اشعار عصر_عاشورا
امام_حسین
میرفت تا سمت خدا خواند
قومی که حرف از جنگ میزد را
شاه شهیدان بر سر خود بست
عمامه ی جدش محمّد را
نفرین نکرد آقا تبسّم کرد!
تا مثل جدّش مهربان باشد
هی زیر لب میگفت: نه! شاید
یک حُرّ دیگر بینشان باشد
فریاد زد: این جنگ ننگین است
وقتی که مهمان شما هستم
عیبی ندارد مردم کوفه
بارسمتان خوب آشنا هستم!!!
آنان که اینجا دعوتم کردند
حالا چرا شمشیر در دستند؟
من با شما جنگی ندارم که
با من زنان و کودکان هستند
در نامه هاتان حرفی از خون نیست
آوردم اینجا قوم و خویشم را
حالا چرا بستید ای مردم
هم راه پس هم راه پیشم را؟
ای پیرهای لشکر دشمن
یک عمر رفته پس چه فهمیدید؟
آیا مرا در بچگی هایم
بر دوش پیغمبر نمیدیدید؟
این حرف ها اتمام حجّت بود
باور کنید از روی دلسوزیست
من که سرم بر نیزه هم باشد
پاداشم از این جنگ پیروزیست...
کشتند اورا ، زنده تر اما
بر صفحه ی تاریخ میماند
هرسال گویا ظهر عشورا
یکبار دیگر خطبه میخواند
شاعر:محسن_کاویانی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
بر روی ِ نی حسین؛ نجوا نکن برلب
آقا - زبانم لال ... دق میکند زینب
صحرا پُر از خار و ریگ ِ بیابان داغ
میسوزد از حال ِ طفلان ِ بیمرکب
تنها شُده زینب - بیتو ... میمیرد
شُد؛ آسمان ِ او - بی اختر و کوکب
چشمی بهعابدین، ببینکه میسوزد:
فرزند ِتان سجّاد - در آتش و در تب
چشمی به دخترها ... زیرا میداند
که دشمنان ِ دون؛ گرگاند یا عقرب !!
حالش دگرگون و - نجوا بهلب دارد
ربّ ُ الحسین گوید، یارب کُنَد یارب
بیتو حسین جان - هم بیابوفاضل:
تنها شده زینب - بیمرکب و موکب
از ماتم ِ زینب؛ دنیا - به هم نریخت !؟
دورش گرفتهاند؛ یک عدّه لامذهب !!
زنده چرا هستیم؟؟ باید بمیریم ما:
از اینهمه درد و - از اینهمه مطلب !
مولای ِ مظلومم؛ شرمندهات هستم
بیتاب ِ بیتابم - بغض دارم امشب
نگاه ِ خواهرت؛ غیر از - اهل ِ حرم
بهرویِ نی آقا؛ سویِ شماست اغلب
آقا، بخوان شاید؛ کوتاه شود این راه
زینب؛ نرسد شام، میمیرد اینمکتب
"اُمّ ُالمصائب" شُد؛ بر"زینب"ت لَقَب !
خمیده شُد خواهر؛ ز ِ داغت العجب !
میبود اگر عبّاس - زمیننمیخورد:
عمّه جان ِ سادات - وجب به وجب !
سینه؛ سپر میکرد، برای ِ خواهرش
یاریاش مینمود؛ با حُرمت و ادب
قرآن میخوانی - فدای ِ چشمانت
بنگر، کمی مولا؛ پشت ِ سر و عقب
حال ِ زینب آقا؛ بد و پریشان است
بنگر خواهرت؛ در رنج است و تعب
میجوشد خون ِ ما؛ از نالهی ِ زینب
میسوزد جان ِ ما؛ تا اعماق ِ عصب
چگونه باید گفت؛ از غُربت ِ زینب !؟
قرآن؛ بخوان مولا - آرام و با غضب
او زینب است !؟ اینگونه خم شُده !؟
او دختر ِ علیست، همان شاه ِ عرب ؟
قرآن تلاوتکُن؛ بر سر ِ نی حسینع
تا خواهرت شود؛ آرام - زین سبب
تا برسد بهشام، از نطق ِ بیبیجان:
ویران شَوَد ستم - دنیا؛ کُنَد عجب !
