وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

مرثیه_امام_حسن_عسکری

مرثیه_امام_حسن_عسکری

خودش تنها خبر از داغ های بیکرانش داشت

که مانند علی داغی در عمقِ استخوانش داشت

امان از کینهٔ دیرینه! میدانم که پیش از زهر

چه بغضی خفته در هر لقمه هایِ خشکِ نانش داشت

به خود از درد می پیچید و لبها به کبودی رفت

به جای آب، زخمِ زهر وقتی در نهانش داشت

دلِ سرداب شد آشوب؛ موجِ گریه راه انداخت

سحر شد ... آرزویِ لحن زیبایِ اذانش داشت

عرق می ریخت و از حال رفت و سخت می لرزید

جگر می سوخت از زهری که کامل قصدِ جانش داشت

اگر چه عسکری، اما حسن بود و

دمِ آخرگمانم ذکر «لا یومَ کَیومکْ» بر زبانش داشت

به یاد ظهر عاشورا، به یاد جدّ مظلومش

دم آخر چه حالِ روضه در اشک روانش داشت

پدر پیش پسر در سامرا ... در کربلا امّا؛

پسر پیش پدر جان داد! سر بر زانوانش داشت!

شاعر:

مرضیه_عاطفی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

 

مرثیه_امام_حسن_عسکری

مرثیه_امام_حسن_عسکری

تسلیت ای حجّت ثانی عشر یابن الحسن

زود بود از بهر تو داغ پدر یابن الحسن

قلب بابت از شرار زهر دشمن آب شد

سوخت جسم و جانش از پا تا به سر یابن الحسن

کودک شش ساله بودی بر پدر خواندی نماز

ریختی از چشم خود خون جگر یابن الحسن

زود گرد بی کسی بر ماه رخسارت نشست

زود کردی جامۀ ماتم به بر یابن الحسن

قرن ها چشم تو گریان است بر جدّت حسین

لحظه لحظه ریختی اشک بصر یابن الحسن

طفل بودی پیش چشمت چشم بابا بسته شد

تو نگه کردی و او زد بال و پر یابن الحسن

مخفی از چشم همه، چشم تو بر بابا گریست

سوختی چون شمع سوزان تا سحر یابن الحسن

قرن ها فریاد زهرا (س) مادرت آید به گوش

از مدینه بین آن دیوار و در یابن الحسن

یوسف زهرا (س) بیا با ما بگو آخر چرا

تربت زهراست مخفی از نظر یابن الحسن

ای سرشک چارده معصوم از چشمت روان

ای زده هجر تو بر دل ها شرر یابن الحسن

روز میثم تیره تر می باشد از شام فراق

تا شود خورشید رویت جلوه گر یابن الحسن

شاعر: استاد_غلامرضا_سازگار

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

مرثیه_امام_حسن_عسکری

مرثیه_امام_حسن_عسکری

قصد،قصد زیارت است اما

مانده اول دلم کجا برود

حال و روز مرا هرآنکس دید

گفت باید به کربلا برود

-نجف و کربلا-دلم لرزید

-مشهد و کاظمین، خوب آمد

یازده بار استخاره زد دل من

تا بفهمد به سامرا برود

ابتدای مسیر،الله است

انتهایش بقیه الله است

سامرا وعده گاه آخر ماست

جاده باید به انتها برود

همه یک روح و یک بدن هستید

پس تمام شما حسن هستید

دل من با تو سامرایی شد

تا به دیدار مجتبی برود

تو بقیع پر از مخاطره ای

کربلایی و در محاصره ای

یا که باید جگر به زهر دهی

یا سرت روی نیزه ها برود

دل به غم هرچه مبتلا می شد

پیش تو سر من رءا می شد

بعد تو بار غم گرفته به دوش

دل که تا ساء من رءا برود...

شاعر:محسن_ناصحی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

مرثیه_امام_حسن_عسکری

مرثیه_امام_حسن_عسکری

مادرت نیست ولیکن پسرت هست هنوز

جای شکر است که مهدی به سرت هست هنوز

نفست تنگ شده کنج قفس افتادی

باز خوب است که این بال و پرت هست هنوز

پسرت آمده بالای سرت آقا جان

مرهمی بر جگر پر شررت هست هنوز

اثر وضعی سم خشکی لبهاست، ولی

خوب شد کاسه ی آبی به برت هست هنوز

لب تو خشک و دو چشمان تو تر آقا جان

گوییا ظهر عطش در نظرت هست هنوز

شاعر:وحید_محمدی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

مرثیه_امام_حسن_عسکری

مرثیه_امام_حسن_عسکری

سامرا در دل خود داغ فراوان دارد

هر شبش منظره شام غریبان دارد

با خودش ماتم آن خانه و زندان دارد

یک طرف خاطره گنبد ویران دارد

سامرا شهر عجیبی ست خدا می داند

سامرا مهد غریبی ست خدا می داند

تو کریمی و به پیش تو جهان مفلس بود

شد طلا از نفست هر که ز جنس مس بود

حج تو دیدن رخسار گل نرگس بود

پرورش یافته ات ماه دو صد مجلس بود

قسمت این بود جهان تار و مه آلود شود

بعد تو منتظر مهدی موعود شود

عاشقی جلوه ی خود را ز تب و تاب تو یافت

سامرا رونق از آن خانه و سرداب تو یافت

خویش را جلوه گر آن گهر ناب تو یافت

اربعین شور دگر از سخن ناب تو یافت

سومین ابن رضای حرم ساداتی

تشنه کامان مصیبت زده را میقاتی

قصه آنجاست که این دهر می ناب نداشت

از شب تیره این شهر که مهتاب نداشت

کوه هم حجم غریبی تو را تاب نداشت

قصه می رفت به آنجا که حرم آب نداشت

روضه می خواند و گریزی به لب عطشان داشت

می شد آغاز ولی عمر کمش پایان داشت

شاعر:رضا_محمدی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini