پدر پیری دستش را روی شانه
پسرش گذاشت و از او پرسید:
تو قوی تری یا من؟
پسر گفت:من!
پدر با کمی دلشکستگی دوباره پرسید:
تو قوی تری یا من؟
پسر گفت: من!
پدر با دلی گرفته به یاد همه زحماتی
که برای پسرش کشیده بود
دستش را از روی شانه پسر برداشت
و دورتر شد دوباره پرسید:
تو قوی تری یا من؟
پسر گفت: شما!
پدر پیر با تعجب پرسید:
چرا نظرت عوض شد؟
پسرگفت:
وقتی دست شما روی شانه هایم بود
حس می کردم یک کوه پشتیبان من است!!
دنیایی ...
که؛ با برادرکشی !
آغاز شود
دنیای ِ خوبی نیست
عاقبت ِ خوبی ندارد !
میدانم ...
میدانم که دنیا
با کُشتن ِ انسانیت،
به زوال خواهد رسید
این روزها
بیشتر از همیشه
منتظر ِ مرگ ِ دنیا - نشستهام !
اگر دیر هم شود، دروغ نیست ...!!
حسن_جهانچی
دیماه - ۱۳۹۵
دیروز به پدرم زنگ زدم ,
هر روز زنگ میزنم و حالش را میپرسم.
موقع خداحافظی حرفی زد که حسابی بغضی شدم
گفت:"بنده نوازی کردی زنگ زدی".
وقتی که گوشی را قطع کردم
هق هق زدم زیر گریه
که چقدر پدر خوب و مهربان است.
دیشب خواهرم به خانهام آمده بود ,
شب ماند, صبح بیدار شدم
و دیدم حمام و دستشویی را برق انداخته است .
گاز را شسته است , قاشق و چنگالها
و ظرفها را مرتب چیده است و ....
وقتی توی خیابان ماشینم خاموش شد
اولین کسی که به دادم رسید برادرم بود...
و منو از نگاه ها و کمک های با توقع رها کرد...
امروز عصر با مادرم حرف میزدم ,
برایش عکس بستنی فرستادم .
مادرم عاشق بستنیست
گفتم بستنی را که دیدم یادت افتادم .
برایم نوشت:"من همیشه به یادتم...
چه با بستنی...چه بی بستنی".
و من
نشستهام و به کلمهی "خانواده" فکر میکنم ،
که تنها یک کلمه نیست،
بلکه یک دنیا آرامش و امنیت است.
قدر خانواده هاتون رو بدونید ...
روزو روزگارتون شاد باد..
nargesiiiaaa
دو تا شلوار توی خشکشویی
شبی کردند باهم گفت وگویی
یکی از آن دو خیلی شیکتر بود
کمی از آن یکی باریکتر بود
دوتا جیب بزرگ از پشت و رو داشت
همیشه لنگه اش خط اتو داشت
شکیل و خوشگل و ابریشمی بود
از آن اجناس شیک دیلمی بود
خلاصه جنس مرغوبی خفن داشت
کمربندی ز چرم کرگدن داشت
یکی دیگر چروک و ساده تر بود
کمی از آن یکی افتاده تر بود
تمیز و شسته اما بی اتو بود
هم از بالا هم از پایین رفو بود
به قدری کهنه بود و خسته از کار
به زحمت میشد او را گفت شلوار
گذشت روزها بی ارزشش کرد
تلاش و کارو زحمت نخکشش کرد
پس از یک شست وشو با خوب رویی
نشسته گوشه ای از خشکشویی
به سویش آمد آن شلوار زیبا
به عشوه شانه ها را داد بالا
کنار او نشست و با تکبر
به او میگفت از روی تمسخر
که من یک روز در بوتیک بودم
کنار جنسهای شیک بودم
مرا دیدند مردم پشت شیشه
که شلواری گران بودم همیشه
همیشه تو جایی لوکس بودم
کنار جنسهایی لوکس بودم
کنار کفشهای چرم اعلا
و کتهایی به قیمتهای بالا
پس از یک دوره ی چشم انتظاری
رسید از راه مرد پولداری
تراولهایی از جیبش درآورد
مرا فوری خرید و باخودش برد
چه جاهایی که با آن مرد رفتیم
میان مردمی بی درد رفتیم
همیشه روی مخمل می نشستم
درون جمع اول می نشستم
به یک چشمک برایم شد مهیا
گرانقیمت ترین ماشین دنیا
خوراکم بود چک پول و تراول
تراولهای رنگارنگ و خوشگل
درون خانه ده شلوار بودیم
که باهم مدتی همکار بودیم
درون ناز و نعمت خواب بودیم
همه در خدمت ارباب بودیم
تو اما ظاهراً شلوار کاری
که روی زانوانت وصله داری
دل شلوار کهنه سخت آزرد
ولی پیش رقیبش کم نیاورد
به حسرت گفت ای شلوار زیبا
لباس مردهای رده بالا
منم مثل تو شلوارم برادر
ولی من آبرو دارم برادر
مرا یک مرد فرهنگی خریده
شبی از جمعه بازاری خریده
نه در عمرم تراول دیدم هرگز
نه ماشینهای خوشگل دیدم هرگز
نه روی مخمل و اطلس نشستم
نه با جمعیتی ناکس نشستم
نه دستی را به نامردی فشردم
و نه پولی ز حق الناس خوردم
خدارا شکر اربابم شرف داشت
نهادش ریشه در آب و علف داشت
همیشه سر به زیر و مهربان بود
تمام عمر وقف دیگران بود
به خوشرویی رفاقت کرد با من
صبورانه قناعت کرد با من
نه در عمرش گناه ومعصیت کرد
هزاران مرد دانا تربیت کرد
معلم بود و دانشمند و دانا
نژاد پاک انسانهای والا
معلم در صف پیغمبران است
که دریای معلم بیکران است
اگر صد بار جانم را بسوزند
مرا خیاط ها زانو بدوزند
اگر یک عمر تنهایی بپوسم
به جز پای معلم را نبوسم..
تقدیم به تمام معلمان و فرهنگیان کشورم
امام زمان اروحنا فداه
ظهور حضرت باران به عالم بستگی دارد
به عزمی راسخ و پیمان محکم بستگی دارد
جهان از دیدنش محروم،فرمان خدا بوده
ولی این غیبت کبری به ماهم بستگی دارد
از این هجران طولانی،فراوان اشک می باید
که گاهی رویش گل ها به شبنم بستگی دارد
برای این که در خشکی کویر تشنه جان گیرد
به چندین قطره ی باران نم نم بستگی دارد
نخواهد بود هر چشمی شرفیاب حضور او
که دیدارش به چشم و گوش محرم بستگی دارد
ندارد زخم این دنیا مداوایی به جز با او
دوای زخم طولانی به مرهم بستگی دارد
کدامین جمعه می آید،سوالی مبهم است اما
ظهور او به فرزندان آدم بستگی دارد
(علی علی بیگی)