ای پای کمیتت لنگ
از ضربت سیلی منگ
راه نفست شد تنگ
باید بدهی تاوان
شد کنگرهات داغان
ای آدمک بادی
استنداپ آزادی
از پای تو افتادی
دیگر نکنی چاخان!
شد کنگرهات داغان
زندان دموکراسی
ای ماشین بیشاسی
از دست خودت عاصی
از خشم شدی سوزان
شد کنگرهات داغان
ای آبروی برده
ای پرچم پا خورده
از درد و غم افسرده
گشتی چه لجن باران
شد کنگرهات داغان
افتاده ته چاهی
نه شیر و نه روباهی
دیگر تو ته راهی
گشتی خر بیپالان
شد کنگرهات داغان
روی خط پایانی
روبیده شدی آنی
با جاروی ایرانی
سیلی بخور از ایران
شد کنگرهات داغان
#اوضاع_تماشایی
فرشته پناهی
طنزبهترین شعرهای طنز
vatanz_ir

مجتبی کاشانی چه زیبا عشق را معنی کرده:
ای که می پرسی نشان عشق چیست ؟
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست.
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده ای درمان کنی.
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری آب را ، بر تشنه تر
عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
هر کجا عشق اید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از در مانده ای درمان کنی.
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری اب را ، بر تشنه تر
عشق یعنی دشت گ ل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
هر کجا عشق آید و ساکن شود
*هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود.
مجید ع
شعر_انتظار
جمعهها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد
بیتو چندیست که در کار زمین حیرانم
ماندهام بیتو چرا باغچهام گل دارد
شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد
تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد
کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز
میخرم از پسرک هر چه تفأل دارد
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها
تکیه بر کعبه بزن، کعبه تحمل دارد ...
شعر: سید حمیدرضا برقعی
مسجد مقدس جمکران:
jamkaran_ir
*واکسنهای لولو*
واکسنهای داخلی لولوست
اَخ و پیف است! واقعا بدبوست
عذرخواهم ولی شبیهِ همه
جنسهای خودی، کمی ریغوست!
میمکد تا تهِ تهِ خون را
واکسن نیست که! خود زالوست
تا نگاهش کنی دو ابرویش
در هم است و چقدر اخمالوست!
میکند پاچهی تو را زودی
اصلا از خانوادهی هاپوست
هیچ کاری نمیکند در تو
عقب افتاده است و خنگ و ببوست!
عوضش نوع خارجیـــش، نگو!!
آبِ بر آتش و خودِ جادوست
به تو از دور میزند لبخند
بس که مثل توریستها خوش روست
میشوی مست، بعد تزریقش
واکسن نیست، بادهای ز سبوست
میکند توی خون تو غوغا
میشوی نئشه، مثل تنباکوست
واکسن تا که خارجی باشد
ترد و شیرین شبیه شفتالوست
و خلاصه نصیحتت بکنم
در ترقی برای تو سکوست
الکی پس گمان نکن جانم
که تمامی گردها گردوست!
داخلی درد بیدواست ولی
خارجی تف کند تفش داروست
فرشته پناهی
خود_تحقیری
وطنزبهترین شعرهای طنز
vatanz_ir