صدایِ تو

در بود و شعله بود و از آن در عبور کرد

هر‌کس که بود نیمه شبی در دعایِ تو

حالا زمانِ غسلِ تو فهمیده ام چرا

رویِ تو را ندید کسی تا شفایِ تو

تنها نه جایِ دست نه جایِ کبودی است

آتش اثر گذاشته بر چشمهای تو