آه ای طلـعـــة الـرشـیـــدة مــــن
آه ای طلعةالرشیدة من…
شهر بیتو چقدر تاریک است
آه از این روزگار بی انصاف
بخدا خسته ایم از اینهمه درد
زندگی نیست مرگ تدریجی است
آه یا صاحب الزمان برگرد...
عمر چون برق و باد میگذرد
اجل از راه میرسد کم کم
دارد از دست میرود دنیا
زود برگرد منجی دنیا
هی فقط بیخیال میگوییم
نکند آخرالزمان شده است
غافل از اینکه معصیت هامان
سد راه ظهورتان شده است
آه ای طلعت الرشیده من
شهر چقدر بی تو تاریک است
همه این روزها گرفتارند
کار دنیا به مرگ نزدیک است
هیچکس فکر گریه های تو نیست
بخدا کم گذاشتیم ببخش
قدر یک کاسه آب هم حتی،
احتیاجت نداشتیم
مادر مهربان و بی تابت
هر سحر با نگاه خسته خود
غربتت را قنوت می گیرد
ببخشید
باهمان بازوی شکسته خود
مادرت بین شعله ها گفت بیا...
کوچه آن روزها مقدمه بود
پشت در فقط امید ظهور
مرحم زخم های فاطمه بود
بین گودال عمه جان شما
آن همه تیر را که پس میزد
به امید ظهور با دل خون
نامتان را نفس نفس میزد
جای دوری نمیرود بخدا
خوبیت را دوباره معنا کن
هرکجا در زدم، ردم کردند
کربلای مرا تو امضا کن
یاد آن روزهای خوب بخیر
خسته،با اشک و ناله میرفتیم
پایمان هم که زخم برمیداشت
یاد طفل سه ساله میرفتیم
من شکستم تکه تکه؛ اینقدر حقم نبود!
کوزه ای بودم که سنگی بی خبر حقم نبود!
باغبان ، هیزم شکن را محرم خود کرده است
سبز بودم، سردی دست تبر حقم نبود!
چوب دیوار خودم را میخورم، تکلیف چیست؟
غرق در محدوده ای بودم که در حقم نبود!
مثل ماهی ها به آب خوش خیالی میزدم
خام بودم؛ صید ماه غوطه ور حقم نبود !
هرکسی سهم خودش را میبرد از باغ عشق
سرو رعنا بودم و ترک ثمر حقم نبود
زنــدگــے ڪــهنــه دروغــے بــیــش نــیــســتــ
هیــچ ڪــس راضــے زحــال خــویــش نــیــســتــ
زنــدگــے انــدوه وحــســرت خــوردن اســتــ
جــان شــیــریــن را بــه مــســلــخ بــردن اســتــ
زنــدگــے جــولــانــگــه درد و غــم اســتــ
ڪــوره راهے انــتــهایــش مــبــهم اســتــ
زنــدگــے ســرشــار از نــاگــفــتــنــے ســتــ
ڪــس نــمــیدانــد چــه روزے رفــتــنــے ســتــ
زنــدگــے حــرمــان مــا را مــشــتــرے ســتــ
بــغــض آدم در گــلــویــش بــســتــرے ســتــ
زنــدگــے تــڪــرار تــلــخ بــردگــے ســتــ
ایــن همــان مــرگــســتــ،نــامشــزنــدگــے ســتــ
کاش می شد خنده را تدریس کرد
کارگاه خوشـدلی تاسیس کرد..!!
کاش می شد عشق را تعلیم داد
نا امیدان را امیــد و بیم داد..!!
شـاد بود و شادمانی را ستـود
با نشاط دیگران دلشاد بود..!!
کاش می شد دشمنی را سر برید
دوستی را مثل شربت سر کشید
کاش می شد پشت پا زد بر غرور
دور شد از خودپسندی, دور دور ..
با صفــا و یکـدل و آزاده بـود
مثل شبنم بی ریا و ســاده بود...
از دو رنگی و ریا پرهیــز کرد
کینه را در سینـه حلق آویز کرد...
کاش می شد ساده و آزاد زیست
در جهـانی خرم و آباد زیست!!!!
ای ذکر تو مایه ی سرورم
با یاد تو غرق بحر نورم
عمریست که انتظار دارم
من تشنه ی لحظه ی ظهورم
سوی تو شود؟ که راه یابم
افتد به دیار تو عبورم ؟
مهدی ! تویی افتخار و دینم
ای نام تو مایه ی غرورم
از جلوه ای از جلال تو مات
گردیده خیالم و شعور م
در نیمه ی شب و نیم شعبان
سر تا به قدم شعف و شورم
ای روح نمازم و قنوتم
ای عطر سحرگه و سحورم
الغوث ولی امر دوران
دستم تو بگیر : من که کورم
ای حسرت دیدنت به دلها
افسوس که سخت از تو دورم
کمتر ز تو شوکت سلیمان
من پیش تو کم ز قدر مورم
دلبسته و بنده ی شمایم
دلخسته ز اهل مکر و زورم
عجل لولیک الفرج بود
ذکر من و حاجت ضرورم
در آرزوی وصالت ای شاه
طی گشت ز مهد تا به گورم
ای صاحب من مرا دعا کن
ای ذکر تو مایه ی سرورم