ما را - شفاعت کُن؛ آقای ِ مظلومم
مولا، عنایت کُن؛ باز اربعین - بِطَلَب
حسن_جهانچی
۹ مهر ماه - ۱۳۹۷ نود و هفت
︻︻︻︻︻︻︻︻︻︻︻
HasanJahanchi
︼︼︼︼︼︼︼︼︼︼︼
اشعار عصر_عاشورا
امام_حسین گودال_قتلگاه
بدنت روی خاک صحرا بود
دور تا دور تو پر از نامرد
نه فقط شمر هرکس آنجا بود
از سر حرص زخمی ات میکرد
مثل گیسوی درهمت دیدم
ناگهان پیکر تو درهم شد
نانجیبی به قصد کشتن تو
ازروی اسب سمت تو خم شد
چشم خود بستم و ندیدم تا
چه بلائی سر تو می آید
با دو گوش خودم شنیدم که
ناله ی مادر تو می آید
از میان شلوغی گودال
چیزی از جسم تو نمی ماند
بعد ازاین غارتی که شد چیزی
از تو جز اسم تو نمی ماند
یکنفر میکشد تو را بر خاک
یک نفر نیت سرت دارد
یک نفر آمده در این اوضاع
از سر عمامه ی تو بر دارد
میزنم داد بس کنید این قدر
بدنش را به خاک و خون نکشید
با سر نیزه و نوک خنجر
این همه بر دهان او نزنید
شاعر:محمدحسن_بیات_لو
اشعار ناب آئینے
shere_aeini
اشعار عصر_عاشورا
شام_غریبان حضرت_زینب
تازه آتش به رقص آمده و
تن صحرا تب جنون دارد
چوب مَحمل نمیکند گریه
اشکِ شوقی به رنگِ خون دارد
تازه اینجا شروع زیباییست
چه کسی گفته آخر سفراست؟
زینبانه کمی تأمل کن
ازهمیشه حسین زنده تر است
خواهرانه برادری کردی
پشت هم داغ دیده ای بانو
شک ندارم هزار مرتبه هم
به شهادت رسیده ای بانو
درکتاب تو خون مقدمه شد
وقت ایثاروجان فشانی توست
فرق دارد نبرد تو؛ حالا
چشمِ عالَم به خطبه خوانی توست
خطبه یعنی در اوجِ غم ها هم
چشمه سارِ کرامت و فضلی
خطبه یعنی میانِ جنگ و نبرد
پایَش افتَد خودَت ابالفضلی
خطبه یعنی همان زمانی که
اقتدارِ تو زینبی تر شد
آن زمان که صدایِ مادری ات
قدکشید و صدای حیدر شد
آسمان ها فدای چشمانت
از نگاه تو نور می خواهم
دوست دارم غلامتان باشم
شور دارم شعور می خواهم
تا همیشه بدونِ پاییزی
تا همیشه فقط بهاری تو
قبل از این ها که بوده ای بانو
بعدازاین هم ادامه داری تو...
شاعر:محسن_کاویانی
اشعار ناب آئینے
shere_aeini

شعر امام حسین(ع)
دیدم لب عطشان را، ای کاش نمی دیدم
ارباب پریشان را، ای کاش نمی دیدم
بی یار و معین ارباب، تنها وسط میدان
دیدم شه خوبان را، ای کاش نمی دیدم
لشکری پر از کینه، خنجر به روی حنجر
بر قلب سلیمان را، ای کاش نمی دیدم
وقتی که برون آمد، شمر از وسط مقتل
دیدم سر جانان را،ای کاش نمی دیدم
از بعد غروب آن روز،در چنگ حرامی ها
دیده ام یتیمان را ای کاش نمی دیدم
آتش وسط خیمه،ای وای چه می بینم
یک شام غریبان را ای کاش نمی دیدم
سرها به روی نیزه، خیمه همه در ناله
اشکان یتیمان را ای کاش نمی دیدم
از کوفه به شام هردم، در روبرویم آورد
سرهای شهیدان را ای کاش نمی دیدم
سختی و اسارت را، سیلی و جسارت را
بی صبری طفلان را ای کاش نمی دیدم