وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)
وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعارجمع آوری شده)

گودال قتلگاه

گودال قتلگاه

دربین هجوم بی امان گیرافتاد

بستندمسیروناگهان گیرافتاد

هل داد یکی حسین را درگودال

بدجور میان دشمنان گیرافتاد

برسینه اونشست ملعونی مست

درهجمه ی نیزه و سنان گیرافتاد

بالاسراونشست یک تیرانداز

تیری به دهان زدو زبان گیرافتاد

بانیزه نشانه رفت پهلویش را

سرنیزه میان استخوان گیرافتاد

سرنیزه که برنگشت تاکرد آن را

درپنجه ی سرد مردمان گیرافتاد...

محمد کابلی

گودال قتلگاه

گودال قتلگاه

در حدود سه ساعت و اندی

به تو سالار من جسارت شد

تیر و تیغ و درفش و نیزه و سنگ

بعد از آن پیکر تو غارت شد

سهم تو از هجوم نامردان

بوسه ی نعل اسب ها به تنت

سهم من از حرامیان اما

خنده و طعنه و حقارت شد

خیمه هامان همه به یغما رفت

لرزه افتاده بر تن طفلان

لگد و تازیانه و سیلی

سهم شان بعد تو اسارت شد

وای وقتی که حرمله آمد

وای وقتی که شمر می خندید

وای از دست خولی نامرد

کار او با سرت تجارت شد

ای سلیمان من عقیق تو را

دست آن مرد ساربان دیدم

پیرُهن کهنه ی تو هم حتی

وسط ازدحام غارت شد

میروم، می گذارمت اینجا

ته گودال، در دل صحرا

غیرت الله، خواهرت زینب

طعمه ی طعنه و شرارت شد

مصطفی گودرزی

گودال قتلگاه

گودال قتلگاه

گفتـمت سر به سر نیزه نکن، حرف نزن

سر به سر با دل آن هرزه نکن، حرف نزن

گفتمت حرف نزن، قاتل امانت ندهد

نوک سر نیزه امانی به دهانت ندهد

دیدی آخر چه بلایی به سرت آوردند؟

آنچه ترس من از آن بوده سرت آوردند

پیکرت روی تن خاک و سرت روی سنان

گشته بازیچه ی یک عده از این سگ صفتان

سـرت آئینه ی زیـنـب چه بلایـی آمد؟؟؟

آه، از حنجر خونین چه صدایی آمد

قاری نیزه نشین، سنگ به لبهایت خورد

"اَم حَسِبْ" خواندی و سنگ بر رخ زیبایت خورد

مصطفی گودرزی

اشعارعصر_عاشورا امام_حسین

اشعارعصر_عاشورا

امام_حسین

تمام حجم تنت را سوارها بردند

به زیر مرکبشان نیزه دارها بردند

به این دوچشم پرازاشک دیدم از روی تل

تورابه هرطرف دشت بارها بردند

برای کشتن تو بیقرار بودند و

قرار قلب مرا بیقرارها بردند

مسیح نیزه نشین منی که راس ات را

به بزم مستیه شمشیردارها بردند

لباس و جوشن وانگشترو عبایت را

حیا نکرده و بی بند و بارها بردند

غریب و بی کس و بی یار بودی و دیدم

چه وحشیانه تو را همقطارها بردند

فقط نه جسم تورا بلکه از قبیله ی من

چقدر مرد و زن و شیرخوارها بردند

شاعر:

محمد_کابلی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

اشعار عصر_عاشورا امام_حسین


اشعار عصر_عاشورا

امام_حسین

کوتاه کن کلام … بماند بقیه اش

مرده ست احترام … بماند بقیه اش

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود

آن هم نشد حرام … بماند بقیه اش

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت

آمد به انتقام … بماند بقیه اش

شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام

شد سنگ ها تمام… بماند بقیه اش

گویا هنوز باور زینب نمی شود

بر سینه ی امام؟ … بماند بقیه اش

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته

در بین ازدحام… بماند بقیه اش

راحت شد از حسین همین که خیالشان

شد نوبت خیام….بماند بقیه اش

رو کرد در مدینه که یا ایهاالرسول

یافاطمه! سلام … بماند بقیه اش

از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش

خون علی الدوام … بماند بقیه اش

سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش

از پیکر امام … بماند بقیه اش

بر خاک خفته ای و مرا میبرد عدو

من میروم به شام …بماند بقیه اش

دلواپسم برای سرت روی نیزه ها

از سنگِ پشت بام …بماند بقیه اش

دلواپسی برای من و بهر دخترت

در مجلس حرام …بماند بقیه اش

حالا قرار هست کجاها رود سرش

از کوفه تا به شام … بماند بقیه اش

تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن

از روی پشت بام … بماند بقیه اش

قصه به سر رسید و تازه شروع شد

شعرم نشد تمام … بماند بقیه اش

شاعر:محمد_رسولی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini